‏نمایش پست‌ها با برچسب آریا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آریا. نمایش همه پست‌ها

۱۰/۲۵/۱۳۸۹

ناسيوناليسم و باستانگرائی در ايران

ناسيوناليسم آئين اصالت دادن به ملت و ملی‌گرائی است. ملت گروهی از مردم‌اند كه در ميان خود پيوندها و علقه‌های مشتركی دارند و به آن پيوند و علقه‌ها آگاهی (شعور) و علاقه دارند. به اين آگاهی و علاقه شعور ملّی گفته می‌شود. مهمترين اين علقه‌ و پيوندها كه اركان ملّی را تشكيل می‌دهند، عبارتند از: وطن، دين و مذهب، زبان و فرهنگ و قوميّت، تاريخ و دولت و بالاخره آرمان مشترك كه بعنوان ملاط و اركان اتصال دهنده به كار می‌روند و مشتركات يك ملّت را تشكيل می‌دهند.
 در تشكيل ملّتها وجود يكی از وجوه مشترك فوق ضروری است. اغلب اوقات چند عامل مشتركاّ وجود دارد كه با هم تشكيل ملّيت واحد (Nationalite) را می‌دهند. تركيب و اهميّت عواملی كه مليّت‌ها را تشكيل می‌دهند، در همۀ ملل يكسان نيست. در بعضی كشورها وطن عامل اصلی ملّيت را تشكيل می‌دهد، عناصر ديگر اگر هم موجود باشند، فرعی هستند مانند: سوئيس. در جای ديگر قوميّت عامل اصلی است مانند: آلمان. در كشور اتريش كه قوميت آن با آلمان يكی است (ژرمن)، مذهب كاتوليك سبب استقلال ملّی شده و در كشور فرانسه و چين قبل از رژيم فعلی زبان و فرهنگ عامل اصلی ملّيت است. در آمريكا تابعيت مهمتر از ساير مشخصات ملّی است. آنچه مهم است، بايد در انتخاب اصول و اركان ملّيت بر خصيصه‌هائی تكيه شود كه در ميان جامعه همگانی و يا همگانی‌تر از ساير خصيصه‌ها باشند (وجوه مشترك)، تا قبول آنها نيز از روی ميل و رغبت همگانی شود و سبب انسجام و يكپارچگی جامعه به شكل ملّت واحد و منسجم گردد.
 يكی از آخرين تعاريف علمی ملّت عبارت از تودۀ مردمی است همبسته كه در اطراف يك اصل جمع شده باشند. به بيان ديگر محور ناسيوناليسم يا شعور ملّی بر مبنای احساس هويت مشترك و همبستگی ملّی است و اگر در جامعه‌ای احساس هويّت مشترك نباشد، در آن جامعه ملّت و احساس ملّيت هنوز تشكيل نشده است.
 هويّت مشترك و يا هويّت جمعی در سطوح مختلف تظاهر می‌كند: هويت شهری، هويت ايالتی، هويت قومی، هويت ملّی و هويت امپراطوری، (يان ريشارد Yann Richard).
 ساده‌ترين تعريف هويت (identity) عبارت از مجموعۀ خصوصياتی است که انسان و يا يک گروه و يا يک ملت با آن شناخته می‌شود و معمولاّ فرد يا افراد آن گروه به آن خصوصيات آگاهی و تعلق خاطر دارند.
عوامل تشکيل دهندۀ هويت گروهی و يا اجتماعی عبارتند از خانواده، زبان، دين، زادگاه و يا وطن، شغل، سن، جنسيت، ايدئولوژی، قوميت، مليت و تاريخ و بالاخره خودآگاهی و شعور گروهی و ملی.
 همبستگی ملّی دارای مرز سياسی و دولت است كه متضمن زبان، دين، آداب و رسوم، دردها و شادی‌ها و آرزوهای مشترك‌است، در حالی كه همبستگی قومی دارای مرز منطقه‌ای و زباني- فرهنگی است، نه سياسی و متضمن نژاد، تبار، زبان، دين، آداب و رسوم مشترك بوده و ملزم به داشتن دولت نيست.
 اگر مردم ارزشهای قومی و يا ملّی خود را مطلق كنند، ملّی‌گرا و قوم‌گرا ناميده می‌شوند.
معمولاّ در ناسيوناليسم و يا ملّی‌گرائی ارزشها و وابستگی‌های قومی و ملّی به صورت ارزش‌های مطلق در می‌آيند و معتقدين به آن ارزش‌ها به جماعتی شوونيست و ملّی‌گرای افراطی ديگرستيز و انحصارطلب تبديل می‌شوند. رژيم آلمان هيتلری و ايتاليای فاشيست دوران موسولينی بهترين نمونه‌های ملّی‌گرائی افراطی در نيمۀ اوّل قرن بيستم بودند كه سبب جنگ جهانی دوم و كشتار ميليون‌ها انسان بی‌گناه و خرابی‌های بی‌حد و حصر شدند.
 از نظر آينشتاين ناسيوناليسم عارضۀ دوران کودکی و سرخک بشريت است.
ناسيوناليسم يك مفهوم جديد است و از اروپای غربی (فرانسه) به خاورميانه آمده است. اين مفهوم بعد از رنسانس بويژه بعد از انقلاب صنعتی در اروپای غربی ظهور كرد و در اواخر قرن ١٨ در فرانسه شكل گرفت و در اواخر قرن ١٩ به خاورميانه آمده و باعث شكل‌گيری ملّت‌ها و محدوده‌های جغرافيائی در قرن بيستم شد.
 در اروپا انديشه وحدت ملّی و ايجاد دولت‌های ملّی در قرن ١۵ پيدا شد و اصطلاح دولت ملّی در قرن ١٦ وارد فرهنگ سياسی گرديد. در قرن‌های ١٨ و ١٩ دولت ملّی مفهوم تازه‌تری پيدا كرد، يعنی دولتی كه با ارادۀ ملّت و با رأی او روی كار آمده و تجسّم اراده و خواست‌های ملّی باشد. اغلب مؤلفين انقلاب كبير فرانسه را سرآغاز پيدايش ناسيوناليسم می‌دانند. با اين ترتيب، ملّت يگانه بنياد مشروعيت دولت است و در عين حال هر ملّتی كه، موجوديّت خود را از طريق دولتی بيان نكند، محروم از حقوق خويش است. قرن نوزدهم شاهد ظهور ناسيوناليسم‌های شگفت‌انگيز آلمان، ايتاليا و نيز شاهد بروز همين نوع گرايش‌های ناسيوناليستی در آغاز احتضار طولانی امپراطوری عثمانی در اروپا بوده است.
 ناسيوناليسم در قرن بيستم دو شكل خاصّ به خود گرفت: امپرياليسم و مبارزه عليه امپرياليسم.
چهار دهۀ نخستين قرن بيستم شاهد اوجگيری امپراطوری‌های بزرگ استعماری و دو دهه بعد از آن شاهد تلاشی و نابودی واقعی آنان بود.
جنگ جهانی اوّل اين حقيقت را آشكار ساخت كه ناسيوناليسم و امپرياليسم دو روی يك سكّه است. مثلاّ ناسيوناليسم بالكان كه به وسيلۀ امپرياليسم عثمانی بوجود آمده بود و از جانب روس‌ها حمايت می‌شد، به طرزی سريع به امپرياليسم كشورهای آزاد شده در برابر اقليّت‌های قومی برجای مانده در آن كشورها تبديل شد. گلِن‌جی باركلی معتقد است كه موج ناسيوناليسم قرن بيستم يك دورۀ كامل را طّی كرده است. اين ناسيوناليسم به عنوان يك جنبش انقلابی عليه سركوب و اختناق استبدادی آغاز شد و با ايجاد يك حالت سركوب مستبدانه سنجيده‌تر و مؤثرتر از آنچه برای مبارزه با آن به وجود آمده بود خاتمه يافت[۱].
 معمولاّ ناسيوناليسم معتقد به دولت ملّی با يك فرهنگ است. دولت ناسيوناليست فرهنگ دولتی را كه ايدئولوژی ملّی‌گرائی را به همراه دارد، قانونی می‌داند و برای تحميل آن به جامعه اعمال شدّت را جايز می‌شمارد[٢]
 ناسيوناليسم از ابتدای ظهورش در اروپا همراه باستانگرائی بوده كه در دو سدۀ اخير به خاورميانه و از آن جمله به ايران آمده‌است. نويسندگان و شعرای دورۀ رنسانس معتقد شده بودند كه دوران مسيحيت و حكومت كليسا دورۀ جهل و تاريكی بوده، در حالی كه دوران يونانی و رومی قبل از مسيح يكی از درخشانترين مراحل تاريخی زندگی بشر بوده است. از اين جهت از سدۀ چهاردهم به بعد نوعی بازگشت به عصر قبل از مسيح و حيات غيردينی يونانی صورت پذيرفت كه مطالعه ادبيات، هنر و فلسفه يونان باستان و تصحيح و تنقيح و چاپ اين آثار از مظاهر آن محسوب می‌شود[٣].
 در اين مورد شايان ذكر است كه هدف رنسانس در اروپا ستايش و تقليد آثار باستانی نبود. روشنفكران دوران رنسانس و بعد از آن عليرغم توجه همه جانبه به فرهنگ كلاسيك يونانی و رومی در برابر آن موضعی انتقادی گرفتند. آنها اصالت عقل يونانی را گرفتند و اصالت تجربه را بر آن افزودند و تعقل محض و استدلالی را به حوزۀ تعقل و تجربه كشانيدند و از آنجا علوم جديد را پديد آوردند[۴].
 در ايران تا ظهور مشروطيت ملّت ايران رعيت سلطان وقت بوده و شرط ايرانی بودن تابعيت دولت و اسلام بود. ناسيوناليسم و باستانگرائی ايرانيان هم در ارتباط نزديك با اروپای غربی و تماس با روشنفكران و نوشته‌های آن‌ها به وجود آمد. روشنفكران ايرانی با ديدن تمدن جديد غربی و پيشرفت‌های اجتماعی آن در مقابل آن حالت انفعالی گرفتند و بيشتر دستاوردهای آن را بدون انطباق با شرايط تاريخی و اجتماعی خويش پذيرفتند‌‍؛ آنگاه در صدد پيدا كردن ريشه و علت عقب‌ماندگی خويش برآمدند. آن‌ها نقطه‌ شروع انحطاط كشور خويش را در حملۀ اعراب مسلمان و سقوط امپراطوری ساسانی ديدند و از اين زمان تلاش برای بازگشت و احيای اين دورۀ تاريخی شروع گشت[۵].
 روشنفكر ايرانی كه از ديدن دنيای جديد غربی حيرت‌زده و غرب‌زده شده با يادآوری وضع نابسامان جامعه خويش به گذشته‌های دور تاريخ جامعۀ خويش برمی‌گردد و می‌خواهد از غرب تقليد كند و مانند آن‌ها در ادبيات،‌ هنر و فلسفه و علوم دورۀ باستانی را بازيابی كند و چون در گذشته‌اش چيزی از اين مقولات پيدا نمی‌كند، ناچار سراغ شاهنشاهان باستان می‌رود و سيستم شاهنشاهی يعنی امپراطوری را كه عقب‌مانده‌ترين و منحط‌ترين سيستم حكومتی است، می‌ستايد و آنرا ايده‌آليزه می‌كند. كورش هخامنشی را اولين واضع حقوق بشر معرفی می‌كند، ولی حاضر نيست بعد از دوهزاروپانصد سال همان حقوق بشر كورش را در بارۀ هموطنان غيرفارس خود بپذيرد. ضمناّ مدعی می‌شود كه اين‌همه سرزمين‌های شاهنشاهی بدون خونريزی و تجاوز به مرزهای ديگران گرفته شده و همۀ ملل زير پرچم شاهنشاهی داوطلبانه به امپراطوری هخامنشی پيوسته‌اند!
 پادشاهان هخامنشی (داريوش، خشايارشاه...) و ساسانيان كه تكيه‌گاه باستانگرائی قرار گرفته‌اند، اغلبشان مانند ديگر شاهان كشورگشا سمبول و نمونه استبداد بودند.
هخامنشيان قبل از تشكيل امپراطوری صحرانشين بودند و بعد از تشكيل امپراطوری نيز هر چه ساخته و پرداخته‌اند، از قبيل قصرهای داريوش در شوش و تخت‌جمشيد، به وسيلۀ معماران و استادان ملل مغلوب انجام داده‌اند. كتيبه‌های داريوش در شوش و تخت‌جمشيد دليل بارز اين مدعاست[٦].
 در زمان ساسانيان نظام طبقاتی اجازه نمی‌داد كه مردم عادی تحصيل كنند و سواد مخصوص طبقۀ موبدان، دبيران و درباريان بود و فاناتيسم مذهبی از طرف موبدان فاسد حكمفرما بود؛ به همين جهت بعد از جنگ‌های كوتاهی تسليم اعراب مسلمان شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند. شكست‌های هخامنشيان در برابر اسكندر و ساسانيان در برابر اعراب مسلمان سبب تغيير زبان، فرهنگ و مذهب و هويّت مردم ايران شد. باستانگرايان ما چگونه می‌توانند با آن‌همه تحولات به ايران باستان و شاهنشاهی هخامنشی و ساسانی افتخار كنند و آن را تكيه‌گاه و ركن و اساس ملّيت مردم امروزی ايران كه همه ويژگی‌هايشان با آن‌ها متفاوت است، قرار دهند. اكثريت مردم ايران يا از مهاجرين[٧] بعد از اسلامند، مانند قسمت عمدۀ تركان و عرب‌ها و... و يا اولاد مردم بومی قديم ايرانند، كه تابع امپراطوری‌های هخامنشی، اشكانيان و ساسانيان بودند ولی از قوم حاكم نبودند. تعدادی هم از اختلاط ايرانيان قديم و مهاجرين بعدی به وجود آمده‌اند، مانند سادات كه از اختلاط اعراب (اولاد پيغمبر اكرم (ص)) با ايرانيان به وجود آمده‌اند.
در دوران هخامنشی قوم پارس در سرتاسر ايران و بين‌النهرين و آسيای صغير و حتی مصر و... حاكم بود، يعنی تمام مردم اين منطقۀ وسيع تابع امپراطوری پارس‌ها بودند و بعد از آن‌ها تابع اسكندر و سلوكيدها، اشكانی‌ها و بالاخره ساسانيان قرار گرفتند، اما پذيرفتن تابعيت امپراطوری (آن هم به زور) به معنی تغيير قوميّت و از قوم حاكم شدن نيست، به ويژه در قديم که سيستم حکومت‌ها به شکل ملوک‌الطوايفی و فدرال سنتی بود و از مركز شاهنشاهی ساتراپ و چند مأمور عاليرتبه برای اداره و اعمال حاكميت مركزی به ولايات فرستاده می‌شد.
در ايران تا اواسط قرن نوزدهم ملّت به معنی امّت بود، يعنی پيروان دين مبين اسلام را ملّت می‌گفتند. مردم ممالك محروسه ايران ملّت اسلام بودند و رعيّت سلطان. بعد از ورود ناسيوناليسم اروپائی به ايران لغت ملّت تغيير معنی پيدا كرد و به معنی ناسيون (Nation) به كار رفت. در اروپا ناسيوناليسم بر پايۀ حكومت ملّی بوده كه در آن تودۀ مردم در امر سياست مشاركت دارند ولی در ايران چنين حكومتی هنوز شكل نگرفته است.
 پيشروان اصلی ناسيوناليسم در ايران ميرزا فتحعلی آخوندوف (ترك قفقازی)، جلال‌الدين ميرزای قاجار فرزند كوچك فتحعليشاه (ترك قاجار) و بعد از آن‌ها ميرزا آقاخان كرمانی (بهائی ) بودند. هر سۀ اين‌ها باستانگرای اسلام‌ستيز بودند و پايه‌های ناسيوناليسم ايرانی را بر روی فرهنگ و تمدن (!) قبل از اسلام بنا كردند. ميرزا آقاخان هويّت ايرانی را در دين زرتشت و نژاد آريا (پارس) می‌دانست! ناسيوناليست‌های باستانگرای ايران به جای اين كه عناصر سازندۀ ملّت را در جامعه كنونی جستجو كنند، آنرا در دوهزاروپانصد سال قبل می‌جستند. آن‌ها دين، فرهنگ، زبان و قوميت‌های مختلف جامعه ايران را نديده گرفتند.
 البته در كنار ناسيوناليسم باستانگرا می‌توان از دو جريان ملّی در ايران نام برد يكی جريان مبارزه بر عليه استعمار و دادن امتياز تنباكو بود كه به رهبری مرحوم آيت‌الله ميرزای شيرازی انجام شد و چون از متن جامعه برخاسته بود و همه‌گير بود، موفق شد. دوم جريان انقلاب مشروطيت بود كه نهضت تنباكو را می‌توان مقدمه‌ای بر آن شمرد. مشروطه‌خواهی با مشاركت طبقات عمدۀ ايران از قبيل روشنفكران، روحانيون، بازرگانان و... به وجود آمد و مطالبات آن با قانون‌خواهی شروع شد و هدفش برانداختن نظام استبدادی مطلقه و تأسيس دولت ملّی و دموكراسی بود. در اين حركت پيشروان انقلاب اغلب آذربايجانی بودند و در اثر مقاومت تبريزيان انقلاب شكست يافتۀ مشروطيت دوباره به پيروزی رسيد.
 و امّا ناسيوناليسم اروپائی ارتباط تنگاتنگی نيز با شرقشناسی و يافته‌های جديد تاريخی و باستانشناسی دارد.
بعد از انقلاب صنعتی و بكار افتادن ماشين‌های صنعتی اروپائی نياز آنها به مواد اوليه و بازار كشورهای جهان عقب‌مانده باعث شد كه متد خاورشناسی در اروپا بروز و اهميت پيدا كند.[٨]
 كتاب سردنيس ‌رايت (انگليس‌ها در ايران) كه در اواخر دورۀ قاجار نوشته شده است، يكی از اسناد گويائی است كه منظور سياسی انگليس‌ها را در شناخت ايران آشــكار می‌ســازد. همچنين (تاريخ ايران) نوشــتۀ جان‌ملكم ســفير انگليس و فرمانروای (governor) هندوستان در زمان فتحعليشاه را می‌توان اثر بنيادی در زمينۀ ايرانشناسی برای دولت انگلستان دانست. ملكم در مورد ايران باستان موضعی تأييدآميز دارد و در مورد اسلام منفی است و آن را آتشی افروخته می‌داند و مدعی نابودی تمدن و فرهنگ ايرانی به دست اعراب است. 
 از ويژگی‌های شرقشناسان كه در آثارشان منعكس است، اسلام‌ستيزی، نژاد‌پرستی آريائی(!) و ستايش از دوران باستان است. گوئی دشمنی با اسلام كه در آثار بسياری از روشنفكران و نويسندگان عصر رنسانس و دورۀ روشنگری وجود داشت، به شرقشناسان هم كم و بيش منتقل شده، يعنی مسيونرهای اسلام‌ستيز اروپا جای خود را به شرقشناسان دادند و اسلام‌ستيزی با نام اسلام‌شناسی ادامه يافت.[۹] 
 البته در ميان شرقشناسان كسانی بوده و هستند كه به خاطر عشق به دانش و حسّ كنجكاوی عمر خود را برای ساختن تاريخ گذشته و زبان‌ها و فرهنگ‌های ملل شرق وقف كردند و ما امروز در شناسائی گذشته و فرهنگ خود مديون و سپاسگزار آنها هستيم.
 روشنفكران ايرانی تحت تأثير شرقشناسان حرفه‌ای قرار گرفتند و بعضی از آنها مانند جلال‌الدين ميرزای قاجار و ميرزاآقاخان كرمانی كتاب‌های تاريخ ايران مانند "نامۀ خسروان" و "آئينه سكندری يا تاريخ باستان" را با استفاده از آثار آنان در راستای اهداف ناسيوناليستی و باستانگرائی به نگارش درآوردند.
 از نويسندگان فرانسوی می‌توان از كنت ‌دو ‌گوبينو و ارنست رنان نام برد كه در افكار ناسيوناليستی و نژادپرستانه روشنفكران ايران تأثير زيادی گذاشته‌اند. همچنانكه انديشه‌های ولتر،‌ مونتسكيو، ژان ‌ژاك روسو (در سده‌های ١٧ و ١٨) بيشترين تأثير را در افكار آخوندزاده و پيروان او داشت.
 كنت گوبينو سفير فرانسه در تهران بود و در تهران "تاريخ ايرانيان" را نوشت. او از نظريه‌پردازان اصلی برتری نژاد آريائي(!) است. و نژاد سفيد و شاخۀ آريائی را برتر از نژادهای ديگر می‌داند و علت انحطاط و سقوط تمدن‌ها را در مخلوط شدن آنها با نژاد پست‌تر می‌شمارد. و امّا ماكس مولر (١٨٨٨) دانشمند زبانشناسی آلمانی می‌گويد، آريائی چيزی نيست جز اصطلاح زبانشناسی ولی نمی‌توان سخنگويان اصلی به زبان آريائی را شناخت و يا خاستگاه اصلی آريائيان را نشان داد.
اروپائيان در دورۀ استعماری اين واژه را چون پرچم ارجحيت نژادی برای توجيه هجوم به جهان برافراشتند.
در قرن بيستم به ويژه بعد از تجزيۀ عثمانی، كشورهای زيادی با انگيزۀ ناسيوناليستی در اروپای شرقی، خاورميانه و شمال آفريقا از او جدا شده و كشورهای جداگانه تشكيل دادند. استعمار انگليس كه از بيش از سيصد سال قبل برای براندازی عثمانی كوشش می‌كرد، از نيروی ناسيوناليسم يعنی از دشمنی ترك، عرب و كرد با يكديگر برای منافع جنگی و اقتصادی خود استفاده می‌كرد و برای تسلط بر اين مناطق پان‌تورانيسم، پان عربيسم و پان ايرانيسم را به شدّت تقويت كرد و مرزهای مصنوعی بر اين مناطق تحميل كرد.[۱٠] 
 به نظر دانشمندان معاصر، نژاد آريائی يك مفهوم خيالی است. كلمۀ آريائی و يا هند و اروپائی يك مفهوم فرهنگی است و به گروه زبانی گفته می‌شود كه از هندوستان تا غرب اروپا گسترش يافته و دارای ويژگيهای مشابه آناليتيك و يا تحليلی می‌باشند و ريشه آن‌ها به زبان سانسكريت هند می‌رسد. در اين زبان‌ها بر خلاف زبان‌های التصاقی (زبانهای اورال آلتائيك: تركی، مغولی، مجار و فنلاند و...) ريشه كلمات در موقع صرف دستوری تغيير پيدا می‌كند (مانند: رفتن، رفت، می‌رود).
  از پيشروان ناسيوناليسم در ايران:
 ميرزا فتحعلی آخوندوف در سال ١٨١٢ در نوخا (شكی) به دنيا آمد. پدرش اهل خامنه و مادرش اهل شكی بود و بهمين جهت مادرش بعد از جدا شدن از شوهرش، با ميرزا فتحعلی پيش عموی خود حاجی ‌علسگر آخوند شكی می‌رود و ميرزا فتحعلی پيش عموی مادرش بزرگ می‌شود و شهرت آخوندزاده و يا آخوندوف را انتخاب می‌كند. 
آخوندزاده در زندگی اجتماعی و سياسی‌اش دارای دو چهرۀ مختلف و تا حدودی متضاد بوده اســت. از طرفی با نوشــتن نخســتين نمايشــنامه‌های تركی (۵۵-١٨۵٠) خود را نخستين نمايشنامه‌نويس به سبك اروپائی در عالم اسلام می‌شمارد و خويشتن را بانی نثر تركی به سبك ساده‌نويسی می‌داند. از طرف ديگر (در نامه‌های كمال‌الدوله) ايران باستان را می‌ستايد و اسلام را علّت عقب‌ماندگی مردم ايران معرفی می‌كند. وی در نامۀ خود به مانكجی پيشوای زردشتيان ايران كه از پارسيان هند است، چنين می‌نويسد: «من خودم اگر چه علی‌الظاهر تركم، امّا نژادم از پارسيان است».
وی در نامه‌های كمال‌الدوله می‌گويد: "سلاطين فرس در عالم مداری داشتند و ملّت فارس برگزيده ملل دنيا بود." بعد در مورد اعراب می‌گويد: "حيف به تو ايران! كو آن شوكت، كو آن قدرت، كو آن سعادت، عرب‌های برهنه و گرسنه يكهزار و دويست و هشتاد سال است كه ترا بدبخت كرده‌اند."
 بعد از آخوندزاده جلال‌الدين ميرزای قاجار نويسندۀ كتاب "نامۀ خسروان" نيز از بنيانگذاران ناسيوناليسم باستانگرا و طرفدار سره‌نويسی در فارسی است، او پادشاهان قديمی ايرانی را در رديف پيامبران می‌داند و كتاب مجعول دساتير را كتابی آسمانی می‌شمارد.
 سومين بنيانگذار ناسيوناليسم باستانگرای افراطی ميرزا آقاخان كرمانی است كه از آخوندزاده تأثير پذيرفته است.
ميرزا آقاخان هويت ايرانيان را در آئين زردشت و نژاد آريا(!) می‌داند و بعد از جلال‌الدين ميرزا پيشگام تاريخ‌نويسی ناسيوناليستی است و هدفش از نوشتن (آئينۀ سكندری) تحريك و ايجاد حسّ ناسيوناليستی در مردم ايران است. او نيز تمامی زشتی‌ها و مشكلات و كاستی‌های ايرانيان را به اعراب نسبت می‌دهد و آنان را مسئول اسيری ايرانيان در استبداد سياسی و دينی می‌داند.[۱۱]
 تاريخ‌نويسی با هدف تحريك احساسات و غرور ملّی در اروپا در قرن‌های ١٦ و ١٧ ظهور نمود ولی از اواخر قرن نوزده به بعد تاريخ‌نويسی ناسيوناليستی اعتبار خود را از دست داد و به جای آن تاريخ‌نويسی واقع‌گرا شايع شد. متأسفانه از همين هنگام تاريخ نگاری ناسيوناليستی در ايران رونق يافت و رفته رفته تاريخ‌سازی و يا جعل تاريخ جای تاريخ‌نويسی واقعی را گرفت. 
 از ويژگی‌های اين‌گونه تاريخ‌نويسی دشمنی با اعراب، اسلام و تركان و بيزاری از تمام آثاری است كه اسلام در طول هزار و چهار صد سال در تاريخ و فرهنگ ايران داشته است.
 از ويژگی‌های ديگر ناسيوناليسم باستانگرا سره‌نويسی و حذف واژه‌های عربی از زبان فارسی است.
سره‌نويسی تحت تأثير كتاب مجعول دساتير بود كه در زمان شاه عباس در هندوستان نوشته شده و زبان و تعليمات آن مخلوطی از هندی و اوستائی و غيره است و جعل بودن آن بوسيلۀ مرحوم محمد قزوينی و ديگران مشخص شده و انجمن ناصری زردشتيان يزد نيز تأئيد كرده است. 
 در اواخر قاجاريه بعضی از نويسندگان مانند رضا قليخان هدايت مؤلف كتاب انجمن آرای ناصری و ديگران تحت تأثير اين كتاب به سره‌نويسی پرداختند. در زمان رضاشاه كسانی چون ذبيح بهروز، ارباب كيخسرو (نماينده زردشتيان در مجلس) و احمد كسروی ميراثدار سره‌نويسی شدند.
سيد احمد کسروی از ترکان ضد ترک (!) تبريز است. او سره‌نويسی را به حد افراط رسانيد؛ به طوری که اشخاص عادی نوشته‌های او را به زحمت می‌فهميدند. اين مرد که در جوانی در لباس روحانيت بود، بعدها ادعای پيغمبری کرد و نام دين من در آوردی خود را «پاک‌ ديني» نهاد. او معتقد بود که ترکان ايران به ويژه آذربايجان در زمان حکومت مغولان و بعد از آن‌ها ترک‌زبان شده‌ و بايد زبان ترکی را فراموش کنند و فارسی زبان بشوند! او با ادبيات فارسی هم که مايۀ مباهات همۀ ايرانيان است، دشمن بود و هر سال ديوان‌های حافظ، سعدی و امثال آن‌ها را جمع‌آوری می‌کرد و آتش می‌زد. کسروی عقيده داشت که ايرانيان بايد يک زبان و يک دين (پاک‌دينی کسروی) داشته باشند تا آيندۀ درخشانی را برای خود به دست آورند.
 سره‌نويسی زمينه را برای تشكيل فرهنگستان و تندروی دربارۀ تصفيه زبان فارسی از واژه‌های عربی شد. واژه‌هائی كه ايرانيان مسلمان در طول قرن‌ها با آن‌ها مأنوس شده و در ساختن بسياری از آنها شركت داشتند، بيرون ريخته شد و به جای آن‌ها واژه‌های غيرمأنوسی كه اغلب آن‌ها مجعول و ساخته و پرداخته فرهنگستان بود، گذاشته شد. البته عده‌ای از اين واژه‌ها به مرور در ميان دولتی‌ها و مردم رايج شد. ولی بعد از رفتن رضاشاه و تعطيل فرهنگستان اين جريان تقريباّ فراموش شد. 
 به خاطر دارم، در حدود سه سال قبل مصاحبۀ يكی از دانشمندان ايرانشناس سوئيسی را در تلويزيون تهران تماشا می‌كردم، مصاحبه كننده از وی پرسيد: شما در برابر آلودگی زبان فارسی با زبان عربی و تصفيۀ آن چه نظری داريد؟ دانشمند سوئيسی ايرانشناس كه به فارسی صحيح صحبت می‌كرد، از اين سوًال قدری برآشفته شد و گفت: شما اسم اين را آلودگی می‌گذاريد؟! در زبان انگليسی در حدود پنجاه درصد كلمات لاتينی است ولی انگليسی‌ها هرگز اين پديده را آلودگی حساب نمی‌كنند. به نظر من اين از ويژگی‌های زبان‌های فارسی و انگليسی است، نه آلودگی آن‌ها.  ريچارد فرای در كتاب عصر زرين فرهنگ ايرانی دربارۀ كمك عربی به شكوفائی شعر و ادبيات فارسی می‌گويد: ترديد است در اينكه نظم فارسی اگر به فرهنگ پرتوان عربی و عروض عربی دسترسی نيافته بود، اين چنين شكوفا می‌گشت. زيرا اگر كسی ادبيات فارسی جديد را با فارسی ميانه (پهلوی) بسنجد، تفاوت آن‌ها مايۀ شگفتی است. معدودی آثار برجای مانده پهلوی آنچنان نسبت به ادبيات جديد فارسی (بعد از اسلام) فقير است كه ناگزير اين نتيجه حاصل می‌شــود كه زبان عربی بود كه عاملی برای وســعت گرفتن و جهانگير شــدن زبان فارســی جديد شــد.[۱٢]
 مناّ سره‌نويسی و پاكسازی زبان فارسی از كلمات عربی عملاّ از اشتراكات زبان فارسی با ساير زبان‌ها و لهجه‌ها می‌كاهد و اختلاف آنها را زيادتر می‌كند.
بنابراين عمل سره‌نويسان نه تنها كمكی به وحدت ملّی نمی‌رسانيد "بلكه مضرّترين كار و مهلكترين ضربتی بود به وحدت ملّی ايران".[۱٣]
 بعد از انقلاب مشروطه به علت آزادی و كمتر شدن نقوذ روحانيون و گسترش ناسيوناليسم سره‌نويسی و باستانگرائی ميدان عمل بيشتری پيدا كرد. بعد از ناكامی مشروطه و مشروطه‌خواهان و دخالت‌های روس و انگليس به ويژه بعد از شروع جنگ جهانی اوّل و اشغال ايران بوسيلۀ قوای روس، انگليس و عثمانی و ناامنی و هرج و مرج در ولايات، مردم بيشتر به ناسيوناليسم روی آوردند و احساس نياز به حكومت اقتدارگرا و متمركز بيشتر شد.
در اين دوره مجلاّتی مانند كاوه و بعد از آن ايرانشهر و فرنگستان با تبليغات ناسيوناليستی آريائی و باستانگرائی احساسات ناسيوناليستی و وطن‌پرستی را در ايرانيان تشديد نمودند.
 مجلۀ كاوه به سرپرستی سيّدحسن تقی‌زاده[۱۴] (ترك ) با كمك گروهی از ايرانيان ناسيوناليست طرفدار آلمان بين سال‌های ٢۴-١٩١٦ در برلين منتشر می‌شد. تقی‌زاده به دعوت دولت آلمان برای مبارزه سياسی با روس و انگليس به برلين آمد و رهبری نهضت عده‌ای از ايرانيان مقيم اروپا را كه به "كميتۀ ملّيون ايران" مشهور بودند، برعهده گرفت. در طول جنگ مجلۀ كاوه به نفع آلمان تبليغ می‌كرد و بعد از آن به صورت يك مجلۀ ادبی و تاريخی درآمد. نويسندگانی مانند جمال‌زاده با امضای (شاهرخ)،‌ محمدقزوينی، ابوالحسن حكيمی، ابراهيم پور داوود، كاظم‌زاده ايرانشهر و رضا تربيت با آن همكاری می‌كردند و افكار ملّی و باستانگرايانه آخوندوف و ميرزا آقاخان كرمانی كه تا آن زمان در كتاب‌ها بود، اينك به صورت اجتماعی تبليغ می‌شد. آنها تحت تأثير ناسيوناليسم آلمانی به تبليغ نژاد آريائی (يعنی چيزی كه وجود خارجی نداشت) ايرانيان و نماد هويت ملّی يعنی زبان فارسی می‌پرداختند.
 مرحوم تقی‌زاده هم مانند دکتر ارانی در دوران ميانسالی و پيری افکارش عوض شده بود. من با ايشان از سال ۱۳۲۵ در استانبول آشنا شدم و چون مبارزات و خدمات او را در انقلاب مشروطه از پدرم که از دوستان ايشان بود شنيده بودم، مدت يک هفته را که در استانبول بود، روزها به عنوان راهنما همراه ايشان بودم. بعدها در تهران هم گاهگاهی ايشان را می‌ديدم. يک بار هم که پدرم را برای معالجه به ايستگاه آب‌های معدنی اتريش (بادگاستين) برده بودم، اتفاقاّ ايشان هم با همسر آلمانی‌اش برای استفاده از آب‌های معدنی به آنجا آمده بود. و چون به علت آرتريت، راه رفتن برای پدرم مشکل شده بود، مرحوم تقی زاده هر روز صبح به هتل ما می‌آمد و دو سه ساعت با پدرم همصحبت می‌شد. من هم به مصداق کلام معروف "خذ العلم من افواه الرجال" با اجازۀ قبلی در حضور آن‌ها می‌نشستم و به صحبت‌های آن‌ها گوش می‌دادم. تا آنجا که من از صحبت‌های ايشان استنباط کردم، افکارشان در مورد ناسيوناليسم، آريا پرستی و غرب زدگی به کلی تغيير يافته بود و اين گونه افکار را محصول دوران جوانی و بی‌تجربگی می‌دانست.
ايرانشهر: مجلۀ ايرانشهر بين سال‌های ٢٧-١٩٢٢ به وسيلۀ حسين كاظم‌زاده ايرانشهر (ترك تبريزی) در برلين منتشر می‌شد و يكی از مهمترين كانون‌هائی بود كه باستانگرائی را در سطح وسيع و به طور عامه‌پسند و فراگير تبليغ می‌كرد. اين مجله نيز مدافع اين نظريه بود كه عقب‌ماندگی ايران ناشی از حملۀ اعراب است. ايرانشهر با تكيه زياد بر ناسيوناليسم افراطی، تمركز قدرت و وحدت ملّی راه را برای ديكتاتوری رضاخان هموار كرد. به طور كلی ايرانشهر دشمن اعراب، اسلام و تركان بود و ستايش دين زردشت و شاه‌پرستی را ترويج می‌كرد.[۱۵]
از شعرا و نويسندگانی كه در دورۀ مشروطيت و بعد از آن باستانگرائی و ناسيوناليسم آريائی (فارس) را تبليغ می‌كردند، می‌توان از ملك‌الشعرای بهار (گرجی تبار جديدالاسلام)، ابراهيم پور داوود، سيد رضا مير زادۀ عشقی، فرّخی يزدی، عارف قزوينی، ذبيح بهروز، صادق هدايت، دكتر محمود افشار و از سياسيون محمدعلی فروغی (يهودی تبار)، سليمان ‌ميرزا اسكندری (ترک قاجار)، داور (ترک آذربایجانی)، تيمورتاش (ترك خراسانی) و بالاخره جناب اردشيرجی (از پارسيان هند) را نام برد.
اين روشنفكران، رضاخان را اجراكننده افكار و خيالات خود می‌دانستند و از اين‌جهت در ابتدای كار با او موافق بودند و برای او تبليغ می‌كردند، ليكن بعدها با او از در مخالفت درآمدند، زيرا فهميدند كه ناسيوناليسم اقتدارگرايانه رضاشاه با آزادی‌های مدنی و مشاركت سياسی و تعيين سرنوشت ملّت توسط خودش در تناقض است، عده‌ای از اين‌ها مانند عشقی و فرّخی يزدی و... به وسيلۀ رضاشاه به قتل رسيدند. ذبيح بهروز معتقد بود كه در زمان ساسانيان ايرانيان هفت نوع خطّ داشتند! و هر يك در ديوانی به كار می‌رفته و زردشت مخترع خطّ می‌باشد! او زبان فارسی را زبانی اصيل و زبان مردم متمدن و با فرهنگ می‌دانست ولی عربی را زبانی التقاطی و آميخته‌ای از زبان‌های آريائی و آفريقائی و زبان مردم وحشی و صحرانشين می‌شمرد و می‌گفت: شعر جاهليت عرب از فرمانروائی مهاجرين ايرانی شروع شده است![۱٦]
محمدعلی فروغی معلم و نخست‌وزير رضاشاه و طرف اعتماد انگليسی‌ها بود و از پايه‌گذاران سياست آريائيسم و فارسی‌گرائی دوران پهلوی است. نطق معروف او در مراسم تاجگذاری رضاشاه ترسيم كننده ايدئولوژی باستانگرايانه و شاهنشاهی پهلوی است. او رضاخان را پادشاهی پاكزاد و ايرانی‌نژاد و وارث تاج و تخت كيان می‌خواند و او را غمخوار ملّت ايران می‌شمرد.
فروغی در موقع سفارتش در آنكارا نامه‌ای به دربار و وزارت خارجه می‌نويسد و دولت را از تغيير خطّ برحذر می‌دارد و می‌گويد، به تازگی ترك‌ها خطّشان را تغيير داده و خطّ لاتين را برگزيده‌اند و از اينرو ارتباط فرهنگی آن‌ها با تركان ايران قطع شده و چنانچه در ايران هم خطّ لاتين انتخاب شود، دوباره ارتباط فرهنگی بين آن‌ها برقرار می‌گردد و به عقيدۀ او اين برای ايران خطر بزرگی بشمار می‌رود! وی سپس می‌گويد: در ايران اقليت‌هائی مانند يهودی‌ها، ارامنه و آسوری‌ها وجود دارند ولی تعدادشان كم و بی‌خطرند، ولی ترك‌ها، كردها و اعراب ايران تعدادشان زياد و اقليت‌های خطرناك محسوب می‌شوند، به ويژه تركان ايران از همه خطرناكترند و دولت بايد اين موضوع را هميشه مدّ نظر داشته باشد!
جناب فروغی با آن همه فضل و دانش و تجربۀ سياسی بيش از شصت درصد ملّت ايران را برای دولت شاهنشاهی رضاشاه خطرناك توصيف می‌كند و بدين ترتيب مشروعيّت رژيم شاهنشاهی را زير سئوال می‌برد. زيرا رژيمی كه بيش از شصت درصد مردمش اقليت خطرناك باشند، خود به خود مشروعيت خود را از دست می‌دهد.
و امّا اردشيرجی كه معّلم پشت پردۀ رضاخان بوده، از پارسيان هند و مستشار سفارت انگليس در تهران بود. او در مدرسۀ علوم سياسی تهران استاد تاريخ باستان بود. وی در روی كار آمدن رضاخان و آماده‌سازی او برای كودتا و به دست گرفتن قدرت نقش اساسی داشت. اردشيرجی بعد از تعليم تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسی ايران به رضاخان او را به ژنرال آيرون‌سايد فرمانده هيئت نظامی انگلستان در ايران معرفی می‌كند![۱٧]
دكتر محمود افشار مؤسس انجمن "ايران جوان" و مجلۀ آينده نيز از مبلّغين ملّی‌گرائی و پان فارسيسم دوران رضاشاه بشمار می‌رود. او وحدت ملّی را در فارس كردن همۀ اقوام ايرانی می‌دانست و با آن كه خودش را ترك تبار و از ايل ترك افشار می‌شمرد، مع هذا در يكی از مقالاتش در "آينده" تحت عنوان "گذشته، امروز و آينده" چنين می‌نوشت: معنی اتّحاد ملّی ايران اين است كه بايد فارسی در تمام ايران زبان رسمی و منحصر به فرد باشد.
لر، قشقائی، عرب، ترك و تركمن و غيره نبايد از لحاظ پوشاك، زبان مختلف باشند و گرنه هميشه خطر برای استقلال سياسی و وحدت جغرافيائی باقی است
در مقالۀ ديگر به نام مصالح ملّيت و وحدّت ملّی ايران می‌گويد:
بايد به تدريج زبان فارسی جای زبان‌های خارجي! (منظورش زبان‌های اقوام غيرفارس ايرانی) را در ايران بگيرد. بعد راه ‌حلّ‌ها (فاشيستی) را هم نشان می‌دهد. يك نسل بعد، از پيروان او دكتر جواد شيخ‌الاسلامی (ترك آذربایجانی) در اين باره چنين ارائه طريق می‌نمايد:
برای فارسی زبان كردن مردم آذربايجان بايد كودكان خردسال آذربایجانی را از مادر و خانواده‌شان دور كرد و به خانواده‌های فارس در شهرستان‌های فارس زبان سپرد تا بعد از بزرگ شدن به زبان فارسی صحبت كنند!! معلوم نيست كه اين شيوه غيرانسانی، فاشيستی و غيرعملی را چگونه می‌خواست و يا می‌توانست عملی كند و جگرگوشه‌های مادران بی‌گناه آذربايجانی را از آن‌ها بگيرد
جريان ملّی‌گرائی باستانگرايانه در ايران در واقع قوم‌گرائی افراطی فارسی است كه به نام ملّی‌گرائی ايرانی و در شكل افراطی آن به نام پان ايرانيسم تبليغ می‌شود. زيرا آنچه دربارۀ باستانگرائی با تكيه بر هخامنشيان و ساسانيان و تعميم زبان فارسی به همراه از بين بردن ديگر زبان‌های مردم در ايران تبليغ می‌گردد، فقط می‌تواند شامل فارس‌های ايالت فارس (انشان سابق) بشود، زيرا شاهنشاهی هخامنشی به طوری كه قبلاّ هم اشاره رفت، و از نامش هم پيداست، يك امپراطوری قوم پارس در سرزمين ايران و كشورهای اطراف آن بوده و اقوام مختلف امپراطوری را با فرستادن ساتراپ و مأمورين عاليرتبه خود اداره می‌كرده (٣٣٠-۵۵٩ ق.م). اين شاهنشاهی بعد از ٢٢٩ سال به دست اسكندر مقدونی منقرض شده و تا آمدن پارت‌ها به سرزمين ايران به وسيلۀ جانشينان اسكندر (سلوكيدها) اداره شده است. بعد از آن پارت‌ها از آسيای ميانه به ايران آمده و سلسلۀ اشكانيان را تشكيل و مدت چهار قرن در ايران سلطنت كردند (٢٢۴-٢۵٠ قبل از ميلاد). از قرن سوم ميلادی (٢٢٦ م.) شاهنشاهی ساسانيان جای آن‌ها را گرفت و بيش از چهارصد سال (تا ٦۵٢ م.) امپراطوری آن‌ها ادامه يافت. پايتخت آن‌ها هم در مداين نزديك بغداد يعنی خارج از ايران كنونی بود. در اين مدت دو هزار و پانصد سال اقوام مختلف مانند يونانيان و اعراب از غرب و تركان و مغولان از آسيای ميانه (تركستان) به ايران آمده و در اين سرزمين حكومت تشكيل داده و توطن نمودند و تركان در حدود هزار سال در ايران حكومت كردند و استقلال ايران را حفظ نمودند و ضمن حفظ زبان و ويژگی‌های قومی خود ايرانی شدند. مردم بومی اين سرزمين هم در موطن قديمی خود باقی مانده و كم و بيش با مهاجرين مخلوط شده‌اند. زبان فارسی دری نيز بوسيلۀ پادشاهان ترك (غزنويان و سلجوقيان) از شمال افغانستان و آسيای ميانه (تاجيك‌ها) به ايران آمده و زبان ديوان و دولت شده و در سرزمين ايران و آسيای صغير (تركيه) گسترش يافته است.
در اين مورد مورخ ايتاليايی آلساندرو بوسانی در كتاب پرس‌ها می‌نويسد: در حالی كه در غرب ايران سلاطين شيعۀ آل‌بويه ادبيات عرب را ترويج می‌كردند، در شرق ايران سلاطين سنّی ترك غزنوی زبان و ادبيات فارسی را رونق دادند.[۱٨]
 با در نظر گرفتن مراتب فوق شايد بتوان مردم ايالت فارس را كه موطن هخامنشيان و قوم پارس بوده، تا حدودی اولاد آن‌ها دانست. مردم قديم ساير ايالات ايران مدتی جزو امپراطوری هخامنشی و بعد از آن‌ها تابع سلوكيدها، اشكانی‌ها و بالاخره ساسانيان بودند. همچنانكه اعراب به مدت چهار صد سال جزو امپراطوری اسلامی عثمانی بودند ولی خود را ترك و يا اولاد عثمان غازی جَد تركان عثمانی نمی‌دانند. به قول مرحوم دكتر علی‌شريعتی قيچی اسلام به طوری ما را از گذشته قبل از اسلام قطع و جدا كرده كه امروز زبان، دين و آداب و رسوم آن‌ها به ويژه هخامنشيان برای ما ناآشناست، و ما هر آنچه دربارۀ آن‌ها آموخته‌ايم، از منابع بيگانه بوده است.
 بنابراين عاقلانه و عادلانه نيست كه ما باستانگرائی را كه اسلام‌ستيزی و زردشتی‌گری و طرد و دشمنی ساير اقوام را برای ما به ارمغان آورده و به جای وحدت ملّی وسيله اختلاف و دشمنی مردم مسلمان ما شده، به عنوان ركن اساسی مليت ايرانی قرار دهيم و آن‌را به زور به مردم مسلمان ايران تبليغ و تحميل نمائيم.
در اين جا به عنوان مثال نوشتۀ يكی از روشنفكران ملّی‌گرای دوران پهلوی را نقل می‌كنيم. مرحوم دكتر ناتل خانلری استاد زبان و ادبيات فارسی دانشگاه تهران و مدتی هم وزير كشور كابينۀ اسدالله اعلم بود.
او در مقدمۀ كتاب زبانشناسی و زبان فارسی چنين می‌گويد:
وطن من اين سرحدّات سياسی مصنوعی نيست، هرجا كه فارسی صحبت می‌كنند، ميهن من است! يعنی به جای آذربايجان، و خوزستان ايران، شمال افغانستان و تاجيكستان وطن ايشان است. دكتر خانلری شاگردانی دارد كه اغلب آن‌ها كم و بيش از افكار او پيروی می‌كنند. در اينجا سئوالی پيش می‌آيد كه اگر فرمايشات استاد فقيد را ترك زبانان، عرب زبانان و تركمنان ايران هم به عنوان اصول وطن‌خواهی بپذيرند و ميهنشان را حوزۀ زبان‌های مادری و قومی خود بدانند، آن وقت تكليف كشور ما چه خواهد شد و وطن مشترك ما كجا خواهد بود و يا اگر اعراب و ترکان خارج از ايران به همين شيوه سرزمين ايران را قسمتی از خاک ميهن خود بدانند، چه برخوردی بايد با آنان داشته باشيم
در زمان رضاشاه مبلغين رژيم می‌كوشيدند انديشه و احساسات پان ايرانيستی را به صورت شاهپرستی درآورند و شعار "خدا- شاه- ميهن" به شعار رسمی دولتی تبديل شد و به جای سرود ملّی ايران سرود شاهنشاهی انتخاب شد كه صبح و شام همه‌جا حتّی در سينماها خوانده می‌شد.
 اركان ملّيت ما بايد مشتركات ما باشد، يعنی وطن (ايران)، اسلام، تاريخ بعد از اسلام كه تا امروز تداوم داشته و تاريخ مشترك همه ايرانيان است، و همچنين احساس همبستگی و خواست همزيستی با هم و آيندۀ مشترك. البته ملّت بزرگ ايران بايد يك زبان مشترك (فارسی) رسمی داشته باشد، ولی به مانند كشورهای آزاد و پيشرفته چند زبانی (سوئيس، بلژيك، كانادا و...) زبان‌های ساير اقوام ايرانی (ترکی، عربی، ترکمنی ...) همچنانكه در قانون اساسی ما تا حدودی پيش‌بينی شده، بايد در مدارس تدريس شود تا هم ستم ملّی از بين برود و هم ضمن ريشه‌كن كردن بی‌سوادی، مردم زبان‌های يكديگر را بهتر بفهمند.
 جريان باستانگرائی و ناسيوناليسم آريائی با تكيه بر زبان فارسی به عنوان ركن اساسی وحدت ملّی به علت نديده گرفتن و حتی دشمنی با اقوام غيرفارس (ترك‌ستيزی و عرب‌ستيزی) كه اكثريت ايرانيان را تشكيل می‌دهند و همچنين به علت دشمنی با اسلام كه دين و فرهنگ بيش از نود و نه درصد ايرانيان است و بيش از هزار و سيصد و پنجاه سال اساس وحدت و يكپارچگی ما را تأمين نموده و ما را به شكل ملّت واحد درآورده است، بالاخره به شكست انجاميد و انقلاب اسلامی پاسخی به تمامی اين افكار و اقدامات ملّی‌گرايانه و باستانگرايانه فاشيستی بود كه بی‌پايه و اساس بودن آن را ثابت كرد.
 حقيقت امر اين است كه فرهنگ امروزی ما با تلفيق فرهنگ ايرانی كه مجموعه‌ای از فرهنگ‌های اقوام اين مرزوبوم است (نه يك قوم ويژه) و فرهنگ اسلامی شكل گرفته و هويت و مليت ايرانی را تشكيل داده است.
ناگفته نماند كه زبان فارسی يكی از زيباترين و شيرينترين زبان‌های دنياست و شايد بهترين زبان برای سرودن شعر باشد. زبان فارسی قرن‌ها محمل عشق و عرفان و پيام‌آور محبت و دوستی و زيبائی بوده و با نيروی محبت و عرفان دل تركان و پادشاهان ترك و مغول و ديگران را تسخير كرده و زبان دربار پادشاهان ترك، هند (بابری‌ها) و ايران، عثمانی و مصر (مماليك) و مردم با احساس اين كشورها بوده و كوتاه سخن، زبان دل ما بوده و هست. متأسفانه در زمان حاكميت پهلوی‌ها تحميل به زور و تحقير و جريمه جای محبت را گرفت و در نتيجه زبان فارسی تا حدودی شيرينی سابق خود را از دست داد. متأسفانه حالا هم ملّی‌گرايان افراطی می‌خواهند به همان شيوۀ دوران پهلوی زبان فارسی را از دل ما خارج كنند و به زور به حلق ما فرو ببرند
جای تعجب است كه اكثريت قريب به اتفاق بنيانگذاران باستانگرائی و ناسيوناليسم آريائی ترك و يا ترك تبارند و يا غيرفارس، مثلاّ آخوندزاده، جلال‌الدين ميرزای قاجار پسر فتحعليشاه، ميرزا ملكم‌خان (ارمنی) و در نسل بعد، سيدحسن تقی‌زاده، حسين كاظم‌زاده ايرانشهر تبريزی، دكتر محمود افشار، سيد احمدكسروی، ابوالقاسم آزاد مراغه‌ای، تقی‌ارانی، ملك‌الشعراء بهار (گرجی تبار جديدالاسلام)، تيمورتاش، داور رضازاده‌ شفق، فروغی (يهودی تبار)، ميرزا رضاخان افشار بكشلو،‌ دكتر جواد شيخ ‌الاسلام‌ زاده، يحی ذكاء و...
 اين در حالی است كه شاهنشاه آريامهر پهلوی دوّم! در كتاب خود وقتی كه از پدرش تعريف می‌كند، وی را برخلاف پادشاهان قاجار كه  ترك بودند، از خانوادۀ اصيل ايرانی می‌شمارد.[۱۹] يعنی قاجار كه از تركان ايرانی و يا به قول بعضی‌ها ايرانيان ترك‌زبان بودند، به نظر شاهنشاه ايران ترك بوده و از خانوادۀ اصيل ايرانی نبودند. بنابراين شاهنشاه! ملّی‌گرای ما بمانند ديگر ملّی‌گرايان افراطی تركان ايرانی و حتّی پايه‌گذاران ملّی‌گرائی و پان فارسيسم را هم ايرانی نمی‌دانند. البته به زعم خودشان حق هم دارند، چون آن‌ها ايرانی را معادل فارس می‌‌دانند و مانند دكترخانلری غيرفارس را ايرانی نمی‌دانند. البته در مورد نوابغ و پادشاهانی كه كارهای بزرگ انجام داده و در تاريخ صفحات زرينی برای خود و ايران باز كرده‌اند، استثناء قائل شده و آن‌ها را ايرانی فارس تبار می‌خوانند و ترك بودن آن‌ها را انكار می‌كنند، مثلاّ در مورد فارابی (ابوُ نصر محمد ابن محمد ابن طرخان ابن اوزلوق)، سهروردی (شيخ اشراق) نظامی گنجوی، مولوی، عراقی، شاه اسماعيل، نادرشاه و... 
 در خاتمه كلام سخنان خود را اين گونه خلاصه می‌نمايم:
  ملّی‌گرائی اروپائی معمولاّ به فاشيسم و ديگرستيزی می‌انجامد. هرچند در كشورهای حوزۀ بالكان و كشورهای عربی ملّی‌گرائی سبب تجزيه امپراطوری عثمانی و استقلال اين كشورها گرديد، ولی بعد از تشكيل دولت‌های ملّی، خود آن‌ها دربارۀ اقليت‌های قومی شيوۀ استبداد و سركوب را پيش گرفتند كه بهترين نمونه‌های آن را می‌توان در عراق در مورد كردها و تركان كركوك و يا در يونان و بلغارستان، در مورد تركان باقيمانده در آن كشورها مشاهده كرد. بنا بر اين ناسيوناليسم اروپائی سكه‌ای است که يك رويش آزاديخواهی و استقلال‌طلبی و روی ديگرش فاشيسم و ديگرستيزی و سركوبگری است.
 اين ضرب‌المثل فرانسوی را يكبار ديگر در اينجا تكرار می‌كنم: وطن‌خواهی عشق به خودی‌هاست و ناسيوناليسم نفرت از ديگران است.[٢٠]
در پايان از خداوند می‌خواهم همۀ افراد ملت ما را مانند هميشه در پناه خود نگه دارد و تخم نفاق را كه دشمنان ايران و اسلام برای تأمين منافع استعماری خود در سرزمين‌های اسلامی با تبليغ ناسيوناليسم قوم‌گرای افراطی كاشته و پرورش داده‌اند، از ميان ما بردارد و به جای آن محّبت و وفا را در ميان ما ايرانی‌ها استوار و استوارتر سازد تا در سايۀ "وحدت كلمه" و وحدت (در كثرت) به زندگی بهتر و سعادت واقعی دست يابيم.[٢۱]
 پی‌نوشت‌ها
[۱]- گلن ‌باركلی، ناسیونالیسم قرن بیستم، ترجمۀ یونس شكرخواه، تهران: نشر سفیر، ١٣٦٩
[۲]- Nations and Nationalism. E. Gellner, Cornell University Press 1992, London. New York.
[۳]- بیگدلو، رضا، باستانگرائی در تاریخ معاصر ایران، تهران: نشر مركز، ١٣٨٠
[۴]- همان
[۵]- همان
[۶]- پورپیرار، ناصر، ١٢ قرن سكوت، تهران: نشر کارنک، ١٣٧۹
[٧]- به نظر عده‌ای از دانشمندان معاصر، قسمت عمدۀ ترکان از قبل از میلاد در ایران به ویژه آذربایجان سکونت داشتند.
[۸]- بیگدلو، رضا، باستانگرائی در تاریخ معاصر ایران
[۹]- همان
[۱٠]- جلائی‌پور، حمیدرضا، كردستان؛ علل تداوم بحران آن پس از انقلاب اسلامی، تهران: ١٣٧٢
[۱۱]- بیگدلو، رضا، ص ٦۴.
[۱۲]- ریچارد فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا
[۱۳]- ایرج افشار، نامه‌های لندن، ص ١٩٢ (تقی‌زاده، ح)، به نقل از رضا بیگدلو.
[۱۴]- پدر تقی‌زاده اهل اردو
منبع: صفحه کانون دمکراسی آزربایجان در فیسبوک
http://www.facebook.com/pages/kanwn-dmkrasy-azrbayjan

۸/۰۱/۱۳۸۸

سومریان نخستین قانونگذاران تمدن بشری


چنانکه پیشتر اشاره نمودیم امروزه تقریباً همه متخصصان تاریخ باستان معتقداند که سومریان نخستین قانون گذاران تمدن بشری بوده اند و قوانین حمورابی نیز مدتها پس از قوانین سومری و براساس آن پدید آمده است، نظر علی پاشا صالح در این خصوص شایان توجه است وی می نویسد:
"مجمع القوانین حمورابی پس از ویرانی سومر از روی قوانین قدیم سومریها  عادات و رسوم آنها نوشته شد و بیشتر مندرجات آن مقتبس از مجموعه قوانینی است که دنگی(Dungi) پادشاه اور تدوین کرده بود. پادشاهان دودمان ایسن نیز به تدوین قانون پرداختند"(همان،صص 91-92) 
علی پاشا صالح از زبان محققین اروپایی چنین می نویسد: "سومریها نخستین ساکنان بابل بوده اند که از قدیم الایام به شهر نشینی خو گرفتند و به قوانین کشور خود گردن نهاندد. دلیل و مشتند این مدعی اسناد و مدارکی اسن که درباره ی برده فروشی و معاملات ارضی بدست آمده و مربوط به روزگاران بسیار دیرین آن سرزمین است"(همان،ص92)
نه تنها در قدیمی ترین ادوار تاریخی بلکه همواره در تمامی دورها، متناسب با مقتضیات زمانی قوانینی از سوی حکمرانان سومری تدوین یافته است. مثلاً کتیبه های اروکجینا(urukajina) پادشاه لاگاش(در حدود 2600 سال پیش از میلاد مسیح) حاک از کوششهای او در راه حفظ آداب و جلوگیری از تعدیات و اجحافات روحانیون و ماموران طماع دیوان و اخاذیهای ایشان از بینوایان است. سندی مربوط به تقریباً 2400 سال پیش از میلاد بدست آمده و حاکی از آن است که در لاگاش دادگاهی که خواسته بود حکم ضبط اموالی را صادر کند، تعطیل شده. پیشینه های دادرسی مربوط به سومین دودمان پادشاهان اور(در حدود 2200سال پیش از میلاد) مربوط به اختلافاتی است که بر سر معاملات و وراثت و هبه و طلاق وجود داشته است. مجموعه قوانینی که اندکی بعد پدید آمد "انا اتیشو" نامیده شده ومشتمل بر قوانین هفتگانه سومری درباره خانواده و مناسبات فرزند خوانده و پدر و مادر او و طلاق و برده است. بر سه لوحه ای که مربوط به حدود 2000 سال پیش از میلاد 25 ماده قانون به زبان سومری نوشته شده که شش ماده آن در روابط خانوادگی و سه ماده تقریباً منطبق با مجمع القوانین حمورابیست و در چهار ماده سخن از بردگیست. در مورد دیگر بحث از فرزند خوانوادگی و کیفر آزار دادن به زنان باردار و زیان رساندن گاوان به چراگاهها و مراقبت باغها و تکالیف همسایه و تهمتهای نارواست.(1)
به نظر دانشمندان اروپایی بطورکلی در بسیاری موراد این مقررات را با مجمع القوانین حمورابی مطابقت و مشابهتی است و این خود حاکی از آنست که مجموعه حمورابی زاده اندیشه حمورابی نبوده و درحقیقت گزیده ای از قوانین سومری است(2) 
مثالهای فوق تنها نمونه ای از قوانین سومری تا زمان حمورابی است. علاوه بر این حمورابی در تنظیم مجموعه قوانین خویش قوانین اکدی که متعلق به ادوار پیش از وی می باشند نیز بهره جسته است. از این قوانین اکدی می توان به مجموعه قوانین ائشنونا(3)اشاره نمود که دو قرن پیش از حمورابی برای پایتخت ناحیه ای میان اکد و ایلام ترتیب یافته است و از بسیاری جهات شبیه قوانین حمورابیست سه قسمت از چهار قسمت مجمع القوانین حمورابی ازمجموعه ائشنونا گرفته شده است.
1-پاشا صالح، علی، پیشین، صص 92-93
2-همان، ص 93
3-eshnunna

۷/۲۲/۱۳۸۸

سومریان پدید آورنده گان نخستین تمدن عالی بشری


تا پبیش از قرن بیستم تارخ نگاران بطور کلی معتقد بودند که نخستین تمدن بشری در مصر و یونان بوجود آمده است. لیکن تحقیقات باستانشناسی و پژوهشهای علمی از اوایل قرن بیستم این ادعا را منسوخ کرد. اکنون بر اساس دلایل و مدارک متقن روشن شده است که نه تنها نخستین تمدن بشری در مصر بوجود نیامده، بلکه تمدن مصر، خود از تمدن سومر ماخوذ است.
پرووفسور"وولی" محقق نامی تاریخ باستان که از سوی دانشگاه پنسیلوانیا و موزه بریتانیا به عنوان رئیس هیات باستانشناسی در حفریات شهر "اور" حضور داشته است در کتابی که پس از این حفریات برشته ی تحریر درآورده بصورت قطعی اثبات نموده است که "تمدن این قوم(سومر.م) در بین النهرین دو هزار سال پیش از مصریها به اوج رسیده و فرضیه تقدم زمانی تمدن مصر را در هم شکسته و مردود دانسته است سومریها 3500 سال پیش از میلاد مراحل عالیه فرهنگ را پیموده و پیشرو مصر و آشور و آسیای صغیر و کرتو و یونان بود ه اند"(پاشا صالح،علی،پیشین،ص91)
نه تنها تمدن مصر و یونان برآمده از تمدن سومری است بلکه حتی مجموعه قوانین حمورابی- که وی تا سالهای اخیر به عنوان نخستین قانونگذار ذرتاریخ بشر مطرح بود- نیز چنانکه در زیر اشاره خواهیم نمود در واقع چیزی جز گزیده و مجملی از قوانین سومری نیست. تمدنهای مصر و یونان و همه مدنیت های کهن که با شرق میانه و نزدیک مربوط بوده اند تحت تاثیر تمدنهای سومر و ایلام باستان بوجود آمده اند.
لوپوانت از متخصصان تاریخ باستان می نویسد:
"اقوام بیابانگرد دیگری از نژاد سام در حدود 1800تا 1700 سال پیش از مسیحناحیه بابل را ترک گفتند و راه فلسطین و مصر را پیش گرفتند. تمدن عبری و تاریخ یهود و قانون آن قوم بوسیله تورات مضبوط است. مانند طوایف دیگر آن سرزمین عبریها مردمی بت پرست و بادیه نشین بودند.ابراهیم خلیل که ریاست آنها را داشت دو قرن پیش از حمورابی در کلده زندگانی  می کرد."      
در همان ایام اقوام دیگری به نام اتروسک Etrusques و سیکول(Sicules)بسوی غرب مهاجرت کردند و نخستین ساکنان ایتالیای مرکزی اتروسک ها بودند که شهرهایی بنا نهادند و تمدن ساکنان سواحل دریا ی اژه را(بین آسیای صغیرو یونان) درحوزه غربی پایه گذاری کردند. سیکولها در جنوب شبه جزیره ایتالیا و همچنین در جزیره سیسیلیا(صقلیه) اقامت کردند.
فنیقیها که در آن روزگاز مردمی دریانورد و مانند عبریها از نژاد سامی بودند و در شهرهای مستقلی مستقر شدند و در امتداد ساحل به بازرگانی پرداختند و به اختراعاتی توفیق یافتند. از جمله الفبایی ساختند که مورد استفاده یونانیان نیز قرار گرفت. قوم دیگری از کرت(اقریطش) برخاست و از سه هزار سال تا 1400 سال پیش از میلاد تاریخ درخشانتر و کهن تری در تجارت دارد(پاشا صالح، علی، پیشین ص 83-84) 

۷/۱۷/۱۳۸۸

سومریان


سومریان در نواحی  عراق کنونی(بین النهرین) و قسمت های شمالغرب خلیج ف.ا.ر.س از جمله در بابل مستقر گشته و تمدنی پدید آورده بودند. عجالتاً به درستی روشن نیست که سومریان دقیقاً چه زمانی به این ناحیه درآمده اند. به نظر پژوهشگران تاریخ باستان سومریان در 4500 سال پیش از میلاد نخستین تمدن درخشان بشری را نواحی مذکور پدید آورده و شهرهای چون اور-اورک، ائرخ، نیپ پور، کیش، لرسا که مراکز مهم تمدن بشری آن روز بوده اند را به وجود آورده اند.
می توان گفت که امروزه همه محققان تاریخ باستان برآنند که سومریان از آسیای میانه یعنی از موطن اصلی تورکان به بین النهررین مهاجرت کرده اند. علی پاشا صالح، حقوق شناس نامی در اثر خود به نام "تاریخ حقوق" در خصوص اصل و تبار سومریان و قوانین آنها چنینی می نویسد:
"نزدیک شش هزار سال پیش در جستجوی زمینهای حاصلخیز قومی به نام شومری از راه قفقاز و شمال غربی ایران به نواحی جنوبی بین النهرین آمدند و در سرزمینی واقع در جنوب مرکزی عراق که سومر نامیده شد و بعد به بابل معروف گردید سکنی گزیدند و به خط میخی روی هزاران لوح گلی قوانین و سرگذشت خود را به زبان سومری نوشتند. الواح مذبور در موزه های بزرگ جهان نگهداری می شود. بیش از نود درصد الواح و استوانه ها و آثار دیگر اسنادیست مربوط به امور اداری و اقتصادی و حقوقی و احکام محاکم و قباله های نکاح و معاملات و وصایا و قبوض ذمه و نامهای خدایان و امکنه و اشخاص"(پاشا صالح، علی، سرگذشت قانون، مباحثی ازتاریخ حقوق، تهران 1348 ص88-89)
نه تنها تاریخ نگاران، بلکه حتی برخی از علمای زبانشناس نیز تاکید می کنند که سومریان از آسیای میانه برخواسته اند به عنوان مثال دکتر رویز خانلری در مورد منشاء سومریان و اینکه آنا نصاحب قدیمی ترین نوشته ها و تمدن بود ه اند چنین می نویسد:
"زبان سومری کهن ترین زبان نوشته شده نوع بشر است. قومی که سومری خوانده می شود از قدیمی ترین زمان در مصب رودخانه های دجله و فرات یعنی فاصله میان بابل قدیم و خلیج ف.ا.ر.س مستقر شده بود. اینان از حیث نژاد به هیچ یک ملتهای همسایه شباهت نداشتند. تمدن و فرهنگ ایشان که کهن تر از همه فرهنگهای آسیای غربی است شاید در همان مسکن ایشان ایجاد شده و پرورش یافته بود. اما از روی بعضی قرائن این گمان هم می رود که نخست از مشرق یا شمال شرقی به آن سرزمین آمده باشند "(ناتل خانلری، پرویز، تاریخ زبان فارسی، تهران 1348 ج 1 ص 179) 
پژوهشگران تاریخ باستان بر اساس پژوهشها و نتایج حفریات علمی نشان می دهند که حدود 4000 سال پیش از میلاد سومریان و سپس ایلامیان از آسیای میانه و غرب اورال حرکت نموده با گذر از شمال دریای خزر و معابر قفقاز و آزربایجان سومریان در اراضی عراق کنونی و ایلامیان در نواحی خوزستان و لرستان و دامنه های زاگرس و تا حدودی در دو سوی این سلسله جبال مسکن گزیده اند. حسن پیرنیا هنگام بحث پیرامون خاستگاه سومریان و ایلامیان پس از اشاره به نظریات گوناگون در این خصوص می نویسد:
"اکنون بیشتر به این عقیده اند که قبل از آنکه مردمان بنی سام(سامیان.م) به اینجاها(بین النهرین.م) آمده باشند سومریها سواحل خلیج ف.ا.ر.س را اشغال کرده بودند(این نظریه کینگ دانشمند سومرشناس است.م ) اما اینکه اکدیها و سومریها از کجا آمد ه اند چون در نزدیکی عشق آباد(کورنگ تپه.م) و استرآباد(کورگان آنو.م) و دره گزاشیاء سفالین، ظرف سنگی، اسلحه مسین و اشیا دیگر بدست آمده که شیوه ساخت آنها ایلامی است و روی گلدانی ازطلا صورتهای سومری منقور است، بعضی گمان می کنند که بین تمدن ایلامی و تدن ماوراء دریای خزر(منظور آسیای میانه است.م) ارتباطی بوده و شاید سومریها از طرف شمال براءس خلیج ف.ا.ر.س و جلگه بابل آمده باشند. بهر حال از حفریات آمریکائیها در "نیپ پور" که یکی از شهرهای سومری است و کشف فهرست سلسله های زیاد از پادشاهان این قوم علاوه بر آنچه بود محقق شده است که بش از سه هزار سال قبل از میلاد سومریها گذشته های مفصل داشتند، و بابل مرکز تمدن آنها بوده است..."(پیرنیا،حسن،ایران باستان،ج1ص113-114)همین جملات را علی پاشا صالح نیز در "تاریخ حقوق" نقل کرده است(ر،ک پاشا صالح،علی،همان،ص90) این نظریه که خاستکاه سومریان آسیای میانه بوده است امروزه مورد تائید اکثر دانشمندان اروپایی است. مثلاً مولفان "تاریخ حقوق" دانشکدهد هامیلتون به صراحت می نویسند که "قدیمی ترین ساکنان بابل یعنی سومریان غیر سامی و شاخه ای از شاخه های قوم مغول بوده اند"(همان،ص96)
بر اساس روایات کتب قدیم بنی اسرائیل بابل قدیمی ترین سکونت گاه بشر بوده است

۷/۰۸/۱۳۸۸

مقدمه ای بر تاریخ آزربایجان باستان


نخستین اجتماعات، اقوام، دولتها و تمدنهای منطقه
تاریخ باستان آزربایجان همچون تاریخ باستان منطقه شامل دو دوره می باشد
دوران پیش از تاریخ
دوران تاریخی
ما در این نوشته در خصوص دوران پیش از تاریخ آزربایجان کمتر سخن خواهیم راند. چرا که دوران مذکور در پرتو پژوهشهای دانشمندان آزربایجان شمالی تا اندازه ای روشن گشته است
هدف ما در این اثر پرتو افکندن بر زوایای تاریک دوران تاریخی آزربایجان در حد امکان است. بدین منظور اجمالاً به تاریخ اقوام قدیم منطقه شرق نزدیک نظری افکنده و از اجتماعات، اقوام و تمدنهای نخستین منطقه شخن رانده و خواهیم کوشید تا دوران باستان آزربایجان را در ارتباط با این اقوام و تمدنها مورد بررسی قرار دهیم
بررسی های گسترده علمی ثابت نموده که آریائیان از 900 سال پیش از میلاد به منطقه شرق نزدیک درآمده اند. ندرتاً به نظر برخی مورخان این اقوام از 1400 سال پیش از میلاد به خاور نزدیک و میانه از جمله فلات ایران سرازیر شده اند و جریان این سرازیری تا 600 سال پیش از میلاد یعنی به مدت 800 سال ادامه یافته است.
برخی پژوهشگران تاریخ باستان نیز برآنند که آریائیان اول بار 200 سال قبل از میلاد به این منطقه از جمله فلات ایران درآمده، لیکن در میان ساکنان محلی و بومی منطقه مستحیل شده واز بین رفته اند. آریائیان بار دوم در 900 سال ق.م ضمن مهاجرتهای بزرگتر به منطقه سرازیر و این بار بر ساکنان بومی چیره شده و برخی نواحی منطقه را که برای سکونت مناسب بود تصرف کرده اند.
لیکن باید گفت که شخن راندن از نژاد آریایی و یا اقوام هند اروپایی زبان در سالهای پیش از آغاز سده نهم قبل از میلاد در منطقه و به تبع آن در فلات ایران و آزربایجان بی معنی است، چرا که موج سرازیری آریائیان به این منطقه از همین تاریخ آغاز گشته است.
در این صورت برآورندگان نخستین دولتها و تمدنهای شرق نزدیک، پیش از ورود آریائیان به این ناحیه، چه کسانی بوده اند؟ به گواهی تاریخ نخستین اقوامی که به این منطقه درآمده، تمدن و دولتی پدید آوره اند سومریان، اکدیان، کاسیان، هوریان، یهودیان، هیت ها، فینیقیان، کوتیان، لولوبیان، ماننایان و ... بوده اند
تاریخ نگاران و زبان شناسان در نتیجه پژوهشهای اخیر به این نتیجه کلی رسیده اند که اقوام ساکن منطقه مزبور در فاصله هزاره های چهارم تا دوم ق.م به لحاظ قومی و زبانی به دو گروه منقسم بوده اند
اقوام التصافی زبان شامل: سومریان، ایلامیان، هیتی ها، کاسیان، لولوبیان، اورارتوئیان و ماننایان و 
اقوام سامی زبان شامل: یهودیان، فینیقیان، آشوریان، کلدانیان و اکدیان و
از میان اقوام مذبور، در نوشته آینده توضیحاتی درباره تاریخ و تمدن اقوامی که با تاریخ آرزبایجان کهن مربوط بوده اند و نیز چگونگی این ارتباط ارائه خواهم داد

۷/۰۷/۱۳۸۸

منابع تاریخی


برای بررسی و شناخت هر حادثه تاریخی منابع زیر مورد استفاده قرار می گیرد
نوشته ها و کتیبه های متعلق به اشخاص معاصر رویداد مزبور
آثار و مدارک تاریخی اعم از زیر خاکی و غیره
نتایج بررسیها و آثار تاریخ نگارانی که معاصر رویداد مزبور نبوده اند
از میان منابع مذکور مهمترین منبع در پژوهش تاریخ تقریباً چهار هزار ساله آزربایجان تا ظهور اسلام، آن آثار، تالیفات و کتیبه هایی هستند که یا به بطور تصادفی و یا در نتیجه حفریات علمی و مستقیماً از اراضی آزربایجان بدست آمده اند. منظور از این منابع، کتب تاریخی، آثار ادبی و هنری و کتیبه هایی است که مقارن با حادثه، یا حوادث تاریخی مشخصی تحریر یافته و بطور مستقیم درباره حوادث مربوطه و زبان معمول آن دوره اطلاعاتی بدست می دهند. این منابع همچنین شامل بناها، آثار هنری، ظروف و دیگر آثاری است که در مورد تمدن، شیئه زندگی ،هنر، سطح علم، جهان بینی، پیشه و ... انسانهای معاصر رویداد مورد نظر اطلاعاتی مستند ارائه نماید
این نوع منابع، نخستین مدارک قطعی و اصلی و بی چون و چرا در بررسی هر حادثه تاریخی از جمله تاریخ آزربایجان است و هیچکدام از منابع دیگر قادر به رد و ابطال آنها نیستند. لیکن با کمال تاسف باید گفت که عجالتاً آثار اندکی از این گونه منابع که اساسی ترین وسیله شناخت تاریخ پیش ازاسلام ما می باشند در دست است.
متاسفانه تاکنون در اراضی ای که جز قلمرو ماننا-ماد بوده، حفاری و پژوهشهای مهمی صورت نگرفته است. نه اراضی بخشهای شمالی، جنوبی و غربی دریاچه اورمیه(اورمو) که جزو قلمرو دولت ماننا بوده مورد بررسی و تحقیق قرار نگرفته، نه آثار مدفون و محل دفن آنها در اراضی هشتری، میانه، زنجان و قزوین آشکار شده، نه ابنیه و عمارات و کاخهای بزرگ سلطنتی در همدان پایتخت دولت ماد مشکوف گردیده، نه جای هفت باروی همدان که هریک بلندتر از قبلی و به هفت رنگ مختلف ملون بوده اند مشخص شده و نه محل نخستین آتشکده زرتشتگری(آتشکده اناهیتا در همدان)که یکی از نیایش گاههای باشکوه و ثروتمند این آیین بود معلوم گشته است. نواحی مورد اشارهو به طور کلی هر نقطه از آزربایجان اثری از تاریخ باستان ما را در سینه خود جای داده است. گیشمن می نویسد
"حتی امروزه سراسر محوطه ایران از نظر تحقیقات باستانشناسی بکر و دست نخورده مانده است"-گیرشمن،ر،ایران از آغاز تا اسلام، ص -12
شهر شیز= گنزک(تخت سلیمان کنونی) که در دوران سلوکیان، اشکانیان، و ساسانیان پایتخت آتروپاتن بوده است، تاریخ تقریباً 2500 ساله آزربایجان کهن را در سینه خود نهفته دارد. از نیایشگاه بزرگ و باشکوه آزرگشنسب که قدیمی ترین دورها در همین شهر وجود داشته تقریباً چیزی جز یک اسم باقی نمانده است. در صورتیکه این محل و جاهایی از این قبیل که ارتباطی نزدیک با تاریخ باستان ما دارند با نظارت هیاتهای علمی مورد حفاری و پژوهشهای باستانشناسانه قرار گیرد و بدینسان نکان مبهم تاریخ ما روشن گردد. حفاریهای علمی در تخت سلیمان که تقریباً 30 سال پیش توسط اروپائیان انجام شد، ناتمام ماند و نتایج حاصله نیز برای ما روشن نیست.
دومین منبع اساسی در بررسی تاریخ آزربایجان کهن کتیبه ها، اسناد و مدارک مکتوب، آرشیوهای دولتی، و کتیبه های پادشاهان است که در نتیجه حفاری های باستانشناسی در قلمرو دولتهای بدست آمده است که در ان دوران با آزربایجان همجوار و دارای  مناسبات سیاسی، اقتصادی و ... با آن بوده اند.
گرچه مطالب این اسناد و مداک دربیان مسائل گاه را افراط و تفریط پیموده و از حقیقت دورافتاده، با منابع دولت و پادشاهی که انها را نقل کرده همسو است، لیکن بواسطه آنها می توان به حقایق تاریخی بسیاری در مورد دولتهای ماننا و ماد دست یافت. مثلاً تاریخ و محل وقوع جنگها، اسامی پیشوایان و فرمانروایان، اسامی و موقعیت برخی شهرها و دژها، نوع شلاح و ساختار  سپاه در آزربایجان آن عهد را با استفاده از این اسناد باز آموخت.
از این نظرعملیات حفاری و پژوهشهای باستانشناسی که در قلمرو دولتهای قدیمی سومر-اکد، بابل، ایلام، مصر، آشور، اورارتو، هخامنشی، ساسانی و نیز درسوریه، فلسطین و دیر نواحی انجام شده و آثار تاریخی بازمانده از آن دولتها، شایان توجه است. تا امروز یکی از منابع اساسی مورد استفاده کسانی کهتاریخ باستان آزربایجان را تحریر کرده اند، همین کتیبه ها، اسناد و مدارک و کتب بوده است و ما نیز بعنوان یک منبع اساسی از آنها بهره جسته ایم.
سومین منبع در شناخت تاریخ باستان ما پژوهشها و تالیفات مورخان قدیم یونانی، رومی، آشوری، ارمنی و مانن آن در مورد حوادث پیش از روزگار خودشان است، مانند اطلاعاتی که هرودت درباره پادشاهان مادی و هخامنشی و جز آن دستع ارائه می دهد. خواه اثر هرودت و خواه آثار دیگر مورخان قدیم گرچه گاهی با افسانه ها در آمیخته و در آنها غرض ورزی و مبالغه در بزرگ یا کوچک نمایی مسائل مشاهده می شود مع هذا از منابع اساسی بشمار می آیند. ترجمه کامل آثار این مورخان به زبان تورکی و قرار دادن آنها در اختیار تاریخ نگارانمان یکی از وظایف مهم ملی است.
یکی از منابع جدید و بسیار مهم در بررسی تاریخ ملی مان، آثار تاریخی دانشمندان تاریخ نگار اروپا، شوروی سابق، امریکا و غیره است که براساس آثار واسناد و مدارک بدست آمده از حفاریها به رشته تحریر در آمده اند. از سده 19 میلادی هیاتهای علمی فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، روسی و امریکایی در مراکز تمدنهای قدیم درنقاط مختلف خاور به حفاریی پرداخته، اطلاعات تاریخی گرانبهایی بدست آورده و مسائل مبهم بسیاری را در تاریخ اقوام شرق باستان، از جمله در تاریخ مردم آزربایجان، روشن ساخته اند.
آثار تاریخی ای که مورخان دره اسلامی به رشته تحریر در آورد ه اند نیز تا اندازه ای در شناخت تاریخ آزربایجان باستان سودمند می باشد
امروزه تقریباً از سوی مراکز علمی همه کشورها و ملتهای تورک و کانونهای تورکولوژی حفاری های علمی جالب توجهی در ارتباط با تاریخ عمومی تورک انجام می گیرد و با بررسی و مطالعه بدست آمده از این حفریات رسالات تاریخی مهمی به رشته تحریر در می آید. این آثار تحقیقی بدون تردید تا اندازه ای  با تاریخ آزربایجان باستان مربوط بوده و بر زوایای تاریک آن پرتو می افکند

۷/۰۶/۱۳۸۸

پیشگفتار تاریخ


برای اینکه تصویری از جغرافیای مناصق سکونت و امار قرین به یقین شهروندان تورک زبان ایران بخصوص تورکان آزری در اذهان خوانندگان مجسم شود سطوری از کتاب "بحثی درباره ی زبان آزربایجان" نوشته محمد رضا شعا که در 1326 شمسی نگارش سافته در اینجا نقل می گردد. نوشته های آقای شهار که خود اهل تبریز و تورک است از انجا که از مخالفان زبان تورکی است، بی شک یکی از اولین منابع اطلاعاتی صحیح درباره ی شمار و قلمرو سکونت تورکان ایران است. آقای شعار می نویسد:
با کمال سعه صدر و بدون تجاهل و عناد باید قبول نمود که در تمام سلسله های ایرانی بعد از اسلام تا امروز از طاهریان و صفاریان و ساسانیان و غزنویان و قراختائییان و دیالمه (آل بویه و زیار) خوارزمشاهیان و چنگیزیان و هلاکوئیان و تیموریان و اتابکان فارس و آزربایجان(قراقویونلوها، آغ قویونلوها و اتابکان کرمان فراموش شده.) و صفویه و افشاریه و زندیه و قاجاریه و پهلوی جز سه چهار سلسله مهم بقیه همگی تورک زبان بوده و با اینکه در پیشرفت فرهنگ فارسی و ترویج بازار شعر و ادب و تشویق نویسندگان و علما و احیاء تاریخ باستانی و علوم متداوله عصر همه گونه بذل مساعی نموده اند ولی چون زبان آنان تورکی بوده خواه ناخواه لغتهای تورکی به تعداد معتنابهی در ادبیات فارسی وارد نموده و بعلاوه در قسمت زبان پاره ای از ایالات ایران تغییر لهجه و حتی تغییر زبان توده را من غیرعمد باعث و یا موید بوده اند.
امروز از بیست و دو میلیون جمعیت تقریبی ایران نصف بیشتر آن را به طور حتم ایرانی های تورک زبان تشکیل می دهند. تاثیر عنصر تورک از قرون اولیه بعد از اسلام تاکنون در تمام شئون اجتماعی و فرهنگی ما به اندازه ایست که امروزه گذشته از اینکه تعداد قابل توجهی در تمام کشور چنانکه قبلاً اشاره رفت تورکی حرف می زنند اساساً در ضمن صحبتهای اهالی فارسی زبان و در نوشتجات رسمی و مذهبی واژه های تورکی از مغولی و جغتائی و تاتاری و عثمانی و غیره و غیره دیده و شنیده می شود تا جایی که بعضی از لغت های تورکی را در لهجه تهرانی و شیرازی می شنویم و حال آنکه در آزربایجان آنها را نمی شناسند.
بنابراین این تاثیر زبان در لهجه ایرانیان چنانکه گذشت مخصوص آزربایجان نبوده و تقریبا در تمام و یا اغلب زوایای کشور رخنه کرده کتب معتبر قدیمی بویژه آنهائی که از قرن هفتم به بعد به وسیله دانشمندان ایرانی تالیف شده اند از قبیل دره نادری، تاریخ معجم، عالم آرای عباسی ، کتاب تزجیه الامصار و تزجیه الا عصار(نام صحیح این کتاب تجزیه الا مصار و تزجیه الا عصار)معروف بوصاف، روضه الصفا و ناسخ التواریخ و قریب صد کتاب معتبر علمی ادبی و تاریخی دیگر حاوی لغتهای خالص و مطلق تورکی می باشند که امروزه اسباب اعجاب و عبرت ناظرین است"(شعار، محمد رضا، درباره آزربایجان، صص 39-40)   
مولف سپس نمونه ایی از این واژه های قدیمی و خالص تورکی استفاده شده در متون فارسی را ارائه داده و پی نویس زیر را ضمیمه ی سخنان خود کرده است:
گذشته بر آزربایجان شرقی و غربی که تقریباً آبادترین و پرجمعیت ترین استانهای ایرانند و گذشته از شهرستانها و بخشهای واقعه در دشت گرگان از گمش تپه و گنبد قابوس و امچلی و حاجیلر و رامیان و تمام اهالی پنج شهر پرجمعیت خمسه، زنجان و ابهر و خرم دره، طارم، در نقاط مشروحه پایین نیز تکلم عادی اهالی متاسفانه به تورکی است. قسمتی از اراک و توابع از قبیل بلوک، شرابند، بزچلو و بعضی از قراء کمره از توابع خمین، بیشتر شهر های گیلان و مازندران از بهشر و چالوس و شاهی و بندر پهلوی و آستارا، قسمتی از شهر مشهد و سایر شهرستانهاس خراسان از در بجنورد و در جز و غیره و توابع مضافات آنها قسمتی از همدان و تمام اطراف آن بجز سه قصبه مراد پیک و مریانه و حصار پیازکارها حومه اصفهان و اطراف یزد و شهر ها و بخشهای قشقایی نشین فارس و قسمت عمده توابع تهران از شهریار و غار و کرج و لواسانات تمام دهات و بخشهای واقعه بین همدان و قزوین و کلیه بخشهای اطارف قزوین، حومه قم و ولایات ساوه و زرند و کهک تا حدود قم و کلخوران و فراهان"( شعار، محمد رضا، درباره آزربایجان، صص 39-40) 
از دیرباز در ایران علاوه بر فارس ها تورکان آزری اقوام بلوچ، عرب، تورکمن، گیلک و لر و... نیز سکونت داشته اند. ایران از دیرباز سرزمینی کثیرالمله بوده است. لیکن این وجه غیر قابل انکار در دوران پهلوی، با تلقین امپریالیزم انگلیس مورد انکار قرار گرفت و برخی تئوری پردازان شروع به بیگانه، موقت و از میان رفتنی قلمداد نمودن زبان سایر اقوام غیر فارس ایران کردند. به نظرسید احمد کسروی زبان مردم آزربایجان تا زمان هجوم مغولان "آزری" که به زعم وی دارای ریشه فارسی است، بوده و در دوران متاخرتر به تورکی تبدیل شده است. بهمین دلیل نیز این زبان باید از بین برود بعدها شاگردان وی پارا فراتر نهاده مدعی شدند که غالب اهالی آزربایجان تا قرن 17 م. فراس زبان بوده اند و زبان تورکی پس از این زمان در آنجا انتشار یافته است

۷/۰۲/۱۳۸۸

علم تاریخ

برخلاف تمام ممالک جهان،در کشور ما ایران علم تاریخ راهی ناهموار و فاجعه آمیز و غالباً دور از حقیقت پیموده است. این وضع اسف بار در تاریخ نگاری ایران با برآمدن هخامنشیان و بخصوص اردشیر باباکان بنیانگذار سلسله ساسانی آغاز می شود.
اردشیر بابکان به قصد ستردن آثار سلسله های تورک از صفحات تاریخ ایران و زدودن یاد آنان از اذهان، همه اسناد تاریخی تا زمان خویش را از میان برد و بوسیلهتنسر موبد موبدان، افسانه های ملی قوم فارس را جایگزین تاریخ حقیقی ایران ساخت. بعد از اردشیر نیز دیگر شاهان ساساتی و موبدان زرتشتی با تداوم  راهی که اردشیر و تنسر پیشاهنگان آن بودند، تاریخ ایران باستان، همین طور تاریخ برآمدن سلسله ساسانی را بصورت داستانهایی موهوم و بی معنا دراوردند و این اقدام آنها حتی مورخان واقع بین دوران اسلامی را نیز دچار اشتباه ساخته و مانع پی بردن آنان به حقایق تاریخ ایران باستان شده است.
همچنانکه ایران کنونی موطن اقوام گوناگون است، ایران باستان نیز مسکن اقوام مختلف بود، از اینروی نابودی و تحریف تاریخ ایران باستان در حقیقت به معنی پوشیده و تاریک نگه داشتن اقوام کنونی ایران است. بر اساس تاریخ تحریف شده ای که برساخته اردشیر است، گویا تا عهد وی در ایران، هرگز اقوام تورک حضور و حاکمیت نداشته و همواره تنها قوم فارس ساکن و حاکم بوده است. حال اینکه ایران درطول تاریخ، معبر اقوام و طوایف مختلف و شکونت گاه بخشی از انان بوده است که به عنوان مثال می توان به سرازیری صدها باره ی تورکان از جانب شرق، آریائیان از شمال و اقوام سامی از جنوب غربی به این سرزمین اشره نمود.
طبیعی است که بازماندگان این مهاجرت ها و یورش ها به صورت اقوام مختلف در این سرزمین ریشه انداخته، تبدیل به ساکنان اصلی این سرزمین شده و تمدنهای گوناگونی را پی افکنده باشند. تاریخ واقعی این سرزمین نیز موئد آن است که در طول تاریخ هم.اره چنین بودهو در نتیجهترکیب قومی ساکنان کنونی ایران نیز متشکل از همین سه گزوه قومی تورک، سامی، آریایی است.
گرچه پادشاهان ساسانی و مغان زردشتی مدارک مربوط به تاریخ باستان ایران را از میان بردن، لیکن تاریخ آن دوران در آثار مورخان رومی و یونانی محفوظ ماند. ملل اروپایی از قرون وسطا به موازات گسستن زنجیر استعمار امپراتوریهای روم و غیره و کسب استقلال ملی خویش،  تاریخ باستان خود را تدوین کردند. هر یک از ملل اروپا به جستجو و پژوهش تاریخ گذشته خویش پرداختند و در جریان این تفحص طبیعتاً با تاریخ ایران و خاور نزدیک نیز آشنا شده و در این باب آثاری بسیار پدید آوردند.
لیکن استعمارگران اروپایی تئوری نژاد برتر و قوم سرور را به نظریه سیاسی حاکم رضاخان های مزدور و هیات حاکمه وقت تبدیل کرده و در گستره وسیعی به تبلیغ نمودهای شونیزم چون"نژاد آریا، رضا شاه کبیر، کوروش کبیر و اینکه در ایران از دیرباز همواره آریاییان وجود داشته اند، و تورکان در قرون اخیر وارد ایران شده اند و ...  " پرداختند و در پوشش این تبلیغات، اقوام غیر فارس این سرزمین را از هر گونه حقوق ملی، و حتی از تحصیل به زبان مادری محروم ساختند و آثار فرهنگی و ادبی آنان به انحا مختلف ازمیان برده شد.
در همین زمان تاریخ نگارانی کهتربیت یافته رژیم پهلوی بودند هنگام ارائه آثار دانشمندان اروپا به خوانندگان ایرانی درخصوص تاریخ ایران باستانو اقوام ساکن آن، کاری انجام دادند که برحسب نتیجه همان عمل اردشیربابکان را تداعی می کرد. این به اصطلاح تاریخ نگاران، حقایق تاریخی را بصورتی غیر واقعی غرض آلود و تحریف شده و براساس خواست اربابان و اقتضای تئوری های شوونیستی به رشته تحریر در آمده اند. آنان شروع به بدگویی و تهمت زدین به قهرمانان، شخصیت های سلحشور و رهبران قیام های خلقی- رهبرانی که در آغوش اقوام این سرزمین پرورش یافته بودند- نمودند. شمار این قهرمانان و شخصیت های بزرگ در تاریخ همه اقوام ایرانی از دوران باستان تا دوران معاصر بسیار است، لیکن دریغا که اینان از سوی تاریخ نگاران مغرض مهر تهمت خورده و دستخوض نسیان گشته اند.
این تاریخ نگاران به سود هیات حاکمه پهلوی که مزدور و بازیچه و مطیع امپریالیزم بود قلمفرسایی کرده، همه جنبه های مثبت تاریخ ایران باستان را به حساب قوم فارس گذارده اند. اینان منکر وجود اقوام گوناگون در ایران کهن شده و اطلاعات تاریخی مربوط به این اقوام را پوشیده داشته و بدینسان مانع پدیدی آمدن مهم ترین عامل مورد نیاز در بیداری شهور ملی آنها شده اند. این مورخان به کتمان هویت قومی اقوامی پرداخته اند که پیش از ورود آریاییان، در این منطقه تمدن باستان"ارتته" در ناحیه آزربایجان غربی کنونی، تمدن "ایلام" در خوزستان، تمدن "کاسی" در لرستان و تمدنهای "گوتی" و "لولوبی" در اطراف همدان و تمدن ماننا در آزربایجان را بوجود آورده اند. تاریخ نگاران آریائیست بدون ذکر نام، برآوردگان این تمدنها را به طور ضمنی اجداد آریائیان قلمداد کرده اند. اینان مادی ها را بالکل آریایی نژاد جلوده داده و برغم اکثر تاریخ نگاران اروپایی صراحتاً اشکانیان را آریایی می خوانند.
مضمون تمامی دهها جلدکتابی که در طول 70-60 سال اخیر درباره تاریخ ایران باستان به رشته تحریر درامده شبیه یکدیگر و تقریباً همانند است. اساساً به همین دلیل نیز تاریخ ایران باستان و بخصوص تاریخ باستان اقوام کنونی ایران، یا اصلاً نوشته نشده و یا تحریف گشته و با واقعیت های تاریخی فاصله زیاد دارد. این شیوه ی نادست تاریخ نگاری در ایران، که در راستای منافع امپریالیزم جهانی و رژیم پهلوی قرار داشت، مانع پیشرفت علم تاریخ در این سرزمین بوده است.
این نوع تاریخ نگاری که مملو از نادرستی و غرض ورزی است، نه تنها بر سر راه تاریخ نگاری واقعی در ایران بوده و تاریخ اقوام گوناگون ایران را نهان داشته، بلکه به همراه تبلیغات و ارائه اطلاعات نادرست و غرض آلود از سوی هیات حاکمه ایران در دوران پهلوی تصورات و اظهارنظرهای نادرست و غیر واقعی عده ای از محققان اروپایی در خصوص برخی مسائل مربوط به ایران را موجب گشته است.
ذکر این نکته نیز ضروری است که تاریخ نگاران شوروی سابق نیز تحت تاثر ایدئولوژی  مارکسیستی حاکم بر آن کشور، برخی نظریات نادرست در مورد تاریخ معاصر و قدیم ایران مطرح کرده اند. یکی از اینها، نظریه ای است که درصفحه 20 کتاب "تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز" به قلم شش مولف شوروی در این خصوص ارائه شده است، بدین قرار که گویا در ایران هخامنشیان تا اوایل حاکمیت ساسانیان نظام برده داری حاکم بوده است، از آنجا که در متن راجع به این موضوع بحث خواهیم کرد، در اینجا تنها به این نکته بسنده می کنیم که در هیچ دوره ای از تاریخ ایران، شرایط و زمینه های مساعد اقتصادی . جغرافیایی برای پدید آمدن نظام برده داری به شکلی که در رم باستان بوده، وجود نداشته است.
در صفحه 20 همان کتاب آمده است که انقلاب مشروطه ایران تحت تاثیر و بدنبال انقلاب 1905 روسیه بوجود امد. باید گفت که اگر چه انقلاب روسیه تاثیری جزئی درانقلاب مشروطه ایران داشته، لیکن عامل اصلی پیدایش آن نبوده است. ریشه و عامل اساسی انقلاب مشروطه بعنوان یک پدیده اجتناب ناپذیر تاریخ و اجتماعی، ترقی فکری و ارتقای شعور ملی ملت ایران، بخصوص مردم آزربایجان بود. جریانی که در انقلاب مشروطیت ایران به مراتب بیش از انقلاب 1905 روسیه تاثیر داشت، حرکت انقلابی "تنظیمات" بود که پیش از نهضت مشروطیت ایران در نیمه دوم قرن 19 م. در امپراطوری عثمانی بوقوع پیوست. این نیز امری کاملاً طبیعی است، چرا که اوضاع اجتماعی و روند بیداری در امپراطوری عثمانی بیشتر از روسیه و انقلاب 1905 آن در سرزمین هایی، چون مصر، ایران و بخصوص آزربایجان – که هم زبانش بود- موثر و نافذ بوده اسناد تاریخی نیز به وضوح مویدآن است بدین قرار که:
1-یکی از کانونهای مهم فکری و ایدئولوژیک انقلاب مشروطه، مصر و دیگری استانبول بود و ن هروسیه. درست است که میرزا فتحلی آخوند زادهو عبدالرحیم طالبوف که با آثار خود تاثیر مهمی در روند تکامل فکری انقلاب مشروطه داشتند،  در نتیجه زندگی در قفقاز بیشتر از فرهنگ روسیه الهام گرفته بودند، اما مواردی چون نگارش کتاب سیاحتنامه ابراهیم بیگ، انتشار روزنامه  "اختر" توسط ایرانیان در استانبول و تشکیل "انجمن سعادت" در دوران انقلاب مشروطه درشهر مذکور، نشان می دهد که این انقلاب به لحاظ فکری بیش از روسیه از استانبول تغذیه می شده و چنین موقعیتی در هیچیک از شهرهای روسیه مهیا نبوده است.
2- گرچه برای کمک عملی به انقلاب مشروطه مبارزانی از قفقاز و آزربایجان و گرجستان به ایران امده بودند، لیکن شمار تورکان عثمانی نیز که به همین منظور آمده بودند اندک نبود.
3- در دوران شکست و عقب نشینی مشروطیت، استانبول پناهگاه فعالان مشروطه و پایگاهی برای ادامه فعالیتهایشان بوده ولی در مسکو و پطروگراد چنین موقعیتی وجود نداشت.
4- مطبوعات پیشرو که در دوران مشروطیت در باکو منتشر می شدند ارتباطشان با استانبول کمتر از روسیه نبود.
تاریخ نگاران شوروی سابق از یکسو متاثر از مورخان ایرانی و از سوی دیگر تحت اندیشه سوسیالیسم و کمونیسم درباره ی اقوام ایرانی و تاریخ آنان مرتکب اشتباه شده اند. البته شونیزم روس نیز در شکل یافتن تصورات نادرست مورخان مذکور بی تاثیر نبوده است. این مسئله نیازمند اندکی تامل و توضیح است. به گواهی تاریخ روسها قبل و حتی بعد از ورودبه عرصه تاریخ قرن هاتی متمادی از جانب شرق و جنوب با تورکان همجار و دارای مناسبات فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و ... با آنان بوده اند. روسها تابع دولت تورک "قیزیل اردو" (اردوی زرین) بوده و اشراف روس به عناوین و القاب اعطایی از سوی تورکان افتخار می کردند. روس ها که از نظر سطح تمدن عقب مانده تر بودند در این مناسبات چند صد ساله چیز های زیادی در زمینه های گوناگون از اقوام تورک اخذنموده اند، با این وجود حتی در دوران پیش از انقلاب اکتبر، اکثر تاریخ نگاران روس هنگام تحقیق در خصوص تاریخ دیرین روس ها در ارتبط با تورکان، تحت تاثیر شونیزم روس اغلب حقایق را وارونه نشان داده اند. این موضع گیری غیر علمی پزوهشگران روس نسبت به تاریخ تورکان و وحشی و کوچ نشین و بیابانگرد... نمایاندن آنان خواه ناخواه سبب شد که تاریخ تورکان مطابق واقع مورد بررسی و ارزیابی قرار نگرفته و دستخوش فراموشی گردد.
همچنانکه امروز بتدریج پرده از روی اغراض شوونیستی تاریخ نگاران ایرانی فروافتاده و روشن می شود که آنان تاریخ تورکان و تاریخ ایران باستان را تحریف نموده اند، در وشروی سابق نیز به موازات تعدیل دیکتاتوری کمونیستی و از میان رفتن خفقان استالینی، برخی تاریخ نگاران آن کشور گامهای جسورانه ای در این زمینه برداشته و مورخان پیشین شوروی را که اسیر افکار شوونیستی بودند بباد انتقاد گرفته و به افشای نادرستی ادعاهای آنان پرداختند. "اولجاس سلیمان"  محقق بزرگ قزاق از جمله این دانشمندان است. وی در انتقاد از مورخان شوونیست شوروی سابق می نویسد:
یکی از ویژگی های روشنفکران جوان آسیا، انکار کامل تاریخ کلاسیک است. هم در شرق و هم در غرب تردید نسبت به تاریخ همانگونه که"پل والری" می گوید ناشی ازآن است که در قرن اخیر علم تاریخ بکلی خود را رسوا ساخته است. این علم مدتهای مدید برده سیاست و سرچشمه شوونیزم و ناسیونالیزم بوده است..."(سلیمان، اولجاس، آزی یا، استانبول 1992 ص 182)
جو شوونیستی و کمونیستی حاکم در اتحاد جماهیر شوروی سابق سبب گردید که تاریخ هیچکدام از اقوام تورک این سرزمین، و به تبع آن تاریخ دیرین آزربایجان مورد بررسی و شناخت صحیح قرارنگیرد و حتی آنانکه دراین مورد سخنی راندن در سیبری جان باختند.
استناد کورکورانه به مدارک تاریخی- بدون بررسی دقیق آنها- نیز می تواند موجب تحریف تاریخ گردد هیچ مللتی درتاریخ وجود نداشته است که تاریخش بی ارتباط با تاریخ ملتهای دیگر به ویژه اقوام هم جوارش بوده باشد. همچنانکه زبان ملی خالص و سره ای نمی تواند وجود داشته باشد، تاریخ هیچ ملتی نیز نمی تواند بی ارتباط با تاریخ همسایگانش باشد. بررسی تاریخ با یک حس وطن پرستی کذایی، تنها اثبات کننده جهالت خواهد بود. با محو و انکار رشته های ارتباطی تمدن و منتزع ساختنش از جهانی که به آن موجودیت بخشیده، آن را به پوسیدگی و مرگ محکوم می کنیم... شور و اشتیاق تحقیر و کوچک بینی برادر مرزی نمی شناسد و اگر مناسبات واقعی اجازه ی چنین کاری را ندهد بی تردید دست به دامن تاریخ شده و تلاش می کنند تا شکل این روابط را به یاری تاریخ، دیگرگونه سازند(سلیمان، اولجاس، همان،ص 181)
بنابراین علم تاریخ باید به دور از هر گونه تعصب و گرایش کورکورانه، واقع بین و منعکس کننده حقیقت بوده و همه اقوام و ملتها را به یک چشم ببیند. مورخ  باید بداند که "تاریخ عبارت از تجربه  وسیع و همه جانبه بشریت و جهان بینی انسانها در طول اعصار است، چه برای  زیستن و چه برای علم، این بینش برادری باشد بی نهایت مفید خواهد بود(سلیمان، اولجاس، همان،ص 181) "
آینده سعادتمند بر اساس گذشته و امروزی که درست شناخته شده است برپا می شود، بدون شناخت آن ها آینده سعادتمند برپا نخواهد شد. "آینده اگر به آن اندیشیده نشود هرگز فرا نمی رسد(سلیمان، اولجاس، همان،ص 181)"
انقلاب مشروطه نیز به سان انقلاب های اروپا می بایست با اعطای حقوق و آزادی های ملی به اقوام ایرانی و ایجاد زمینه های شکوفایی استعداد های طبیعی این اقوام، آنان را به سوی کاروان ترقی سوق می داد. انقلاب مشروطه با قهرمانی های آزربایجان و تبریز، رشادت و سلحشوری های ستارخان و باقرخان، و با کاردانی های مرکز غیبی و رهبری شایسته علی مسیو پیروز شد. لیکن آنجا که می خواست ثمره ای به بار آورد از حرکت با ایستاد و از سوی اینتلیجنت سرویس به خاموشی گرایید.
اروپائیان در درجه ی اول کاپیتالزیم انگلیس که عملا شاهد نتایج جنبش های ملی اروپا و ژاپن در قرن 19 بودند و بیداری و ترقی سریع و رهائی از هر گونه استعمار خارجی و پیشرفت های علمی ملتهای خود را در نتیجه کسب حقوق ملی مشاهده کرده بودند، با خلع سلاح مجاهدان(آزربایجان) که بازوی مسلح انقلاب مشروطه بودند در پارک اتابک تهران، انقلاب مشروطه را عملا سرکوب کردند و ظاهراً دولت به اصطلاح مشروطه بوجود آوردند. و با روی کار آوردن مزدور قلدر و بی سوادی چون رضاخان از ثمره های انقلاب مشروطه، کاملاً در جهت عکس آن و در راستای منافع امپریالیزم اروپا و انگلیس استفاده نمودند. بعبارت صحیح تر مغایر با هدف اهطای حقوق ملی به اقوام ایرانی، سیاست شوونیزم فارس در تمامی عرصه های علمی و اجتماعی بطور رسمی شروع به کار نمود و در موضع قدرت نشست. از این زمان به بعد زبان و ادبیات اقوام غیر فارس ایرانی ممنوع گشته، و بدین سان امکان شکوفایی خود را از دست داد. در حالیکه تا آن زمان زبان و ادبیات اقوام مختلف اگر چه از سوی دولت ها مورد حمایت قرار نمی گرفت لیکن سیاست هایی نیز علیه آن ها اعمال نمی شد.
همانند رشته های گوناگون علمی، در زمینه تاریخ نیز محققان طرفدار شوونیزم فارس پابه عرصه نهادند. اینان از مبدا آریا محوری به بررسی و تحقیق نوشته های و نظریات دانشمندان اروپایی در خصوص تاریخ باستان مشرق زمین پرداخته و شروع به تالیف کتب کردند. اولین و قدیمی ترین این کتب تاریخی، کتاب 3 جلدی "ایران باستان" اثر حسن پیرنیا(مشیرالدوله) بود. در این کتاب بدون ارائه هیچ سند و دلیلی برخلاف نظر مورخان اروپایی، چنین ادعایی مطرح شده است که اقوام ساکن جغرافیای کنونی ایران در دوران باستان آریایی نزاد و ساکانان قدیم مناطقی که امروز آزربایجانیان، قشقاییان، همدانیان و تورکمنان در آن سکوت دارند، نه تورک زبان، بلکه هند و اروپایی زبان بوده اند. بر اساس این ادعای فاقد مدرک، اهالی کنونی تورک زبان آزربایجان، گویا در گذشته آریایی نژاد بوده، زبانشان دارای ریشه فارسی و بطور کلی جزو گروه زبانهای هند و اروپایی بود هاست و تورکان در دوران متاخرتر از شرق سرازیر شده، با اسلقرار و سکونت در این نواحی، اهالی فارس این منطقه را تورک نموده اند.
بر اساس این ادعای واهی و بی اساس، به نظر مورخان شوونیست فارس، زبان اهالی آزربایجان،بلوچستان، ترکمنانو قشقاییان و ... باید از میان رفته و زبان فارسی جایگزین آن شود. حال آن که ادعای بدون سند و بی اساس آنان حتی اگر درست فرض گردد نیز نمی تواند دلیلی برای نابود ساختن زبانکنونی این اقوام باشد.
پس از حسن پیرنیا گروهی از مورخان در خصوص تاریخ باستان ایران و آزربایجان، کتابهایی نگاشته اند که در تمامی این آثاربه صورت یک قاعده مادیها و پارتیان(اشکانیان) بدون ارائه هیچ دلیل و مدرکی، آریایی نژاد قلمداد شده و چنین ادعا گردیده است ه اهالی آزربایجان کهن فارس زبان بوده و یا زبانی نزدیک به فارسی داشته اند.
سروان کاویانپور در اثرخود به نام "تاریخ عمومی آزربایجان"، سید اسماعیل وکیلی در کتاب خویش بنام "آزربایجان پیش از تاریخ و پس از آن" پرفسور مهرین در "تاریخ ارمنستان" دکتر پرویز خانلری در کتاب "تاریخ زبان فارسی" و دیگر آثار خود، دکتر جواد مشکور در "پارتیها یا پهلویان قدیم"، آریایی بودن مادها و پارتیان را حقیق مطلقی قلمداد می نمایند که اثبات آن نیازی به اقامه دلیل ندارد. حال آنکه حقیقت بکلی مغایر است.
سید اسماعیل وکیلی در صفحه 52 کتاب خود با استناد به اوستا نام 16 مملکتی را که آرییایان هنگام ورود به ایران در این سرزمین ها رحل اقامت افکنده اند ذکر می کند. این مناطق شامل خراسان، فارس، مرو، افغانستان و نواحی شمالی هندوستان کنونی است که مناطق بسیار دور از آزربایجان هستند و حتی نام یک منطقه نزدیک آزربایجان نیز در میان اسامی مورد اشاره وجود ندارد.
هر اندیشه شونیستی و ناسیونالیستی افراطی به معنی اعتقاد به برتری یک قوم و به فراموشی سپردن قوم یا اقوام دیگر و تعدی نسبت به آنان و محروم ساختن ایشان از حقوق ملی خویش است. در مورد تاریخ نگاران شوونیستی که پیش تر بدانها اشاره شد نیز، وضع به همین منوال است. آنان قوم فارس را بزرگ می کنند و دیگر اقوام کنونی ایران را از هر گونه حقوق ملی، حتی از شناخت هویت و تاریخ خودمحروم می سازند. اینان در مطالعه تاریخ، تنها قوم فارس و بطور کلی آریاییان را مد نظر داشته، آنان را برتر شمرده و دیگر اقوام و در درجه نخست، اقوام تورک را نادیده می گیرند و چشم دیدن آنها را ندارند. در حالیکه از هزار سال پیش از میلاد در منطقه آسیای میانه و خاور نزدیک، همواره سه گروه قومی تورک، سامی و آریایی وجود داشته اند که هر کدام دارای تاریخی ویژه بوده، تمدنی بوجود آورده و در همه رویدادهای تاریخی منطقه شرکت فعالانه داشته اند. برسی رویدادهای تاریخی منطقه درصورت نادیده گرفت هشدن هر یک از سه گروه قومی مذکور، میسر نخواهد بود. پژوهش در تاریخ این منطقه با نادیه گرفتن هر یک از اقوام مزبور یکجانبه و نادرست بوده و حاصلی جز آنچه مطمح نظر شوونیزم است در بر نخواهد داشت. تاریخ این منطقه با اشتراک مساعی این سه گروه قومی بوجود آمده است. بنابراین برای بررسی و شناخت آن، باید اقوام مذکور را به همان گونه ای که بوده اند بازشناخت، خواه خوب ، خواه بد. بدون انجام این کار، توضیح تاریخ واقعی منطقه و اقوام آن میسر نخواهد بود. حوادث تاریخی را بایستی چنانکه رخ داده است، بازشناخته و مورد ارزیابی قرار داد و نباید برحسب اقتضا سیاستی خاص آنها را تحریف نمود. متاسفانه تاریخ نگارانی که پیشتر از ایشان نام بردیم و نسخه بدلهای آنها، در نوشته های خویش یک سویه نگری کرده و تورکان را نادیده گرفت هاند. در تالیفت اینان گویی قوم یا اقوامی بنام تورک هرگز در آسیای میانه و شرق نزدیک وجود نداشته اند. این مورخان اجداد تورکان را که در تاریخ به نام هایی دیگر خوانده شد ههاند، آریایی قلوداد کرده اند. به عنوان مثال سید اسماعیل وکیلی درباره سکایان چنین می نویسد:
"سکایان مردمی جنگجو بودند و اغلب به سرزمینهای گرجستان و آران و آزربایجان حمله ور می شدند... واژه ها ئی که در زبا سکایان به جا مانده نموادرا شناخت فراوان زبانهای سکایی و آسی است که هر دو زبانهای ایرانی به شمار است"(وکیلی، سید اسماعیل، آزربایجان یش ازتاریخ و پس از آن، تهران 1362 ج 1، ص 51
در حالیکه همه اسامی طوایف و اشخاص که از سکایان بازمانده واژه هایی تورکی هستند و در جای خود در این باره به طور مفصل بحث خواهیم کرد