۱۱/۰۱/۱۳۸۹

اشکال جدید مفهوم قومی در ایران- ژيل ريو

ترجمه علي آرار ازه‌للي
آنچه در پی می آید ترجمه ای است از مقاله
“New Forms of Ethnicity in Iran:
The Example of Azerbaijanis as a Social Movement”
Gilles Riaux IFG
Paris University
که درشماره 135-134 فصلنامه وزین وارلیق (پاییز و زمستان 1383) چاپ شده است.اصل مقاله به زبان انگلیسی به همراه پاورقیهای ارزشمند آن را در آنجا خواهید یافت. لازم به ذکر می دانم از آنجا که ترجمه از دیگر زبانها به زبان مادری یعنی زبانی که شخصیت و هویت و جهان بینی آدمی در آن شکل می یابد بسیار آسانتر است، دوست داشتم که مقاله را به زبان مادری ام، ترکی ترجمه کنم اما با توجه به این که آموزش زبان مادری و گنجینه واژگان آن و تعلیم اندیشیدن به زبان مادری از وظایف اولیه یک نظام آموزشی کارآمد است و اینکه نظام آموزشی ما به خوبی از عهده این وظیفه برآمده است و برمی آید! ودقیقاً به همین دلیل من و خوانندگان عزیز به حد کافی بر این زبان تسلط داریم!! مصلحت را در آن دیدم که تلاش خود را در ترجمه مقاله به زبان فارسی، زبان مشترک مردم کشورمان (یا به قول بعضی اساتید روشنفکران! مرکزنشین: " زبان ملی ایرانیان! که هرچه زودتر باید جایگزین زبانهای بیگانه! (غیر آریایی)ای همچون ترکی وعربی و ترکمنی در آزربايجان و خوزستان و ترکمنصحرا (دشت گرگان؟!) شود!!! ") به کار بندم.
 علي آرار ازه‌للي
 اشکال جدید مفهوم قومی در ایران 
 نمونۀ آزربايجانیها به عنوان یک جنبش اجتماعی 
 امروزه هنگامی که در باره ایران صحبت می کنیم باید در نظر داشته باشیم که جامعه ایران وارث یک امپراطوری چند ملیتی است که در آن گروههای قومی به طور مداوم یک نقش محوری بازی کرده اند. به هر حال مدل جغرافیایی رایج که یک مرکزیت فارسی در تضاد با اقلیتهای قومی واقع در پیرامون را ترسیم می کند دیگر قابل اجرا نیست.
 در این مقاله مختصر، ما بحث می کنیم که چگونه مدرنیزاسیون ایران در جریان قرن بیستم یک پیچیدگی اجتماعی کلان را عمدتاّ به سبب تغییر نقشی که به وسیله این گروههای قومی ایفا می شد، به ارمغان آورد. گروههای قومی با از دست دادن کارکرد تعاملشان میان حکومت و گروههای اجتماعی ابتدائی، به عنوان فاکتورهای جدید اجتماعی در بحبوحه فرآیند پیچیده بازسازی جامعه ایرانی ظاهر می شوند. اثر شدید این فرآیند اخیراً در آثار بسیاری که با زنان یا جوانان به عنوان جنبشهای اجتماعی جدید سر و کار داشته اند، مطالعه شده است.
 متأسفانه مسأله قومیت مورد غفلت واقع شده است و فقط به عنوان یک عامل رسوبی درنظر گرفته شده است در حالی که هنوزیک مشخصه مهم درایران است هرچند به طریقی متفاوت از گذشته؛ اندیشیدن در باره قومیت مطلقاً ضروری است به ویژه هنگامی که به ایران از منظر دموکراتیزاسیون احتمالی آن نگاه میکنیم که در آن گروههای قومی فعالانه اشتراک خواهند جست.
 این مقاله با آزربايجانیها سروکار دارد زیرا تحقیق میدانی ما در آزربايجان ایران انجام شده است، گرچه شباهتهای بیشمار میان دیگر گروههای قومی از جمله کردها هم مشاهده می شود‌.
 در طول تاریخ گروههای قومی نقش بسیار مهمی در ایران (یکی از کهن ترین سازمانهای سیاسی-اجتماعی دنیا) بازی کرده اند. از دیدگاه هگل‌، این گروهها به سبب ایجاد تعامل میان حکومت و گروههای اجتماعی ابتدائی از جمله خانواده‌، اجزای اصلی جامعه مدنی به شمار می آیند نقش آنها عبارت بود از حمایت گروههای اجتماعی ابتدائی (پایه ای) در برابر استبداد حکومت با تضمین حفاظت از آنها و فراهم نمودن پشتیبانی برای حکومت در مواقعی که بنا برعلت وجودی به آن نیاز داشت. یکی از بهترین نمونه های این ادعا انتقال یکجای ایلات کرد و ترک به خراسان برای محافظت از مرزها در برابر مهاجمان ازبک در طی قرون 17 و18 است. در آن زمان وابستگی نیرومند درون قبیله ای و میان قبیله ای یک عامل تعیین کننده در تعریف هویت خودی بود‌. این هویت قومی توسط مذهب شیعه که به روحانیان عالیرتبه اجازه می داد گروه بزرگی از حامیان را در اطراف خود جمع کنند تقویت شد که اغلب پیوندهای قومی را با رهبر دینیشان تقسیم کردند.
 جدا از ترکهای آزربايجانی که جمعیتشان به اندازه کافی بزرگ هست تا شایسته اصطلاح " گروه ملی‌" باشند، دیگر اقلیتهای قومی مهم و به طور قابل ذکر، قشقایی ها و شاهسونهای ترک تبار، بختیاری های لُر و لرها، متضمن معاهدات عمده ایلی درون مرزی می شوند. این ایلات بسیاری از قدرت خود را از زمان انقلاب سفید شاه سابق از دست دادند‌. آنها دیگر بازیگران کلیدی ای که زمانی بودند ،نیستند. تنها یک اقلیت کوچک از این گروهها هنوز مهاجرتهای سالیانه شان را انجام می دهند در حالیکه اکثر آنها از تمایل به مسکنهای دائمی و ائتلاف در یک جامعه برای همیشه شهری شده پیروی کرده اند‌. آنهایی که شیوه زنگی کوچ نشینی شان را نگه می دارند، شروع به اصلاح فعالیتهای اقتصادی شان می کنند برای مثال شاهسونها به جای حفظ فعالیت محض کشاورزی، خدماتی مربوط به توریزم ارائه کردند. اگرچه مردم ایلات در مواردی مانند لباس پوشیدن، رقص یا موسیقی سوژه محدودیتهای مذهبی شده اند، تغییرات عمده در نحوه زندگی مردم کوچنشین یا سابقاً کوچنشین به طور عمده موکول به جهات اجتماعی‌، اقتصادی بوده است تا کنترلهای مذهبی و سیاسی.
 دو راستای عمده اجتماعی و اقتصادی که با مدرنیزاسیون ایران ظاهر شده اند، گروههای قومی را به کلی به نابودی کشانده اند. این مدرنیزاسیون با یک شیوه مستبدانه به وسیله پهلویها بنا نهاده شد و تحت انقلاب اسلامی تثبیت شد. پهلویها خواستند جامعه ایران را با نابود کردن هر آنچه که آن را کهنه می پنداشتند مدرنیزه کنند؛ قومیت یکی از اهداف اصلی بود: چنین فرض شده بود که هویتهای قومی مختلف توسط هویت ملی رایج ایرانی عمدتاً براساس خصوصیات فارسی جایگزین خواهند شد. این مدرنیزاسیون با پیامدهای عظیم اجتماعی-اقتصادی اش اتفاق افتاد اما نه به نحوی که برانگیزانندگانش انتظار آن را داشتند. انقلاب اسلامی که تا حدی ناشی از این مدرنیزاسیون سریع بود‌، این فرآیند را متوقف نکرد.
 برای درک بهتر این موضوع ما باید دو پدیده را توضیح دهیم‌: اولی شهرنشین سازی و دومی ریشه کن کردن بیسوادی. شایان ذکر است که ایران در شُرف وقوع انقلاب اسلامی، تبدیل به یک جامعه شهرنشین[1] و باسواد[2] شد‌. با شهرنشین شدن افراد زمینه قومی سنتی شان را از دست میدهند و خودشان را با محیطی وفق می دهند که در آن با اشکال جدیدی از تعاملات اجتماعی با گستره وسیعتری از مردم روبرو می شوند. این فرآیندِ ادغام عناصر مختلف اجتماع‌، انطباق با یک فرهنگ شهرنشینی جدید را معنی نمی دهد‌. بلکه به معنی بازسازی فرهنگ سنتی در درون یک محیط شهری است‌. این مسأله مخصوصاً در ایران به دلیل مهاجرتهای عظیم آزربايجانیها به سوی کلان شهرها صدق می کند. در تهران آزربايجانیها که نصف جمعیت شهر را تشکیل می دهند‌، محله ها، تجمعات و مساجد خودشان را دارند؛ هرچند شهرنشین سازی درایران باهیچ وسیله ای همتراز با فارس سازی انجام نمی شود.
 پدیده دوم تلاش عظیم و موفق حکومت ایران برای باسواد کردن جمعیت خود است‌. نرخ بسیار بالای باسوادی دسترسی به اشکال فرهنگ مدرن را فراهم میکند که از غیر فارسی زبانان دریغ داشته شده است همانگونه که توانایی ادای احساسات قومی و مطالبات سیاسی و اجتماعی مبتنی برمبنای قومی درچارچوب یک گفتمان منطقی (‌دریغ داشته شده است). این مسأله به اصلاح تصویر آزربايجانیها از خود کمک کرد. آنها دیگر تحمل مورد استهزاء واقع شدن را ندارند. اثر متناقض یکسان سازی قومی توسط لوئیس ل. اشنایدر به خوبی ملاحظه شده بود هنگامی که او مدرنیزاسیون ملی را به صورت یک ابزار قدرتمند برای متمرکز کردن قدرت اما در عین حال به عنوان یک عامل جدایی انداز احتمالی در یک جامعه چند فرهنگی توصیف کرد. بنابر این میشود گفت که مدرنیزاسیون، گروههای قومی را به عنوان یک عامل سیاسی نیرومند سنتی در صحنه ایران‌، تباه کرده است. هرچند این به معنی پایان یک ایران چند قومی چنانچه بعضی ها ادعا کرده اند، نیست بلکه بر عکس تجدید نظر در نقش ایفا شده توسط گروههای قومی ایران اجباری است. گروههایی که به واسطه نوسازی هویتهای قومی تا حد جنبشهای جدید اجتماعی که اهمیتشان در طی سالهای آینده افزایش خواهد یافت، رشد کرده اند.
 ما اگر به آزربايجانیها بنگریم، میتوانیم یک احیاء مجدد درهویت قومی را تشخیص دهیم که به زمان انقلاب اسلامی باز میگردد: ایجاد مجله "وارلیق" بهترین مثال از این موضوع است اما به سبب جنگ و شرایط دشوار اجتماعی-اقتصادی دهه 80 این تولد دوباره به تأخیر افتاد و حوالی سالهای 1989-1988 در پیش گرفته شد. در آن زمان بسیاری از روشنفکران آزربايجانی خواستند فرهنگ و زبان خودشان را به وسیله انتشار لغتنامه های زبان آزربايجانی، کتابهای دستور زبان آزربايجانی و مطالعات قوم شناسانه در باره شیوه زندگی در آزربايجان ایران باز بیابند. این نوسازی فرهنگی به سرعت منجر به اظهار مطالبات سیاسی و اجتماعی با مبنای قومی راجع به وضعیت زبان آزربايجانی در ایران شد. با تقاضا برای حق پخش (رادیو-تلویزیونی) یا برای گسترش حق نشر به زبان آزربايجانی، فعالان فرهنگی اقوام به عرصه سیاسی کشیده شدند.
 برای جلب حمایت آزربايجانیها آن نخبگان نیاز به ایجاد یا بازآفرینی هویت قومی ای دارند که تغییرات مهیب رویاروی جامعه ایران آن را به وسیله آنچه آنتونی دی اسمیت "مجموعه ای از افسانه هاو نمادها" نامید، ذوب کرده است. این هویت متفاوت از هویت قومی سنتی است و اشاره به عناصر جدیدی دارد که تدریجاً در تاریخ ملی آذربا یجان ادغام شده اند. گردهمایی بابک که هر سال در کلیبر اتفاق می افتد، یک مثال بسیار جالب توجه از این پدیده است. چهل سال پیش اگر از یک آزربايجانی سؤال می شد که در باره بابک چه فکر می کند، جواب او متفاوت از امروز بود. در آن زمان بابک قهرمان خاص تاریخ ملی آزربايجان -چنانچه امروز شده است- نبود. او اکنون نماد جانفشانی آزربايجانیان برای احیاءهویت ملی است. این گونه از قهرمانان به عنوان نقطۀ کانونی مقایسه با زمان حاضر و با "دیگرقابل توجه" در چارچوب یک نوسازی تدریجی از تاریخ قومی به خدمت گرفته می شوند.
 این کوشش برای ارتقاء هویت آزربايجانی به اثبات پلورالیزم (چندگانگی) در ایران کمک می کند، پلورالیزمی که عمیقاً ریشه دار است اگرچه در آشکارسازی ظهورسیاسی اش آهسته عمل می کند.
 در یک سطح معرفت شناختی، این تحولات ما را به درنظر داشتن جنبشهای قومی امروز و به ویژه جنبش آزربايجانی به عنوان یک نمونه از جنبشهای اجتماعی متعدد که درایران اتفاق می افتند راهنمایی می کند. جنبشهای اجتماعی موجودیتهایی هستند که به وسیله روابطشان با حکومت تعریف می شوند. به عنوان موجودیتهایی که با عملکردشان تعریف میشوند، آنها در توانایی اتخاذ و تغییر ایدئولوژی واستراتژیشان، مطابق با طبیعت روابطشان با حکومت، از خود انعطاف نشان میدهند. به سبب پیدایش در درون شکافهای توسعه یافته میان مراکز اداره کننده حکومتی و محیط پیرامون، آنها متولد کشمکش و ناسازگاری هستند و بنابر این باید بر اساس طبیعت دینامیکشان در نظر گرفته شوند. این نکته ما را به تعریف سیدنی تارو از جنبشهای اجتماعی می رساند که به زبان دینامیک به صورت مطالبات دسته جمعی توسط مردم با اهداف مشترک و انسجام در تعاملات حمایت شده با نخبگان، مخالفان و اولیاء امور" توصیف شده است. با این تعریف نه تنها باید وجود سطوح مختلف تعامل را تأیید کنیم، در عین حال باید از در نظر گرفتن درخواستهای قومی به صورت یک مطالبۀ ساده از حکومت مرکزی دوری کنیم. اگر ما می خواهیم یک جنبش قومی مانند آنچه که در آزربايجان ایران در جریان است را درک کنیم، باید روی عناصر پیچیده ای که انعطاف آن را به اثبات میرسانند و روی سطوح مختلف که این جنبش در آنها باعوامل دیگر در تعامل است، تمرکز کنیم. انعطاف ممکن است ما را به تحلیل گروههای قومی بر حسب انفصال راهنمایی کند؛ در حالی که تحلیل مبتنی بر پیوستگی بدون شک واردتر است. به عنوان آلترناتیو دیگر، مفهوم "رقابت درون اداری" آنتونی دی اسمیت در اثبات اینکه گروههای قومی تنها اولیاء امور را مورد مطالبه قرار نمی دهند بلکه همچنین نخبگان را هم مورد سؤال قرارمی دهند بسیارمفید است.
 با درنظرگرفتن سطوح مختلف فعل و انفعالات، رقابت میان نخبگان و فعالان فرهنگی قومی به آسانی در ایران قابل مشاهده است.
می توان نتیجه گرفت که مفهوم قومیت در طی نیمۀ دوم قرن گذشته، تغییرعمده یافته است. استفاده مجدد از مفاهیم علمی قومشناسی که برای توصیف ایران در قرن بیستم استفاده شده است، غیر ممکن است. همچنین نمی توان از مسأله قومی توسط یاد کردن از یک ملت-دولت مدرن که در آن گروههای قومی محو شده اند، اجتناب کرد. مدرنیزاسیون سریع ایران وابستگی های قومی را به صورت یک تعامل میان حکومت و افراد نابود کرده است. اما این نابودی به این معنی نیست که قومیت مسأله ای باشد که فقط توجه تاریخدانان را جلب می کند. این مدرنیزاسیون همچنین یک فرآیند بازسازی است که عمیقاً بر گروههای قومی تأثیر گذارده است. امروز آنها دیگرعناصر سُنت نیستند؛ آنها عناصر مدرنیته شده اند که خاستگاههای متعدد جامعۀ ایرانی و بلند همتی بازیگران سیاسی جدید برای بسیج عموم با نظر به موضوعات فرهنگی را نمایان میسازند. مسألۀ قومی یکی از تمایلات عمده جامعۀ ایرانی را تأیید می کند: توسعۀ یک پلورالیزم درونزا، یک عنصر کلیدی از یک مدرنیتۀ جدید؛ این پلورالیزم درونزا یک واقعیت است اگرچه هنوز صرفاً مطالبۀ جامعه ای است که در آن بیان ایده های مختلف ونظرات متفاوت با نظرات حکومت ممکن باشد.
1-      این به معنی آن است که بیش از50 %جمعیت در شهر زندگی کنند. پاورقی
2-      یعنی بیش از50 %جمعیت باسواد بودند. پاورقی
http://yolumuz.blogspot.com/2005/07/blog-post.html

۱۰/۳۰/۱۳۸۹

دوره جاهانشاه-جان بگيم خاتين قاراقويونلو، دوره ممتاز هنر معماري و تزئيني توركي و آزربايجاني

فعاليتهاي عمراني در دوره قاراقويونلوها بسيار چشمگير بوده است. حكمرانان قاراقويونلو در بسياري از شهرها و مخصوصا در تبريز پايتخت دولت تركي قاراقويونلو مساجد، مدرسه ها، بيمارستانها و پلهاي متعدد ساخته اند. قاراقويونلوها در تاريخ مدنيت و عمران و آبادي و شكوفائي مناطق قفقاز، عراق، آنادولو و آزربايجان نقش برجسته اي بازي نموده اند و خدمات آنها در ايجاد مراكز و تاسيسات تجاري و سياسي همواره مورد تاييد و تقليد سلسله هاي بعدي قرار گرفته است. بويژه شخص جهانشاه كه به جنبه هاي هنري معماري و شهرسازي علاقه مند بود، در راه عمران و آباداي شهرها فعاليت بسياري كرده و در امر احداث و ايجاد مراكز و مجتمعهاي علمي، فرهنگي، تجارتي، صنعتي و هنري اهتمام جدي داشته است. وي در بعضي از ايالات و ولايتهاي آزربايجان مدارس و مساجدي را ساخته كه از بزرگترين مدارس و مساجد عصر خود بوده اند. از جمله مجتمع محتشم مظفريه تبريز كه در زمان خود مركز علم و ادبيات بوده است. در دوره ٣٢ ساله حاكميت جهانشاه شهرهاي بزرگ آزربايجان مانند نخجوان، گنجه و مخصوصا تبريز، به لحاظ شهرسازي، عمران و معماري شكوفا شده اند. از بناهاي دوران جهان شاه قراقويونلو كه تا به امروز باقي مانده و شناخته شده است گؤي مسجيد (مسجد كبود) و مدرسه آن در تبريز-آزربايجان، مدرسه و عمارت همسرش بيگوم خاتون در تبريز-آزربايجان، اولو جاميع در وان-تركيه، و مسجد جمعه و درب امام در اصفهان-فارسستان را مي توان نام برد. (از ديگر آثار و ابنيه ي بجاي مانده از خاتين جان بيگم در قلمرو قاراقويونلو، مدرسه جان بيگم در ري، مسجد سلطان جان در ارزروم و مدرسه حوزوي خير النسا در قم است).
 يكي‌ از آثار‌ برجاي‌ مانده‌ از دوره‌ جهانشاه،‌ بناي‌ مشهور تاريخي‌ درب‌ امام‌ اصفهان (آرامگاه امامزاده ابراهيم بطحا و زين العابدين) در اصفهان‌-فارسستان است.‌ كتيبه‌ درب امام اصفهان، تاريخ‌ ٨٥٧ را كه‌ جهانشاه‌ امير عراق عجم‌ بود‌ نشان‌ مي‌دهد. اين بنا كه سر در اصلي آن به نام امير زاده جهان شاه است در زمره ابنيه تاريخي و نفيس دوران توركمانان قاراقويونلو و قرن نهم هجري به شمار مي رود. از ديگر آثار دوره سلطنت سلطان جهان شاه قراقويونلو، مسجد ميدان شهر كاشان-فارسستان است. اين جامع تاريخي مهم كه به نام مسجد عمادي هم خوانده مي شود نمونه ممتازي از هنر معماري و تزئيني دوران دولت توركي آزربايجاني قاراقويونلو و نيمه دوم قرن نهم هجري (١٤٦٣ ميلادي) ميباشد.
 جان بگيم خاتين قاراقويونلو
 جان بيگم شاهزاده دولت توركي آزربايجاني قاراقويونلو و رئيس اتحاديه ايلي قاراقويونلو در آزربايجان، عراق و ايران، از خاتون‏هاي صاحب نام سلسله تركي آزربايجاني قاراقويونلو و همسر جهانشاه است. جان بيگم خاتون داراي سوابق سياسي بسيار است. او در زندگي سياسي همسرش جاهانشاه و پسرش پيربوداق و حتي فرزندان همسرش، از جمله حسنعلي ميرزا نقش مؤثري داشت. جان بيگم پس از مرگ همسرش جاهانشاه (١٤٦٧-١٤٣٥) نيز در سرنوشت سياسي اين خاندان و تعيين جانشين براي ادامه حكومت قاراقويونلوها دخالت مي‏نمود و تا تصاحب تخت توسط حسن علي بر دولت آزربايجاني قاراقويونلو حكم راند.
 جان بيگم از درايت‏ها و مهارت‏هايي برخوردار بوده است كه جهانشاه و پيربوداق به استفاده از همكاري‏هاي او تمايل نشان مي‏دادند. اين مطلب از مشورت‏هاي پيربوداق با مادرش نيز آشكار مي‏شود. پيربوداق، فرزند جاهانشاه، از جان بيگم خاتون بود. او از شجاع‏ترين فرزندان جاهانشاه محسوب مي‏شد. زماني كه پيربوداق از جانب پدر مأمور فتح كرمان شد، مادرش جان بيگم او را در اين لشكركشي همراهي مي‏كرد. طهراني مي‏نويسد: «به اشارت والده، كرمان را به برادرش ابويوسف ميرزا ارزاني داشت و به شيراز توجه نمود.» پيربوداق پس از غلبه بر فارس، حكومت آن را برعهده گرفت.
 نقش سياسي جان بيگم خاتون در فرونشاندن شورش حسن‏علي ميرزا، فرزند همسرش جاهانشاه، از نقاط قوّت سياسي او محسوب مي‏شود. اين كار به فرجامي نسبتاً خوش خاتمه يافت. حسن‏علي ميرزا چندين سال به علت بدگماني پدر در قلعه «قهقهه» ماكو گرفتار بود. او در سال 863 هـ از غيبت پدر، كه مشغول جنگ در خراسان بود، سود جست و با همراهي گروهي از توركمانان و مردم تبريز، عليه پدر قيام نمود. جاهانشاه مجبور شد بلافاصله كار خراسان را تمام كند و با تيموريان مصالحه نمايد و براي خواباندن غائله پسر، به آزربايجان بازگردد. تبريز در محاصره بود كه «حسنعلي به حرم پدر ملتجي گشت و بيگم را، كه مادر ساير فرزندان جاهانشاه ميرزا بود، ... وسيله نجات ساخت.» با وساطت جان بيگم خاتون، حسنعلي ميرزا مورد عفو قرار گرفت. اقامت حسنعلي ميرزا در دربار براي جاهانشاه، كه نسبت به پسر بدگمان شده بود، گران مي‏آمد. به همين دليل، او را به حكومت بغداد منصوب كرد.
جان بيگم خاتون در قضيه قيام پيربوداق نيز واسطه قرار گرفت. پيربوداق پس از بازگشت از لشكركشي خراسان، عليه پدر در شيراز قيام كرد. مورّخان علت آن را صلح جاهانشاه با ابوسعيد تيموري مي‏دانند كه پيربوداق آن را دليلي بر ضعف پدر مي دانست. برخي مورّخان نيز علت آن را اقدام جاهانشاه در انتخاب فردي به غير از او به جانشيني مي‏دانند. «آخرالامر، والده پيربوداق، حرم محترم ميرزا جاهانشاه، بعد از آمد و شد بسيار، قرار بدان داد كه ميرزا پير بوداق با اتباع و اشياء و اولاد و اموال به جانب دارالسلام بغداد رفته، از شيراز دست باز دارد.» پيربوداق در بغداد، قيام خود را عليه پدر ادامه داد. جاهانشاه براي خلاصي از مشكلات داخلي ناشي از قيام پسران، با دادن حكومت بغداد به حسنعلي ميرزا، دو برادر را در مقابل هم قرار داد. جان بيگم خاتون، مادر پيربوداق، مأمور شد حسنعلي ميرزا را تا بغداد همراهي نمايد. مأموريت ديگر خاتون اين بود كه به كار پيربوداق نيز رسيدگي نمايد. احتمالاً اين خواسته‌ خاتون بود كه بدان وسيله، فرزند را ملاقات و او را به مصالحه دعوت نموده، از مقابله با پدر برحذر دارد. بغداديان، كه در جريان اصل واقعه قرار گرفته بودند، به جان بيگم خاتون اجازه ورود به بغداد را ندادند. حسنعلي مجبور شد به شام رود و به آق‏قويونلوها پناه برد. جان بيگم نيز بازگشت. او در راه بازگشت، گروهي از عشاير «قارااولوس» را، كه قريب پنجاه هزار خانوار مي‏شدند، با خود به حوالي آزربايجان كوچاند. اين افراد بعدها از همراهان و ياران جان بيگم خاتون شدند. پيربوداق در ادامه قيامش، با مشعشعيان همراه شد و به درخواست پناهندگي برادرش حسنعلي ميرزا پاسخ مثبت داد. سپاه جاهانشاه متوجه بغداد شدند و پس از محاصره‏اي طولاني در سال 870 هـ پيربوداق شكست خورد و تسليم شد و به سعايت برادرش، محمّدي، به قتل رسيد.
 جان بيگم خاتون علي‏رغم كشته شدن پسرش، پيربوداق، همچنان در مسائل سياسي فعّال بود. پس از مرگ جاهانشاه، حركت‏هايي از جانب دختران اسكندر ميرزا، آرايش خاتون و شاه‏سراي خاتون، براي انتخاب امير قاراقويونلوها صورت گرفت. آنان سعي كردند با اهداي پول و سيم و زر از خزانه شهر تبريز، سپاهيان را به كمك و همراهي خود دعوت كنند و حسنعلي ميرزا برادرشان را به تخت سلطنت بنشانند. به گفته طهراني، «خزانه، كه در شهر بود، از نقود و اجناس بين سپاهيان قسمت نمودند. آرايش بيگم زيورهاي زنانه به آلات رزم مبدّل ساخت، معجر مغفر گردانيد و سپر را چون نقاب بر سر كشيد و آينه‌ خودبين را، كه با او برابري مي‏كرد، شمشير دو روي ساخت و بر روي دشمن كشيد و با كمان، كه پياپي بر ابروي محبوبان دعوي مبارزه داشت، چنان تيري بر سينه زد كه از پشت او برون جست و سنان را، كه با مژگان خوبان دم از خون‏ريزي مي‏زد، بر سر چوب نيزه‏اش كرد و چون عرصه را از شير مردان خالي ديد، طرح بنيان سلطنت انداخت.» آنان به نام برادرشان، حسنعلي ميرزا، كه اهل سياست و تدبير نبود، سكه زدند و خطبه خواندند. اين خبر به جان بيگم رسيد. او بلافاصله دست به كار شد؛ زيرا نمي‏خواست حكومت قاراقويونلوها در خاندان اسكندر ميرزا استمرار يابد و چون پيربوداق كشته شده بود، براي پسر ديگرش ابوالقاسم ميرزا، سعي در سركوب اسكندريان نمود. او با دختران جاهانشاهيه و با ياري گرفتن از شاهزادگان و طرف‏داران خود از قبيله «قارااولوس» به مقابله با دختران اسكندر ميرزا برخاست، در مراغه مستقر شد و سپاه را به تبريز فرستاد. اين رويارويي به نفع سپاه جان بيگم خاتون خاتمه يافت و دختران اسكندر ميرزا به اسارت درآمدند، ولي طرف‏داران حسنعلي ميرزا از فرصت به دست آمده استفاده كردند و پيروزي نهايي را از آن حسنعلي ميرزا ساختند. حسنعلي ميرزا به حكومت قاراقويونلوها رسيد و در تصفيه‏هاي سياسي، جان بيگم خاتون را، كه بارها جان او را از مرگ نجات داده بود، به قتل رساند.
 جان بيگم خاتون علاوه بر اقدامات سياسي، در امور فرهنگي نيز پيش قدم بود. او به گواه مورّخان، زني «صالحه و عفيفه و خيّر بوده است.». از جمله خدمات ارزنده او بناي مسجد و خانقاه مظفّريه با الهام از لقب جاهانشاه قاراقويونلو، ابوالمظفّر در تبريز است كه امروزه به «گؤي مسجد» معروف است. وجه تسميه‌ اين نام‏گذاري استفاده از كاشي‏كاري فيروزه‏اي در بناي مسجد است. جان بيگم خاتون بناي مسجد را در سال 870 هـ آغاز نمود. ابن‏الكربلائي ضمن توصيف آثار دوره‌ جاهانشاه، اشاره دارد كه «در درآمد تبريز به جانب شرق، كه «خيابان» گويند، عمارتي است در كمال لطافت و نكويي موسوم به «مظفّريه» از مآثر ابوالمظفّر جاهانشاه پادشاه بن قارايوسف بن توره ميش بن بايرام خواجه توركمان، و اين طبقه را «قاراقويونلو» و «باراني» نيز گويند. گويا اين عمارت به سعي و اهتمام حرم محترم وي خاتون جان بيگم ـ انارالله برهانهاـ بنا شده . مشارٌاليها بسيار بسيار خيّره و صالحه و غفيفه بوده در همان بقعه مدفون است و ميرزا جاهانشاه، كه «حقيقي» تخلّص كرده و پادشاه عظيم‏الشأن بود، در دوازدهم شهر ربيع‏الثاني و سبعين و ثمان‏مائه به دست حسن پادشاه كشته گشت، با اكثر اولاد در آن مقبره مدفونند، هر چند اثري از آنان پيدا نيست.» ابن‏الكربلائي در تأكيد بر بناي ساختمان با نظر و همّت جان بيگم خاتون، اشاره ديگري دارد با اين مضمون: «حرم محترم جاهانشاه بيگم ـ انارالله برهانهاـ اراده‌ ساختن عمارت مظفرّيه نموده و در واقعه ديده كه بناي آن عمارت را شخصي از اولياي آن زمان نهاد. جميع اعزه، كه در آن زمان بودند، همه را حاضر كردند. بيگم در جايي مستور نشسته، ملاحظه ايشان مي‏نمود. چون نظرش به خواجه علي افتاد، فرمود كه آن شخصي كه من در واقعه ديدم، همين است. بنابر آن، بناي آن عمارت وي نهاد. سر درِ مسجد به نام حضرت علي (ع) و فرزندان ايشان زينت يافته و در آن نامي از خلفاي راشدين برده نشده است. «مسجد كبود تبريز، نخستين معبد مزيّن و منقّشي است كه نامي از خلفاي راشدين در آن نيامده است و عبارت «علي ولي الله» و اسامي حسنين به اشكال مختلف زينت‏بخش ديوارها و طاق‏هاي آن گرديده است
گؤي مچيد
يكي‌ از آثار تاريخي‌ بسيار مهم و باشكوهي‌ كه‌ به امر جهانشاه‌ در ايّام پادشاهيش به سال ١٤٥٦ در تبريز پايتخت آزربايجان ساخته‌ شد، گؤي مچيد-مسجيد (مسجد كبود) است.‌ [نام اين بنا گؤي مسجيد - گؤي مچيد است و مي بايست از تغيير نام آن به فارسي و مسجد كبود ناميدنش اكيدا خودداري كرد]. گفته شده است كه ساخت گؤي مسجيد به خواست جان بيگم خاتون زن جهانشاه و با نظارت عزالدين قاپيچي (قاپوچي) آغاز شده و به همت جان بيگم خاتون پايان يافته است. در كتابهاي تاريخي، اين بناي باشكوه و مسجد بسيار زيبا، كه يكي از مشهورترين آثار معماري عصر خود بشمار مي رفته را «عمارت مظفريه» (به يادبود القاب جهانشاه "مظفّرالدّين"، "ابوالمظفّر") خوانده اند. با كشته شدن جهانشاه در جنگ با اوزون حسن باييندير خاقان دولت تركي آزربايجاني آق قويونلو، كار توسعه، مرمت و تكميل مسجد و مجموعه آن توقف شد، اما و در زمان حكومت سلطان يعقوب جانشين اوزون حسن توسط صالحه خاتون دختر جهانشاه ادامه يافت.‏ اين مسجد امروز با وجود صدمه‏هاي فراواني که در اثر زلزله‌هاي‌ متعدد در آن‌ رخ‌ داده‌، هنوز استوار برجاي‌ مانده‌ است‌.
گؤي مسجيد تبريز كه به فيروزه اسلام ملقب شده و در زمره مساجد بسيار مهم و مشهور تاريخي آزربايجان است، داراي شهرتي جهاني بوده و يکي از زيباترين ابنيّه هاي تاريخي مربوط به قرن پانزدهم بحساب مي رود. اين مسجد در منطقه تاريخي و قديمي تبريز واقع شده و به مناسبت كاشيكاري معرق كبود رنگ به نام گؤي مسجيد خوانده مي شود. گؤي مسجيد نمونه اي است از ذوق و سليقه مردم آزربايجان. ‏اين جامع تاريخي حاوي گنجينه اي از هنر معرق كاري بوده و داراي كاشيهائي به درجه اي غيرعادي زيبا و براق، صرفا به رنگ لاجوردي و اكثرا از قطعات شش ضلعي مي باشد كه در معماري آزربايجان بي همتا است. گنبد فيروزه گون آجري بزرگ و بسيار معروف گؤي مسجيد يكي از بزرگترين ساخته هاي آجري معماران اسلامي قرن نهم هجري قمري (‏870 ‏ه‍‍ٌ ق) است و ادامه معماري عصر ايلخاني (جلايري) به شمار مي آيد‏.‏ اين گنبد است كه گؤي مسجيد را به فيروزه اسلام مشهور ساخته است. خطوط متنوع كوفي، ثلث، نسخ، نستعليق بكار رفته در اين مسجد و طرحهاي دل انگيز اسليمي و  تركي با رنگهايي كه در زيبايي به سرحد اعجاز مي رسند اثر خطاط و هنرمند مشهور قرن نهم هجري قمري نعمت الله بن محمد البواب است.‏ تمام سطح سقف اين مسجد زرنگار (نقاشي با آب طلا) است و كف شبستان‌هاي باشكوه آن به احتمال قوي مرمرين بوده است. از آثار بر جاي‌ مانده‌ مسجد مي‌توان‌ حدس‌ زد كه گؤي مسجيد در زمان خود در نهايت‌ زيبايي‌ و لطافت ‌بوده‌ و از نظر نوع‌ كاشيكاري‌ و فراواني‌ آن‌، در روزگار خود و تا پيش‌ از بناهاي ‌تاريخي‌ دوره‌ صفوي‌ در اصفهان‌، منحصر به‌ فرد بوده‌ است‌. هنرمندان سازنده مسجد با بكارگيري كاشي هاي لاجوردي، فيروزه اي، سياه و سفيد و با شيوه معرق كه والاترين شيوه كاشيكاري در جهان اسلام است و با در اختيار داشتن طرحهاي متنوع اسليمي بسيار ظريف، اثري را خلق كرده اند كه به گواهي كارشناسان در هيچ نقطه‌اي از دنياي اسلام اين همه ظرافت و ذوق و سليقه يكجا و در كنار هم پديد نيامده است. تزيينات هنري، كاشيكاري، اسلوب ساختمان، طاق بندي و معماري بسيار جالب گؤي مسجيد در عداد نفايس ارزنده تاريخ معماري و هنر دوران اسلامي آزربايجان و از برجسته‏ ترين آثار معماري تركي، آزربايجاني و اسلامي به شمار مي‏رود. جهانشاه آرامگاه خانوادگي خود را در بخش جنوبي مسجد در انتهاي شبستان كوچك در داخل سرداب قرار داده است كه از نظر بافت ساختماني و معماري پيوندي ناگسستني با مسجد دارد‏.‏ بناي اصلي ساختمان مسجد، داراي صحن وسيعي است كه در آن مجموعه‌اي از بناهاي مدرسه، حمام، خانقاه و كتابخانه ساخته شده است.
پس از اشغال شهر تبريز توسط سلطان سليم اول پادشاه عثماني، در جنگ با شاه اسماعيل صفوي، گؤي مسجيد در اختيار تركان عثماني قرار گرفت. پس از اين ماجرا در سال ١٥١٤، قاليهاي گؤي مسجيد به رسم غنيمت به استانبول برده شدند و دو قطعه از اين فرشها توسط سلطان سليم اول به مسجد قاضي حسين پاشا در تاشليجا واقع در هرزگوين اهدا گرديد كه امروز نيز در اين محل نگاهداري مي شوند. عده اي نيز معتقدند فرشهاي موجود در مسجد قاضي پاشا در جمهوري بوسنا هرزگوين توسط صالحه خانم دختر جهانشاه تورکمان (قره قويونلو) به مناسبت افتتاح و بهره‌برداري از مسجد در سال ١٤٦٥ ميلادي به اين مکان اهدا شده اند
محقق: مئهران باهارلی 
sozumuz.blogspot.com

۱۰/۲۹/۱۳۸۹

چهارده مشخصه ی فاشيسم

از راست نمادهای احزاب پان ایرانیست ، سوسیالیست ملی کارگران ایران ( سومکا ) ، حزب نازی آلمان 
مطالب زير برگرفته از مقاله دکتر لاورنس بريت با عنوان "کسی اينجا فاشيسته؟" که در مجله "فری انکوری" (جستار آزاد) در بهار 2003 چاپ شده، می باشد
ايشان بر اساس تحقيق روی نظامهای تحت رهبری هيتلر (آلمان)، موسيلينی )ايتاليا)، فرانکو (اسپانيا)، سوهارتو (اندونزی) و حکومتهای بعضی ازکشورهای آمريکای لاتين، به 14 مشخصه مشترک تعريف کننده ی اين حکومتها میرسد
اين چهارده مشخصه بشرح زير است:

1- ملی گرايی، پررنگ، نمادين و هميشگی

- Powerful and Continuing Nationalism – Fascist regimes tend to make constant use of patriotic mottos,slogans, symbols, songs, and other paraphernalia.
Flags are seen everywhere, as are flag symbols on clothing and in public displays.


از راست نمادهای احزاب پان ایرانیست ، سوسیالیست ملی کارگران ایران ( سومکا ) ، حزب نازی آلمان

 2-تحقير و چشمپوشی از حقوق بشر

- Disdain for the Recognition of Human Rights
-Because of fear of enemies and the need for security, the people in fascist regimes are persuaded that human rights can be ignored in certain cases because of "need." The people tend to look the other way or even approve of torture, summary executions, assassinations, long incarcerations of prisoners, etc.

 3- تاکيد بر دشمن (داخلی/خارجی) عاملی برای اتحاد دادن

 - Identification of Enemies/Scapegoats as a Unifying
Cause - The people are rallied into a unifying patriotic frenzy over the need to eliminate a perceived common threat or foe: racial , ethnic or religious minorities; liberals; communists; socialists, terrorists, etc.

4- برتری و تسلط نيروهای نظامی

- Supremacy of the Military
 - Even when there are widespread domestic problems, the military is given a disproportionate  amount of government funding, and the domestic agenda is neglected.  Soldiers and military service are glamorized.

5- شيوع تبعيض جنسيتی

- Rampant Sexism
- The governments of fascist nations tend to be almost exclusively male-dominated. Under fascist regimes, traditional gender roles are made more rigid. Opposition to abortion is high, as is homophobia and anti-gay legislation and national policy.

 6- رسانه عمومی تحت کنترل حاکميت

- Controlled Mass Media
 - Sometimes to media is directly controlled by the government, but in other cases, the media is indirectly controlled by government regulation, or sympathetic media spokespeople and executives. Censorship, especially in war time, is very common.

 7- حساسيت شديد در مورد امنيت ملی

- Obsession with National Security
- Fear is used as a motivational tool by the government over the masses.

 8- درهمپيچيدگی دين با حکومت

 - Religion and Government are Intertwined
 -Governments in fascist nations tend to use the most common religion in the nation as a tool to manipulate public opinion. Religious rhetoric and terminology is common from government leaders, even when the major tenets of the religion are diametrically opposed to the government's policies or actions.

 9- حمايت از نيروهای صنعتی-تجاری وابسته

- Corporate Power is Protected
- The industrial and business aristocracy of a fascist nation often are the ones who put the government leaders into
power, creating a mutually beneficial business/government relationship and power elite.

 10- سرکوب نيروی کار  (تشکلهای کارگری، کارمندی، اصناف و ...)

- Labor Power is Suppressed
- Because the organizing power of labor is the only real threat to a fascist government, labor unions are either eliminated entirely, or are severely suppressed .

 11- تحقير روشنفکری و هنر

- Disdain for Intellectuals and the Arts
- Fascist nations tend to promote and tolerate open hostility to higher education, and academia. It is not uncommon for professors and other academics to be censored or even arrested. Free expression in the arts is openly attacked, and governments often refuse to fund the  arts.

12- وسواس و حساسيت در مورد جرائم و مجازات

-Obsession with Crime and Punishment
 - Under fascist regimes, the police are given almost limitless power to enforce laws. The people are often willing to overlook police abuses and even forego civil liberties in the name of patriotism. There is often a national police force with virtually unlimited power in fascist nations.

 13- شيوع فساد و فاميلبازی

- Rampant Cronyism and Corruption
- Fascist regimes almost always are governed by groups of friends and associates who appoint each other to government positions and use governmental power and authority to protect their friends from accountability. It is not uncommon in fascist regimes for national resources and even treasures to be appropriated or even outright stolen by government leaders.

 14- انتخابات دروغين

- Fraudulent Elections
- Sometimes elections in fascist nations are a complete sham. Other times elections are manipulated by smear campaigns against or even assassination of opposition candidates, use of legislation to control voting numbers or political district boundaries, and manipulation of the media. Fascist nations also typically use their judiciaries to manipulate or control elections.

From, Fascism Anyone?, Lawrence Britt, Free Inquiry, Spring 2003, page 20.
منبع:
صفحه کانون دمکراسی آزربایجان در سایت فیسبوک

۱۰/۲۵/۱۳۸۹

قتل عام مسلمانان در دو سوی ارس/ مقاومت مردم خوی - زنده یاد دکتر صمد سرداری نیا

پساز نسل كشی مردم مسلمان ایروان توسط داشناك ها در ژانویه 1918 و تشكیل جمهوری ارمنستان در28 مه 1918 / هفتم خرداد 1297 شمسی بر روی پیكرهای به خون خفته شهدای ایروان، داشناك ها لازم می بینند برای ایجاد ارمنستان بزرگ، محور وان، ایروان و نخجوان را به همدیگر وصل كرده و نیروهای خود را به هم ارتباط دهند. بنابراین تصمیم می گیرند كه به هر قیمتی شده خوی را تصرف كنند. ...»
»پایداری مردانه مردم خوی در برابر افراد ژنرال آندرانیك، یكی از صفحات درخشان و افتخارآمیز تاریخ معاصر آذربایجان می باشد. بطوریكه این مقاومت غیرتمندانه، نه تنها هزاران تن از مردم این شهر را از كشتار دسته جمعی به دست افراد آندرانیك نجات داد، بلكه مسیر تاریخ این دیار را عوض نمود. اگر در آن روزهای سرنوشت ساز، اهالی غیور خوی سستی به خرج می دادند، امروز معلوم نبود كه این خطه چه سرنوشتی داشت. ...»
  «قتل عام مسلمانان در دو سوی ارس»  زنده یاد دکتر صمد سرداری نیا
 انتشارات اختر
  آنچه كه از وصیت نامه منسوب به پطر كبیر تزار روسیه برمی‌آید، توصیه اوست به زمامداران بعد از خود بر تصرف سرزمین قفقاز و دست نشانده ساختن شاه ایران و پس از آن حمله به هندوستان مستعمرۀ انگلیس. به درستی او آذربایجان را دروازه خاورمیانه می دانست و موثرترین راه نفوذ به این منطقه را تبانی با ارامنه و ستون پنجم قرار دادن آنها. سرانجام بخشی از رؤیای پطر كبیر در اثر جنگهای معروف ایران و روس و با تقسیم آذربایجان و تصرف سرزمینهای مسلمان نشین آن سوی ارس بوسیله ارتش غدار روسیه، به واقعیت پیوست. برتری تكنولوژیكی روسها، بی كفایتی پادشاه ایران، نفاق و دو رویی و سستی مسلمانان و مهمتر از همه خیانت همه جانبه ارامنه از عوامل اصلی این شكست ننگین بودند. «ارامنه در حالی با روسها بر علیه ایران همكاری همه جانبه می كردند كه همیشه در كشور ایران، در كنار سایر ایرانیان، با مسالمت زندگی كرده و مورد احترام بودند.»
 »پس از پایان جنگهای ایران و روسیه، كوچ ارامنه از ایران و عثمانی به آن سوی ارس كه به تصرف روسها درآمده بود آغاز می گردد. روسها پس از اشغال منطقه قفقاز كه اكثریت قریب به اتفاق ساكنان آن را مسلمانان تشكیل می دادند... زمینه مهاجرت ارامنه را كه در طول جنگ با نیروهای تزاری همكاری كرده بودند فراهم ساختند. تزاریسم با این اقدام می خواست موقعیت خود را در قفقاز مستحكم كرده و در سیاست دیرین شرقی خود، نقطه اتكایی در این منطقه برای خود ایجاد كند.»

ارامنه با استفاده از حمایت بی حد و حصر روسها شروع به دست یازی به مسلمانان منطقه نمودند. آنان با ایجاد حزبی تحت عنوان «داشناك» به سال 1890 اقدامات جنایتكارانه خود را سازماندهی نمودند و تا سال 1918 كه خود شومترین سالها برای مسلمانان هر دو سوی ارس بود، به هر بهانه‎ای و در هر فرصتی به قتل عام و نابودی مسلمانان كوشیدند و رویای ارمنستان بزرگ خود را بیشتر به واقعیت نزدیك ساختند
.»ولی سال1918 سال شومی برای مسلمین هر دو سوی ارس بود. چرا كه در این سال، مسلمانان اغلب شهرهای آذربایجان، مورد تهاجم ناجوانمردانه دشمنان قرار گرفته و قتل عام گردیدند. در این فجایع هولناك، صدها هزار نفر از مسلمانان به قتل رسیده و عده كثیری نیز آواره و بی خانمان شدند. «
 »آنها در ژانویه 1918 به شهر مسلمان نشین ایروان (پایتخت كنونی جمهوری ارمنستان) و 211 روستای آن یورش برده و با كشتن سیصد هزار نفر از مسلمانان آن دیار و متواری كردن تعداد زیادی از آنان، این شهر تاریخی مسلمان نشین را به یك شهر ارمنی نشین تبدیل كردند. مهاجمین در مارس همان سال در باكو و دیگر شهرهای آذربایجان نیز این جنایت خود را تكرار كردند و با اینكه بیش از بیست هزار نفر فقط از مردم باكو را كشتار كردند ولی با رسیدن سپاهیان عثمانی نتوانستند در این شهرها فاجعه پاكسازی نژادی را به طور كامل به مرحله اجرا درآورند. «
 »در این سوی ارس نیز این فجایع هولناك به شكل دیگری به منصه ظهور رسید. آسوری های عثمانی كه «جلو» (جیلو) نامیده می شدند، چون در جنگ جهانی اول به طرفداری روسیه به مقابل با دولت عثمانی برخاستند و شكست خوردند به سوی ایران متواری گردیده و در شهرها و روستاهای غرب آذربایجان از جمله اورمیه و سلماس اقامت گزیدند. مردم شریف این خطه نیز این مهمانان ناخوانده را با مهربانی پذیرفتند. ولی پس از چندی انگلیسی ها این پناهندگان را همراه با ارامنه فراری از قفقاز و آسوری ها و ارمنی های بومی مسلح كرده و خواستند در غرب اذربایجان، یك حكومت مسیحی تشكیل دهند. تشكیل یك همچو حكومتی هم به قیمت نسل كشی مسلمانان این دیار به فرجام می رسید. اردوی مسلح مسیحیان، در شهرهای اورمیه، سلماس و كهنه شهر بیش از130 هزار نفر از مسلمانان این منطقه را به طرز فجیعی كشتند و می رفت كه هدف شوم این جنایتكاران تحقق یابد، ولی با آمدن ارتش عثمانی این نقشه شوم نیز ناكام ماند.«
 »كشت و كشتار مسلمانان به دست مسیحیان، دوبار در شهر اورمیه در اسفند ماه 1296 شمسی (فوریه و مارس 1918) رخ داد و این فاجعه در اردیبهشت ماه سال 1927 شمسی در شهر سلماس تكرار گردید.«
 با انكه مردم دو شهر اورمیه و سلماس در این وقایع سستی از خود به خرج دادند و آن نیز بیشتر تقصیر حاكمان و اعیان آن دو شهر بود كه به وقت لزوم راه چاره ای نیندیشیدند و كاهلی نشان دادند و نتیجه آن را نیز بدیدند، چنانكه خان و مان شان یكسره خاكستر شد و دودمانشان بر باد رفت و هنوز كه هنوز است آثار آن فجایع را به اشكال مختلف باز در آنجا می بینیم. ولی در این میان مردم خوی به پاس روحیه پایداری شان و نیز داشتن سردمدارانی فكور و نترس، هم خود را از دام شوم بیگانگان رهاندند و هم منطقه را از بلایی كه می خواست بدان دچار شود نجات دادند.
 »سپیده دم روز دوشنبه سوم تیر ماه 1297 صف های مهاجمان در كنار شهر پدیدار شد. آنها به حالت خزیده از میان گندم زارهای اطراف، خود را به پشت دیوارهای شهر می رسانیدند و تا ظهر نیمی از شهر را محاصره كردند. مردان شهر از هر طبقه تفنگ بدست برفراز برج و باروها آماده دفاع بودند.«
 با شلیك گلوله های توپ و تفنگ نبرد آغاز می شود و مقاومتی حماسی تا بعد از ظهر انجام می گیرد. صحنه هایی شگفت انگیز از ایثار و دلیری نمود پیدا می كند و عده ای جان خود در راه خاك و ناموس از كف می دهند ـ چه مرگ باشكوهی! و سرانجام صدای توپ های اردوی اسلام شوری زایدالوصف را به آسمان شهر باز می آورد و جنگ با پیروزی مسلمین به پایان می رسد.
 مردم خوی با مقاومت یك روزه خود در مقابل ارتش غدّار هشت هزار نفری آندرانیك ارمنی، مقاومتی كه با حداقل قوا و امكانات به وقوع پیوست چنانكه گلوله ای برای توپ فرسوده شان نداشتند و از زنجیر استفاده می كردند، نشان دادند كه «درچنین پیشامدهایی اگر سرانی بایستند و مردم را به كار باز دارند چه هنرنمایی هایی از آنان پدید آید. در ارومی نیز اگر كسانی به جای رفتن به در خانه مارشیمون [پیشوای مذهبی آسوری ها] و دكتر شت [مسیونر آمریكایی و یكی از رهبران و طراحان قتل عام ها] جلو مردم افتادندی و آنان را به جنگ و مردانگی وا داشتندی اینگونه هنر نمایی های فراوان دیده شدی و آن همه خواری و بیچارگی رو ندادی.«
شرح ماجرا در كتاب مذكور مفصلاً آمده چنانكه در دو كتاب وزین «تاریخ خوی» نیز مكتوب است. ولی پافشاری روحانیون شهر بر مقاومت و پایمردی شیرزنان این دیار از نكات جالب و ماندگار تاریخی هستند. چنانكه مرحوم رحمت الله توفیق در این خصوص می نویسد : «در این زمان، دو نفر از علمای خوی، حجه الاسلام و آقا ابرهیم مجتهد، دست به كاری زدند كه عروق حمیت و غیرت را در جوانان خوی تحریك نموده و روح سلحشوری را در آنها بیدار كردند. این غیرتمندان پا برهنه ریسمانهای توپ را به گردن خود انداخته، مثل اسب توپخانه توپ را به طرف سنگر می كشیدند. همین اقدامات این دو نفر عالم، شوری در افكار جوانان و سنگر نشینان تولید نموده و دیگران نیز همه از جان گذشته به طرف سنگرها رهسپار گردیده از قضا با همان توپ، توپ ارامنه را منهدم ساخته و صدای او را كه موجب وحشت شده بود قطع كردند.»
 حركت تاریخی زری خانم در بازگرداندن مدافعان شهر نیز از صحنه های بسیار تاثیرگذار آن روز پر حماسه است . چرا كه او با فعل خود «شهر خوی را از سقوط حتمی نجات داد و صحنه ای ماندگار را آفرید.»
 علی دهقان نیز در كتاب سرزمین زرتشت رضائیه با اشاره به موضوع، چنین بیان می دارد : «غیرت و مردانگی و مقاومت اهالی خوی در این روزها بسیار ستودنی است و همگی تصمیم می گیرند در میدان جنگ و دفاع كشته شوند و نگذارند دشمن به شهر وارد گردد.«
 -----------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------

كتاب «قتل عام مسلمانان در دو سوی ارس» مشتمل بر چهار فصل 1ـ قتل عام مسلمانان غرب آذربایجان بدست جیلوها و ارامنه 2ـ نسل كشی (سوی قیریم) مارس 1918 فاجعه اسماعیلیه 3ـ ایروان یك ولایت مسلمان نشین بود(2) 4ـ یپرم خان عامل انحراف مشروطه و ضارب ستارخان سردار ملی، بوده و در موضوع خود كتابی جالب و جامع است. خواندنش به همه همشهریان عزیز توصیه می گردد، چرا که حوادث تاریخی با تمام بدی ها و خوبی هایشان سپری شده اند و از آنها تنها یاد و خاطره‎ای در اذهان و کتابها بر جای مانده است. ولی آنانی پیروزند و برنده که از گذشته پند گیرند و در امورات جاری و آینده از تجارب پدران خود سود برند تا با آسودگی خیال و دستی پر در جاده پرپیچ و خم زندگانی گام بردارند.
 *تاریخ نگارش : 30/7/83
** این نوشته در تاریخ30/8/83 در شماره 128 هفته نامه اورین خوی به چاپ رسیده است.
منبع : http://khoyoghli.persianblog.ir/post/28

ناسيوناليسم و باستانگرائی در ايران

ناسيوناليسم آئين اصالت دادن به ملت و ملی‌گرائی است. ملت گروهی از مردم‌اند كه در ميان خود پيوندها و علقه‌های مشتركی دارند و به آن پيوند و علقه‌ها آگاهی (شعور) و علاقه دارند. به اين آگاهی و علاقه شعور ملّی گفته می‌شود. مهمترين اين علقه‌ و پيوندها كه اركان ملّی را تشكيل می‌دهند، عبارتند از: وطن، دين و مذهب، زبان و فرهنگ و قوميّت، تاريخ و دولت و بالاخره آرمان مشترك كه بعنوان ملاط و اركان اتصال دهنده به كار می‌روند و مشتركات يك ملّت را تشكيل می‌دهند.
 در تشكيل ملّتها وجود يكی از وجوه مشترك فوق ضروری است. اغلب اوقات چند عامل مشتركاّ وجود دارد كه با هم تشكيل ملّيت واحد (Nationalite) را می‌دهند. تركيب و اهميّت عواملی كه مليّت‌ها را تشكيل می‌دهند، در همۀ ملل يكسان نيست. در بعضی كشورها وطن عامل اصلی ملّيت را تشكيل می‌دهد، عناصر ديگر اگر هم موجود باشند، فرعی هستند مانند: سوئيس. در جای ديگر قوميّت عامل اصلی است مانند: آلمان. در كشور اتريش كه قوميت آن با آلمان يكی است (ژرمن)، مذهب كاتوليك سبب استقلال ملّی شده و در كشور فرانسه و چين قبل از رژيم فعلی زبان و فرهنگ عامل اصلی ملّيت است. در آمريكا تابعيت مهمتر از ساير مشخصات ملّی است. آنچه مهم است، بايد در انتخاب اصول و اركان ملّيت بر خصيصه‌هائی تكيه شود كه در ميان جامعه همگانی و يا همگانی‌تر از ساير خصيصه‌ها باشند (وجوه مشترك)، تا قبول آنها نيز از روی ميل و رغبت همگانی شود و سبب انسجام و يكپارچگی جامعه به شكل ملّت واحد و منسجم گردد.
 يكی از آخرين تعاريف علمی ملّت عبارت از تودۀ مردمی است همبسته كه در اطراف يك اصل جمع شده باشند. به بيان ديگر محور ناسيوناليسم يا شعور ملّی بر مبنای احساس هويت مشترك و همبستگی ملّی است و اگر در جامعه‌ای احساس هويّت مشترك نباشد، در آن جامعه ملّت و احساس ملّيت هنوز تشكيل نشده است.
 هويّت مشترك و يا هويّت جمعی در سطوح مختلف تظاهر می‌كند: هويت شهری، هويت ايالتی، هويت قومی، هويت ملّی و هويت امپراطوری، (يان ريشارد Yann Richard).
 ساده‌ترين تعريف هويت (identity) عبارت از مجموعۀ خصوصياتی است که انسان و يا يک گروه و يا يک ملت با آن شناخته می‌شود و معمولاّ فرد يا افراد آن گروه به آن خصوصيات آگاهی و تعلق خاطر دارند.
عوامل تشکيل دهندۀ هويت گروهی و يا اجتماعی عبارتند از خانواده، زبان، دين، زادگاه و يا وطن، شغل، سن، جنسيت، ايدئولوژی، قوميت، مليت و تاريخ و بالاخره خودآگاهی و شعور گروهی و ملی.
 همبستگی ملّی دارای مرز سياسی و دولت است كه متضمن زبان، دين، آداب و رسوم، دردها و شادی‌ها و آرزوهای مشترك‌است، در حالی كه همبستگی قومی دارای مرز منطقه‌ای و زباني- فرهنگی است، نه سياسی و متضمن نژاد، تبار، زبان، دين، آداب و رسوم مشترك بوده و ملزم به داشتن دولت نيست.
 اگر مردم ارزشهای قومی و يا ملّی خود را مطلق كنند، ملّی‌گرا و قوم‌گرا ناميده می‌شوند.
معمولاّ در ناسيوناليسم و يا ملّی‌گرائی ارزشها و وابستگی‌های قومی و ملّی به صورت ارزش‌های مطلق در می‌آيند و معتقدين به آن ارزش‌ها به جماعتی شوونيست و ملّی‌گرای افراطی ديگرستيز و انحصارطلب تبديل می‌شوند. رژيم آلمان هيتلری و ايتاليای فاشيست دوران موسولينی بهترين نمونه‌های ملّی‌گرائی افراطی در نيمۀ اوّل قرن بيستم بودند كه سبب جنگ جهانی دوم و كشتار ميليون‌ها انسان بی‌گناه و خرابی‌های بی‌حد و حصر شدند.
 از نظر آينشتاين ناسيوناليسم عارضۀ دوران کودکی و سرخک بشريت است.
ناسيوناليسم يك مفهوم جديد است و از اروپای غربی (فرانسه) به خاورميانه آمده است. اين مفهوم بعد از رنسانس بويژه بعد از انقلاب صنعتی در اروپای غربی ظهور كرد و در اواخر قرن ١٨ در فرانسه شكل گرفت و در اواخر قرن ١٩ به خاورميانه آمده و باعث شكل‌گيری ملّت‌ها و محدوده‌های جغرافيائی در قرن بيستم شد.
 در اروپا انديشه وحدت ملّی و ايجاد دولت‌های ملّی در قرن ١۵ پيدا شد و اصطلاح دولت ملّی در قرن ١٦ وارد فرهنگ سياسی گرديد. در قرن‌های ١٨ و ١٩ دولت ملّی مفهوم تازه‌تری پيدا كرد، يعنی دولتی كه با ارادۀ ملّت و با رأی او روی كار آمده و تجسّم اراده و خواست‌های ملّی باشد. اغلب مؤلفين انقلاب كبير فرانسه را سرآغاز پيدايش ناسيوناليسم می‌دانند. با اين ترتيب، ملّت يگانه بنياد مشروعيت دولت است و در عين حال هر ملّتی كه، موجوديّت خود را از طريق دولتی بيان نكند، محروم از حقوق خويش است. قرن نوزدهم شاهد ظهور ناسيوناليسم‌های شگفت‌انگيز آلمان، ايتاليا و نيز شاهد بروز همين نوع گرايش‌های ناسيوناليستی در آغاز احتضار طولانی امپراطوری عثمانی در اروپا بوده است.
 ناسيوناليسم در قرن بيستم دو شكل خاصّ به خود گرفت: امپرياليسم و مبارزه عليه امپرياليسم.
چهار دهۀ نخستين قرن بيستم شاهد اوجگيری امپراطوری‌های بزرگ استعماری و دو دهه بعد از آن شاهد تلاشی و نابودی واقعی آنان بود.
جنگ جهانی اوّل اين حقيقت را آشكار ساخت كه ناسيوناليسم و امپرياليسم دو روی يك سكّه است. مثلاّ ناسيوناليسم بالكان كه به وسيلۀ امپرياليسم عثمانی بوجود آمده بود و از جانب روس‌ها حمايت می‌شد، به طرزی سريع به امپرياليسم كشورهای آزاد شده در برابر اقليّت‌های قومی برجای مانده در آن كشورها تبديل شد. گلِن‌جی باركلی معتقد است كه موج ناسيوناليسم قرن بيستم يك دورۀ كامل را طّی كرده است. اين ناسيوناليسم به عنوان يك جنبش انقلابی عليه سركوب و اختناق استبدادی آغاز شد و با ايجاد يك حالت سركوب مستبدانه سنجيده‌تر و مؤثرتر از آنچه برای مبارزه با آن به وجود آمده بود خاتمه يافت[۱].
 معمولاّ ناسيوناليسم معتقد به دولت ملّی با يك فرهنگ است. دولت ناسيوناليست فرهنگ دولتی را كه ايدئولوژی ملّی‌گرائی را به همراه دارد، قانونی می‌داند و برای تحميل آن به جامعه اعمال شدّت را جايز می‌شمارد[٢]
 ناسيوناليسم از ابتدای ظهورش در اروپا همراه باستانگرائی بوده كه در دو سدۀ اخير به خاورميانه و از آن جمله به ايران آمده‌است. نويسندگان و شعرای دورۀ رنسانس معتقد شده بودند كه دوران مسيحيت و حكومت كليسا دورۀ جهل و تاريكی بوده، در حالی كه دوران يونانی و رومی قبل از مسيح يكی از درخشانترين مراحل تاريخی زندگی بشر بوده است. از اين جهت از سدۀ چهاردهم به بعد نوعی بازگشت به عصر قبل از مسيح و حيات غيردينی يونانی صورت پذيرفت كه مطالعه ادبيات، هنر و فلسفه يونان باستان و تصحيح و تنقيح و چاپ اين آثار از مظاهر آن محسوب می‌شود[٣].
 در اين مورد شايان ذكر است كه هدف رنسانس در اروپا ستايش و تقليد آثار باستانی نبود. روشنفكران دوران رنسانس و بعد از آن عليرغم توجه همه جانبه به فرهنگ كلاسيك يونانی و رومی در برابر آن موضعی انتقادی گرفتند. آنها اصالت عقل يونانی را گرفتند و اصالت تجربه را بر آن افزودند و تعقل محض و استدلالی را به حوزۀ تعقل و تجربه كشانيدند و از آنجا علوم جديد را پديد آوردند[۴].
 در ايران تا ظهور مشروطيت ملّت ايران رعيت سلطان وقت بوده و شرط ايرانی بودن تابعيت دولت و اسلام بود. ناسيوناليسم و باستانگرائی ايرانيان هم در ارتباط نزديك با اروپای غربی و تماس با روشنفكران و نوشته‌های آن‌ها به وجود آمد. روشنفكران ايرانی با ديدن تمدن جديد غربی و پيشرفت‌های اجتماعی آن در مقابل آن حالت انفعالی گرفتند و بيشتر دستاوردهای آن را بدون انطباق با شرايط تاريخی و اجتماعی خويش پذيرفتند‌‍؛ آنگاه در صدد پيدا كردن ريشه و علت عقب‌ماندگی خويش برآمدند. آن‌ها نقطه‌ شروع انحطاط كشور خويش را در حملۀ اعراب مسلمان و سقوط امپراطوری ساسانی ديدند و از اين زمان تلاش برای بازگشت و احيای اين دورۀ تاريخی شروع گشت[۵].
 روشنفكر ايرانی كه از ديدن دنيای جديد غربی حيرت‌زده و غرب‌زده شده با يادآوری وضع نابسامان جامعه خويش به گذشته‌های دور تاريخ جامعۀ خويش برمی‌گردد و می‌خواهد از غرب تقليد كند و مانند آن‌ها در ادبيات،‌ هنر و فلسفه و علوم دورۀ باستانی را بازيابی كند و چون در گذشته‌اش چيزی از اين مقولات پيدا نمی‌كند، ناچار سراغ شاهنشاهان باستان می‌رود و سيستم شاهنشاهی يعنی امپراطوری را كه عقب‌مانده‌ترين و منحط‌ترين سيستم حكومتی است، می‌ستايد و آنرا ايده‌آليزه می‌كند. كورش هخامنشی را اولين واضع حقوق بشر معرفی می‌كند، ولی حاضر نيست بعد از دوهزاروپانصد سال همان حقوق بشر كورش را در بارۀ هموطنان غيرفارس خود بپذيرد. ضمناّ مدعی می‌شود كه اين‌همه سرزمين‌های شاهنشاهی بدون خونريزی و تجاوز به مرزهای ديگران گرفته شده و همۀ ملل زير پرچم شاهنشاهی داوطلبانه به امپراطوری هخامنشی پيوسته‌اند!
 پادشاهان هخامنشی (داريوش، خشايارشاه...) و ساسانيان كه تكيه‌گاه باستانگرائی قرار گرفته‌اند، اغلبشان مانند ديگر شاهان كشورگشا سمبول و نمونه استبداد بودند.
هخامنشيان قبل از تشكيل امپراطوری صحرانشين بودند و بعد از تشكيل امپراطوری نيز هر چه ساخته و پرداخته‌اند، از قبيل قصرهای داريوش در شوش و تخت‌جمشيد، به وسيلۀ معماران و استادان ملل مغلوب انجام داده‌اند. كتيبه‌های داريوش در شوش و تخت‌جمشيد دليل بارز اين مدعاست[٦].
 در زمان ساسانيان نظام طبقاتی اجازه نمی‌داد كه مردم عادی تحصيل كنند و سواد مخصوص طبقۀ موبدان، دبيران و درباريان بود و فاناتيسم مذهبی از طرف موبدان فاسد حكمفرما بود؛ به همين جهت بعد از جنگ‌های كوتاهی تسليم اعراب مسلمان شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند. شكست‌های هخامنشيان در برابر اسكندر و ساسانيان در برابر اعراب مسلمان سبب تغيير زبان، فرهنگ و مذهب و هويّت مردم ايران شد. باستانگرايان ما چگونه می‌توانند با آن‌همه تحولات به ايران باستان و شاهنشاهی هخامنشی و ساسانی افتخار كنند و آن را تكيه‌گاه و ركن و اساس ملّيت مردم امروزی ايران كه همه ويژگی‌هايشان با آن‌ها متفاوت است، قرار دهند. اكثريت مردم ايران يا از مهاجرين[٧] بعد از اسلامند، مانند قسمت عمدۀ تركان و عرب‌ها و... و يا اولاد مردم بومی قديم ايرانند، كه تابع امپراطوری‌های هخامنشی، اشكانيان و ساسانيان بودند ولی از قوم حاكم نبودند. تعدادی هم از اختلاط ايرانيان قديم و مهاجرين بعدی به وجود آمده‌اند، مانند سادات كه از اختلاط اعراب (اولاد پيغمبر اكرم (ص)) با ايرانيان به وجود آمده‌اند.
در دوران هخامنشی قوم پارس در سرتاسر ايران و بين‌النهرين و آسيای صغير و حتی مصر و... حاكم بود، يعنی تمام مردم اين منطقۀ وسيع تابع امپراطوری پارس‌ها بودند و بعد از آن‌ها تابع اسكندر و سلوكيدها، اشكانی‌ها و بالاخره ساسانيان قرار گرفتند، اما پذيرفتن تابعيت امپراطوری (آن هم به زور) به معنی تغيير قوميّت و از قوم حاكم شدن نيست، به ويژه در قديم که سيستم حکومت‌ها به شکل ملوک‌الطوايفی و فدرال سنتی بود و از مركز شاهنشاهی ساتراپ و چند مأمور عاليرتبه برای اداره و اعمال حاكميت مركزی به ولايات فرستاده می‌شد.
در ايران تا اواسط قرن نوزدهم ملّت به معنی امّت بود، يعنی پيروان دين مبين اسلام را ملّت می‌گفتند. مردم ممالك محروسه ايران ملّت اسلام بودند و رعيّت سلطان. بعد از ورود ناسيوناليسم اروپائی به ايران لغت ملّت تغيير معنی پيدا كرد و به معنی ناسيون (Nation) به كار رفت. در اروپا ناسيوناليسم بر پايۀ حكومت ملّی بوده كه در آن تودۀ مردم در امر سياست مشاركت دارند ولی در ايران چنين حكومتی هنوز شكل نگرفته است.
 پيشروان اصلی ناسيوناليسم در ايران ميرزا فتحعلی آخوندوف (ترك قفقازی)، جلال‌الدين ميرزای قاجار فرزند كوچك فتحعليشاه (ترك قاجار) و بعد از آن‌ها ميرزا آقاخان كرمانی (بهائی ) بودند. هر سۀ اين‌ها باستانگرای اسلام‌ستيز بودند و پايه‌های ناسيوناليسم ايرانی را بر روی فرهنگ و تمدن (!) قبل از اسلام بنا كردند. ميرزا آقاخان هويّت ايرانی را در دين زرتشت و نژاد آريا (پارس) می‌دانست! ناسيوناليست‌های باستانگرای ايران به جای اين كه عناصر سازندۀ ملّت را در جامعه كنونی جستجو كنند، آنرا در دوهزاروپانصد سال قبل می‌جستند. آن‌ها دين، فرهنگ، زبان و قوميت‌های مختلف جامعه ايران را نديده گرفتند.
 البته در كنار ناسيوناليسم باستانگرا می‌توان از دو جريان ملّی در ايران نام برد يكی جريان مبارزه بر عليه استعمار و دادن امتياز تنباكو بود كه به رهبری مرحوم آيت‌الله ميرزای شيرازی انجام شد و چون از متن جامعه برخاسته بود و همه‌گير بود، موفق شد. دوم جريان انقلاب مشروطيت بود كه نهضت تنباكو را می‌توان مقدمه‌ای بر آن شمرد. مشروطه‌خواهی با مشاركت طبقات عمدۀ ايران از قبيل روشنفكران، روحانيون، بازرگانان و... به وجود آمد و مطالبات آن با قانون‌خواهی شروع شد و هدفش برانداختن نظام استبدادی مطلقه و تأسيس دولت ملّی و دموكراسی بود. در اين حركت پيشروان انقلاب اغلب آذربايجانی بودند و در اثر مقاومت تبريزيان انقلاب شكست يافتۀ مشروطيت دوباره به پيروزی رسيد.
 و امّا ناسيوناليسم اروپائی ارتباط تنگاتنگی نيز با شرقشناسی و يافته‌های جديد تاريخی و باستانشناسی دارد.
بعد از انقلاب صنعتی و بكار افتادن ماشين‌های صنعتی اروپائی نياز آنها به مواد اوليه و بازار كشورهای جهان عقب‌مانده باعث شد كه متد خاورشناسی در اروپا بروز و اهميت پيدا كند.[٨]
 كتاب سردنيس ‌رايت (انگليس‌ها در ايران) كه در اواخر دورۀ قاجار نوشته شده است، يكی از اسناد گويائی است كه منظور سياسی انگليس‌ها را در شناخت ايران آشــكار می‌ســازد. همچنين (تاريخ ايران) نوشــتۀ جان‌ملكم ســفير انگليس و فرمانروای (governor) هندوستان در زمان فتحعليشاه را می‌توان اثر بنيادی در زمينۀ ايرانشناسی برای دولت انگلستان دانست. ملكم در مورد ايران باستان موضعی تأييدآميز دارد و در مورد اسلام منفی است و آن را آتشی افروخته می‌داند و مدعی نابودی تمدن و فرهنگ ايرانی به دست اعراب است. 
 از ويژگی‌های شرقشناسان كه در آثارشان منعكس است، اسلام‌ستيزی، نژاد‌پرستی آريائی(!) و ستايش از دوران باستان است. گوئی دشمنی با اسلام كه در آثار بسياری از روشنفكران و نويسندگان عصر رنسانس و دورۀ روشنگری وجود داشت، به شرقشناسان هم كم و بيش منتقل شده، يعنی مسيونرهای اسلام‌ستيز اروپا جای خود را به شرقشناسان دادند و اسلام‌ستيزی با نام اسلام‌شناسی ادامه يافت.[۹] 
 البته در ميان شرقشناسان كسانی بوده و هستند كه به خاطر عشق به دانش و حسّ كنجكاوی عمر خود را برای ساختن تاريخ گذشته و زبان‌ها و فرهنگ‌های ملل شرق وقف كردند و ما امروز در شناسائی گذشته و فرهنگ خود مديون و سپاسگزار آنها هستيم.
 روشنفكران ايرانی تحت تأثير شرقشناسان حرفه‌ای قرار گرفتند و بعضی از آنها مانند جلال‌الدين ميرزای قاجار و ميرزاآقاخان كرمانی كتاب‌های تاريخ ايران مانند "نامۀ خسروان" و "آئينه سكندری يا تاريخ باستان" را با استفاده از آثار آنان در راستای اهداف ناسيوناليستی و باستانگرائی به نگارش درآوردند.
 از نويسندگان فرانسوی می‌توان از كنت ‌دو ‌گوبينو و ارنست رنان نام برد كه در افكار ناسيوناليستی و نژادپرستانه روشنفكران ايران تأثير زيادی گذاشته‌اند. همچنانكه انديشه‌های ولتر،‌ مونتسكيو، ژان ‌ژاك روسو (در سده‌های ١٧ و ١٨) بيشترين تأثير را در افكار آخوندزاده و پيروان او داشت.
 كنت گوبينو سفير فرانسه در تهران بود و در تهران "تاريخ ايرانيان" را نوشت. او از نظريه‌پردازان اصلی برتری نژاد آريائي(!) است. و نژاد سفيد و شاخۀ آريائی را برتر از نژادهای ديگر می‌داند و علت انحطاط و سقوط تمدن‌ها را در مخلوط شدن آنها با نژاد پست‌تر می‌شمارد. و امّا ماكس مولر (١٨٨٨) دانشمند زبانشناسی آلمانی می‌گويد، آريائی چيزی نيست جز اصطلاح زبانشناسی ولی نمی‌توان سخنگويان اصلی به زبان آريائی را شناخت و يا خاستگاه اصلی آريائيان را نشان داد.
اروپائيان در دورۀ استعماری اين واژه را چون پرچم ارجحيت نژادی برای توجيه هجوم به جهان برافراشتند.
در قرن بيستم به ويژه بعد از تجزيۀ عثمانی، كشورهای زيادی با انگيزۀ ناسيوناليستی در اروپای شرقی، خاورميانه و شمال آفريقا از او جدا شده و كشورهای جداگانه تشكيل دادند. استعمار انگليس كه از بيش از سيصد سال قبل برای براندازی عثمانی كوشش می‌كرد، از نيروی ناسيوناليسم يعنی از دشمنی ترك، عرب و كرد با يكديگر برای منافع جنگی و اقتصادی خود استفاده می‌كرد و برای تسلط بر اين مناطق پان‌تورانيسم، پان عربيسم و پان ايرانيسم را به شدّت تقويت كرد و مرزهای مصنوعی بر اين مناطق تحميل كرد.[۱٠] 
 به نظر دانشمندان معاصر، نژاد آريائی يك مفهوم خيالی است. كلمۀ آريائی و يا هند و اروپائی يك مفهوم فرهنگی است و به گروه زبانی گفته می‌شود كه از هندوستان تا غرب اروپا گسترش يافته و دارای ويژگيهای مشابه آناليتيك و يا تحليلی می‌باشند و ريشه آن‌ها به زبان سانسكريت هند می‌رسد. در اين زبان‌ها بر خلاف زبان‌های التصاقی (زبانهای اورال آلتائيك: تركی، مغولی، مجار و فنلاند و...) ريشه كلمات در موقع صرف دستوری تغيير پيدا می‌كند (مانند: رفتن، رفت، می‌رود).
  از پيشروان ناسيوناليسم در ايران:
 ميرزا فتحعلی آخوندوف در سال ١٨١٢ در نوخا (شكی) به دنيا آمد. پدرش اهل خامنه و مادرش اهل شكی بود و بهمين جهت مادرش بعد از جدا شدن از شوهرش، با ميرزا فتحعلی پيش عموی خود حاجی ‌علسگر آخوند شكی می‌رود و ميرزا فتحعلی پيش عموی مادرش بزرگ می‌شود و شهرت آخوندزاده و يا آخوندوف را انتخاب می‌كند. 
آخوندزاده در زندگی اجتماعی و سياسی‌اش دارای دو چهرۀ مختلف و تا حدودی متضاد بوده اســت. از طرفی با نوشــتن نخســتين نمايشــنامه‌های تركی (۵۵-١٨۵٠) خود را نخستين نمايشنامه‌نويس به سبك اروپائی در عالم اسلام می‌شمارد و خويشتن را بانی نثر تركی به سبك ساده‌نويسی می‌داند. از طرف ديگر (در نامه‌های كمال‌الدوله) ايران باستان را می‌ستايد و اسلام را علّت عقب‌ماندگی مردم ايران معرفی می‌كند. وی در نامۀ خود به مانكجی پيشوای زردشتيان ايران كه از پارسيان هند است، چنين می‌نويسد: «من خودم اگر چه علی‌الظاهر تركم، امّا نژادم از پارسيان است».
وی در نامه‌های كمال‌الدوله می‌گويد: "سلاطين فرس در عالم مداری داشتند و ملّت فارس برگزيده ملل دنيا بود." بعد در مورد اعراب می‌گويد: "حيف به تو ايران! كو آن شوكت، كو آن قدرت، كو آن سعادت، عرب‌های برهنه و گرسنه يكهزار و دويست و هشتاد سال است كه ترا بدبخت كرده‌اند."
 بعد از آخوندزاده جلال‌الدين ميرزای قاجار نويسندۀ كتاب "نامۀ خسروان" نيز از بنيانگذاران ناسيوناليسم باستانگرا و طرفدار سره‌نويسی در فارسی است، او پادشاهان قديمی ايرانی را در رديف پيامبران می‌داند و كتاب مجعول دساتير را كتابی آسمانی می‌شمارد.
 سومين بنيانگذار ناسيوناليسم باستانگرای افراطی ميرزا آقاخان كرمانی است كه از آخوندزاده تأثير پذيرفته است.
ميرزا آقاخان هويت ايرانيان را در آئين زردشت و نژاد آريا(!) می‌داند و بعد از جلال‌الدين ميرزا پيشگام تاريخ‌نويسی ناسيوناليستی است و هدفش از نوشتن (آئينۀ سكندری) تحريك و ايجاد حسّ ناسيوناليستی در مردم ايران است. او نيز تمامی زشتی‌ها و مشكلات و كاستی‌های ايرانيان را به اعراب نسبت می‌دهد و آنان را مسئول اسيری ايرانيان در استبداد سياسی و دينی می‌داند.[۱۱]
 تاريخ‌نويسی با هدف تحريك احساسات و غرور ملّی در اروپا در قرن‌های ١٦ و ١٧ ظهور نمود ولی از اواخر قرن نوزده به بعد تاريخ‌نويسی ناسيوناليستی اعتبار خود را از دست داد و به جای آن تاريخ‌نويسی واقع‌گرا شايع شد. متأسفانه از همين هنگام تاريخ نگاری ناسيوناليستی در ايران رونق يافت و رفته رفته تاريخ‌سازی و يا جعل تاريخ جای تاريخ‌نويسی واقعی را گرفت. 
 از ويژگی‌های اين‌گونه تاريخ‌نويسی دشمنی با اعراب، اسلام و تركان و بيزاری از تمام آثاری است كه اسلام در طول هزار و چهار صد سال در تاريخ و فرهنگ ايران داشته است.
 از ويژگی‌های ديگر ناسيوناليسم باستانگرا سره‌نويسی و حذف واژه‌های عربی از زبان فارسی است.
سره‌نويسی تحت تأثير كتاب مجعول دساتير بود كه در زمان شاه عباس در هندوستان نوشته شده و زبان و تعليمات آن مخلوطی از هندی و اوستائی و غيره است و جعل بودن آن بوسيلۀ مرحوم محمد قزوينی و ديگران مشخص شده و انجمن ناصری زردشتيان يزد نيز تأئيد كرده است. 
 در اواخر قاجاريه بعضی از نويسندگان مانند رضا قليخان هدايت مؤلف كتاب انجمن آرای ناصری و ديگران تحت تأثير اين كتاب به سره‌نويسی پرداختند. در زمان رضاشاه كسانی چون ذبيح بهروز، ارباب كيخسرو (نماينده زردشتيان در مجلس) و احمد كسروی ميراثدار سره‌نويسی شدند.
سيد احمد کسروی از ترکان ضد ترک (!) تبريز است. او سره‌نويسی را به حد افراط رسانيد؛ به طوری که اشخاص عادی نوشته‌های او را به زحمت می‌فهميدند. اين مرد که در جوانی در لباس روحانيت بود، بعدها ادعای پيغمبری کرد و نام دين من در آوردی خود را «پاک‌ ديني» نهاد. او معتقد بود که ترکان ايران به ويژه آذربايجان در زمان حکومت مغولان و بعد از آن‌ها ترک‌زبان شده‌ و بايد زبان ترکی را فراموش کنند و فارسی زبان بشوند! او با ادبيات فارسی هم که مايۀ مباهات همۀ ايرانيان است، دشمن بود و هر سال ديوان‌های حافظ، سعدی و امثال آن‌ها را جمع‌آوری می‌کرد و آتش می‌زد. کسروی عقيده داشت که ايرانيان بايد يک زبان و يک دين (پاک‌دينی کسروی) داشته باشند تا آيندۀ درخشانی را برای خود به دست آورند.
 سره‌نويسی زمينه را برای تشكيل فرهنگستان و تندروی دربارۀ تصفيه زبان فارسی از واژه‌های عربی شد. واژه‌هائی كه ايرانيان مسلمان در طول قرن‌ها با آن‌ها مأنوس شده و در ساختن بسياری از آنها شركت داشتند، بيرون ريخته شد و به جای آن‌ها واژه‌های غيرمأنوسی كه اغلب آن‌ها مجعول و ساخته و پرداخته فرهنگستان بود، گذاشته شد. البته عده‌ای از اين واژه‌ها به مرور در ميان دولتی‌ها و مردم رايج شد. ولی بعد از رفتن رضاشاه و تعطيل فرهنگستان اين جريان تقريباّ فراموش شد. 
 به خاطر دارم، در حدود سه سال قبل مصاحبۀ يكی از دانشمندان ايرانشناس سوئيسی را در تلويزيون تهران تماشا می‌كردم، مصاحبه كننده از وی پرسيد: شما در برابر آلودگی زبان فارسی با زبان عربی و تصفيۀ آن چه نظری داريد؟ دانشمند سوئيسی ايرانشناس كه به فارسی صحيح صحبت می‌كرد، از اين سوًال قدری برآشفته شد و گفت: شما اسم اين را آلودگی می‌گذاريد؟! در زبان انگليسی در حدود پنجاه درصد كلمات لاتينی است ولی انگليسی‌ها هرگز اين پديده را آلودگی حساب نمی‌كنند. به نظر من اين از ويژگی‌های زبان‌های فارسی و انگليسی است، نه آلودگی آن‌ها.  ريچارد فرای در كتاب عصر زرين فرهنگ ايرانی دربارۀ كمك عربی به شكوفائی شعر و ادبيات فارسی می‌گويد: ترديد است در اينكه نظم فارسی اگر به فرهنگ پرتوان عربی و عروض عربی دسترسی نيافته بود، اين چنين شكوفا می‌گشت. زيرا اگر كسی ادبيات فارسی جديد را با فارسی ميانه (پهلوی) بسنجد، تفاوت آن‌ها مايۀ شگفتی است. معدودی آثار برجای مانده پهلوی آنچنان نسبت به ادبيات جديد فارسی (بعد از اسلام) فقير است كه ناگزير اين نتيجه حاصل می‌شــود كه زبان عربی بود كه عاملی برای وســعت گرفتن و جهانگير شــدن زبان فارســی جديد شــد.[۱٢]
 مناّ سره‌نويسی و پاكسازی زبان فارسی از كلمات عربی عملاّ از اشتراكات زبان فارسی با ساير زبان‌ها و لهجه‌ها می‌كاهد و اختلاف آنها را زيادتر می‌كند.
بنابراين عمل سره‌نويسان نه تنها كمكی به وحدت ملّی نمی‌رسانيد "بلكه مضرّترين كار و مهلكترين ضربتی بود به وحدت ملّی ايران".[۱٣]
 بعد از انقلاب مشروطه به علت آزادی و كمتر شدن نقوذ روحانيون و گسترش ناسيوناليسم سره‌نويسی و باستانگرائی ميدان عمل بيشتری پيدا كرد. بعد از ناكامی مشروطه و مشروطه‌خواهان و دخالت‌های روس و انگليس به ويژه بعد از شروع جنگ جهانی اوّل و اشغال ايران بوسيلۀ قوای روس، انگليس و عثمانی و ناامنی و هرج و مرج در ولايات، مردم بيشتر به ناسيوناليسم روی آوردند و احساس نياز به حكومت اقتدارگرا و متمركز بيشتر شد.
در اين دوره مجلاّتی مانند كاوه و بعد از آن ايرانشهر و فرنگستان با تبليغات ناسيوناليستی آريائی و باستانگرائی احساسات ناسيوناليستی و وطن‌پرستی را در ايرانيان تشديد نمودند.
 مجلۀ كاوه به سرپرستی سيّدحسن تقی‌زاده[۱۴] (ترك ) با كمك گروهی از ايرانيان ناسيوناليست طرفدار آلمان بين سال‌های ٢۴-١٩١٦ در برلين منتشر می‌شد. تقی‌زاده به دعوت دولت آلمان برای مبارزه سياسی با روس و انگليس به برلين آمد و رهبری نهضت عده‌ای از ايرانيان مقيم اروپا را كه به "كميتۀ ملّيون ايران" مشهور بودند، برعهده گرفت. در طول جنگ مجلۀ كاوه به نفع آلمان تبليغ می‌كرد و بعد از آن به صورت يك مجلۀ ادبی و تاريخی درآمد. نويسندگانی مانند جمال‌زاده با امضای (شاهرخ)،‌ محمدقزوينی، ابوالحسن حكيمی، ابراهيم پور داوود، كاظم‌زاده ايرانشهر و رضا تربيت با آن همكاری می‌كردند و افكار ملّی و باستانگرايانه آخوندوف و ميرزا آقاخان كرمانی كه تا آن زمان در كتاب‌ها بود، اينك به صورت اجتماعی تبليغ می‌شد. آنها تحت تأثير ناسيوناليسم آلمانی به تبليغ نژاد آريائی (يعنی چيزی كه وجود خارجی نداشت) ايرانيان و نماد هويت ملّی يعنی زبان فارسی می‌پرداختند.
 مرحوم تقی‌زاده هم مانند دکتر ارانی در دوران ميانسالی و پيری افکارش عوض شده بود. من با ايشان از سال ۱۳۲۵ در استانبول آشنا شدم و چون مبارزات و خدمات او را در انقلاب مشروطه از پدرم که از دوستان ايشان بود شنيده بودم، مدت يک هفته را که در استانبول بود، روزها به عنوان راهنما همراه ايشان بودم. بعدها در تهران هم گاهگاهی ايشان را می‌ديدم. يک بار هم که پدرم را برای معالجه به ايستگاه آب‌های معدنی اتريش (بادگاستين) برده بودم، اتفاقاّ ايشان هم با همسر آلمانی‌اش برای استفاده از آب‌های معدنی به آنجا آمده بود. و چون به علت آرتريت، راه رفتن برای پدرم مشکل شده بود، مرحوم تقی زاده هر روز صبح به هتل ما می‌آمد و دو سه ساعت با پدرم همصحبت می‌شد. من هم به مصداق کلام معروف "خذ العلم من افواه الرجال" با اجازۀ قبلی در حضور آن‌ها می‌نشستم و به صحبت‌های آن‌ها گوش می‌دادم. تا آنجا که من از صحبت‌های ايشان استنباط کردم، افکارشان در مورد ناسيوناليسم، آريا پرستی و غرب زدگی به کلی تغيير يافته بود و اين گونه افکار را محصول دوران جوانی و بی‌تجربگی می‌دانست.
ايرانشهر: مجلۀ ايرانشهر بين سال‌های ٢٧-١٩٢٢ به وسيلۀ حسين كاظم‌زاده ايرانشهر (ترك تبريزی) در برلين منتشر می‌شد و يكی از مهمترين كانون‌هائی بود كه باستانگرائی را در سطح وسيع و به طور عامه‌پسند و فراگير تبليغ می‌كرد. اين مجله نيز مدافع اين نظريه بود كه عقب‌ماندگی ايران ناشی از حملۀ اعراب است. ايرانشهر با تكيه زياد بر ناسيوناليسم افراطی، تمركز قدرت و وحدت ملّی راه را برای ديكتاتوری رضاخان هموار كرد. به طور كلی ايرانشهر دشمن اعراب، اسلام و تركان بود و ستايش دين زردشت و شاه‌پرستی را ترويج می‌كرد.[۱۵]
از شعرا و نويسندگانی كه در دورۀ مشروطيت و بعد از آن باستانگرائی و ناسيوناليسم آريائی (فارس) را تبليغ می‌كردند، می‌توان از ملك‌الشعرای بهار (گرجی تبار جديدالاسلام)، ابراهيم پور داوود، سيد رضا مير زادۀ عشقی، فرّخی يزدی، عارف قزوينی، ذبيح بهروز، صادق هدايت، دكتر محمود افشار و از سياسيون محمدعلی فروغی (يهودی تبار)، سليمان ‌ميرزا اسكندری (ترک قاجار)، داور (ترک آذربایجانی)، تيمورتاش (ترك خراسانی) و بالاخره جناب اردشيرجی (از پارسيان هند) را نام برد.
اين روشنفكران، رضاخان را اجراكننده افكار و خيالات خود می‌دانستند و از اين‌جهت در ابتدای كار با او موافق بودند و برای او تبليغ می‌كردند، ليكن بعدها با او از در مخالفت درآمدند، زيرا فهميدند كه ناسيوناليسم اقتدارگرايانه رضاشاه با آزادی‌های مدنی و مشاركت سياسی و تعيين سرنوشت ملّت توسط خودش در تناقض است، عده‌ای از اين‌ها مانند عشقی و فرّخی يزدی و... به وسيلۀ رضاشاه به قتل رسيدند. ذبيح بهروز معتقد بود كه در زمان ساسانيان ايرانيان هفت نوع خطّ داشتند! و هر يك در ديوانی به كار می‌رفته و زردشت مخترع خطّ می‌باشد! او زبان فارسی را زبانی اصيل و زبان مردم متمدن و با فرهنگ می‌دانست ولی عربی را زبانی التقاطی و آميخته‌ای از زبان‌های آريائی و آفريقائی و زبان مردم وحشی و صحرانشين می‌شمرد و می‌گفت: شعر جاهليت عرب از فرمانروائی مهاجرين ايرانی شروع شده است![۱٦]
محمدعلی فروغی معلم و نخست‌وزير رضاشاه و طرف اعتماد انگليسی‌ها بود و از پايه‌گذاران سياست آريائيسم و فارسی‌گرائی دوران پهلوی است. نطق معروف او در مراسم تاجگذاری رضاشاه ترسيم كننده ايدئولوژی باستانگرايانه و شاهنشاهی پهلوی است. او رضاخان را پادشاهی پاكزاد و ايرانی‌نژاد و وارث تاج و تخت كيان می‌خواند و او را غمخوار ملّت ايران می‌شمرد.
فروغی در موقع سفارتش در آنكارا نامه‌ای به دربار و وزارت خارجه می‌نويسد و دولت را از تغيير خطّ برحذر می‌دارد و می‌گويد، به تازگی ترك‌ها خطّشان را تغيير داده و خطّ لاتين را برگزيده‌اند و از اينرو ارتباط فرهنگی آن‌ها با تركان ايران قطع شده و چنانچه در ايران هم خطّ لاتين انتخاب شود، دوباره ارتباط فرهنگی بين آن‌ها برقرار می‌گردد و به عقيدۀ او اين برای ايران خطر بزرگی بشمار می‌رود! وی سپس می‌گويد: در ايران اقليت‌هائی مانند يهودی‌ها، ارامنه و آسوری‌ها وجود دارند ولی تعدادشان كم و بی‌خطرند، ولی ترك‌ها، كردها و اعراب ايران تعدادشان زياد و اقليت‌های خطرناك محسوب می‌شوند، به ويژه تركان ايران از همه خطرناكترند و دولت بايد اين موضوع را هميشه مدّ نظر داشته باشد!
جناب فروغی با آن همه فضل و دانش و تجربۀ سياسی بيش از شصت درصد ملّت ايران را برای دولت شاهنشاهی رضاشاه خطرناك توصيف می‌كند و بدين ترتيب مشروعيّت رژيم شاهنشاهی را زير سئوال می‌برد. زيرا رژيمی كه بيش از شصت درصد مردمش اقليت خطرناك باشند، خود به خود مشروعيت خود را از دست می‌دهد.
و امّا اردشيرجی كه معّلم پشت پردۀ رضاخان بوده، از پارسيان هند و مستشار سفارت انگليس در تهران بود. او در مدرسۀ علوم سياسی تهران استاد تاريخ باستان بود. وی در روی كار آمدن رضاخان و آماده‌سازی او برای كودتا و به دست گرفتن قدرت نقش اساسی داشت. اردشيرجی بعد از تعليم تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسی ايران به رضاخان او را به ژنرال آيرون‌سايد فرمانده هيئت نظامی انگلستان در ايران معرفی می‌كند![۱٧]
دكتر محمود افشار مؤسس انجمن "ايران جوان" و مجلۀ آينده نيز از مبلّغين ملّی‌گرائی و پان فارسيسم دوران رضاشاه بشمار می‌رود. او وحدت ملّی را در فارس كردن همۀ اقوام ايرانی می‌دانست و با آن كه خودش را ترك تبار و از ايل ترك افشار می‌شمرد، مع هذا در يكی از مقالاتش در "آينده" تحت عنوان "گذشته، امروز و آينده" چنين می‌نوشت: معنی اتّحاد ملّی ايران اين است كه بايد فارسی در تمام ايران زبان رسمی و منحصر به فرد باشد.
لر، قشقائی، عرب، ترك و تركمن و غيره نبايد از لحاظ پوشاك، زبان مختلف باشند و گرنه هميشه خطر برای استقلال سياسی و وحدت جغرافيائی باقی است
در مقالۀ ديگر به نام مصالح ملّيت و وحدّت ملّی ايران می‌گويد:
بايد به تدريج زبان فارسی جای زبان‌های خارجي! (منظورش زبان‌های اقوام غيرفارس ايرانی) را در ايران بگيرد. بعد راه ‌حلّ‌ها (فاشيستی) را هم نشان می‌دهد. يك نسل بعد، از پيروان او دكتر جواد شيخ‌الاسلامی (ترك آذربایجانی) در اين باره چنين ارائه طريق می‌نمايد:
برای فارسی زبان كردن مردم آذربايجان بايد كودكان خردسال آذربایجانی را از مادر و خانواده‌شان دور كرد و به خانواده‌های فارس در شهرستان‌های فارس زبان سپرد تا بعد از بزرگ شدن به زبان فارسی صحبت كنند!! معلوم نيست كه اين شيوه غيرانسانی، فاشيستی و غيرعملی را چگونه می‌خواست و يا می‌توانست عملی كند و جگرگوشه‌های مادران بی‌گناه آذربايجانی را از آن‌ها بگيرد
جريان ملّی‌گرائی باستانگرايانه در ايران در واقع قوم‌گرائی افراطی فارسی است كه به نام ملّی‌گرائی ايرانی و در شكل افراطی آن به نام پان ايرانيسم تبليغ می‌شود. زيرا آنچه دربارۀ باستانگرائی با تكيه بر هخامنشيان و ساسانيان و تعميم زبان فارسی به همراه از بين بردن ديگر زبان‌های مردم در ايران تبليغ می‌گردد، فقط می‌تواند شامل فارس‌های ايالت فارس (انشان سابق) بشود، زيرا شاهنشاهی هخامنشی به طوری كه قبلاّ هم اشاره رفت، و از نامش هم پيداست، يك امپراطوری قوم پارس در سرزمين ايران و كشورهای اطراف آن بوده و اقوام مختلف امپراطوری را با فرستادن ساتراپ و مأمورين عاليرتبه خود اداره می‌كرده (٣٣٠-۵۵٩ ق.م). اين شاهنشاهی بعد از ٢٢٩ سال به دست اسكندر مقدونی منقرض شده و تا آمدن پارت‌ها به سرزمين ايران به وسيلۀ جانشينان اسكندر (سلوكيدها) اداره شده است. بعد از آن پارت‌ها از آسيای ميانه به ايران آمده و سلسلۀ اشكانيان را تشكيل و مدت چهار قرن در ايران سلطنت كردند (٢٢۴-٢۵٠ قبل از ميلاد). از قرن سوم ميلادی (٢٢٦ م.) شاهنشاهی ساسانيان جای آن‌ها را گرفت و بيش از چهارصد سال (تا ٦۵٢ م.) امپراطوری آن‌ها ادامه يافت. پايتخت آن‌ها هم در مداين نزديك بغداد يعنی خارج از ايران كنونی بود. در اين مدت دو هزار و پانصد سال اقوام مختلف مانند يونانيان و اعراب از غرب و تركان و مغولان از آسيای ميانه (تركستان) به ايران آمده و در اين سرزمين حكومت تشكيل داده و توطن نمودند و تركان در حدود هزار سال در ايران حكومت كردند و استقلال ايران را حفظ نمودند و ضمن حفظ زبان و ويژگی‌های قومی خود ايرانی شدند. مردم بومی اين سرزمين هم در موطن قديمی خود باقی مانده و كم و بيش با مهاجرين مخلوط شده‌اند. زبان فارسی دری نيز بوسيلۀ پادشاهان ترك (غزنويان و سلجوقيان) از شمال افغانستان و آسيای ميانه (تاجيك‌ها) به ايران آمده و زبان ديوان و دولت شده و در سرزمين ايران و آسيای صغير (تركيه) گسترش يافته است.
در اين مورد مورخ ايتاليايی آلساندرو بوسانی در كتاب پرس‌ها می‌نويسد: در حالی كه در غرب ايران سلاطين شيعۀ آل‌بويه ادبيات عرب را ترويج می‌كردند، در شرق ايران سلاطين سنّی ترك غزنوی زبان و ادبيات فارسی را رونق دادند.[۱٨]
 با در نظر گرفتن مراتب فوق شايد بتوان مردم ايالت فارس را كه موطن هخامنشيان و قوم پارس بوده، تا حدودی اولاد آن‌ها دانست. مردم قديم ساير ايالات ايران مدتی جزو امپراطوری هخامنشی و بعد از آن‌ها تابع سلوكيدها، اشكانی‌ها و بالاخره ساسانيان بودند. همچنانكه اعراب به مدت چهار صد سال جزو امپراطوری اسلامی عثمانی بودند ولی خود را ترك و يا اولاد عثمان غازی جَد تركان عثمانی نمی‌دانند. به قول مرحوم دكتر علی‌شريعتی قيچی اسلام به طوری ما را از گذشته قبل از اسلام قطع و جدا كرده كه امروز زبان، دين و آداب و رسوم آن‌ها به ويژه هخامنشيان برای ما ناآشناست، و ما هر آنچه دربارۀ آن‌ها آموخته‌ايم، از منابع بيگانه بوده است.
 بنابراين عاقلانه و عادلانه نيست كه ما باستانگرائی را كه اسلام‌ستيزی و زردشتی‌گری و طرد و دشمنی ساير اقوام را برای ما به ارمغان آورده و به جای وحدت ملّی وسيله اختلاف و دشمنی مردم مسلمان ما شده، به عنوان ركن اساسی مليت ايرانی قرار دهيم و آن‌را به زور به مردم مسلمان ايران تبليغ و تحميل نمائيم.
در اين جا به عنوان مثال نوشتۀ يكی از روشنفكران ملّی‌گرای دوران پهلوی را نقل می‌كنيم. مرحوم دكتر ناتل خانلری استاد زبان و ادبيات فارسی دانشگاه تهران و مدتی هم وزير كشور كابينۀ اسدالله اعلم بود.
او در مقدمۀ كتاب زبانشناسی و زبان فارسی چنين می‌گويد:
وطن من اين سرحدّات سياسی مصنوعی نيست، هرجا كه فارسی صحبت می‌كنند، ميهن من است! يعنی به جای آذربايجان، و خوزستان ايران، شمال افغانستان و تاجيكستان وطن ايشان است. دكتر خانلری شاگردانی دارد كه اغلب آن‌ها كم و بيش از افكار او پيروی می‌كنند. در اينجا سئوالی پيش می‌آيد كه اگر فرمايشات استاد فقيد را ترك زبانان، عرب زبانان و تركمنان ايران هم به عنوان اصول وطن‌خواهی بپذيرند و ميهنشان را حوزۀ زبان‌های مادری و قومی خود بدانند، آن وقت تكليف كشور ما چه خواهد شد و وطن مشترك ما كجا خواهد بود و يا اگر اعراب و ترکان خارج از ايران به همين شيوه سرزمين ايران را قسمتی از خاک ميهن خود بدانند، چه برخوردی بايد با آنان داشته باشيم
در زمان رضاشاه مبلغين رژيم می‌كوشيدند انديشه و احساسات پان ايرانيستی را به صورت شاهپرستی درآورند و شعار "خدا- شاه- ميهن" به شعار رسمی دولتی تبديل شد و به جای سرود ملّی ايران سرود شاهنشاهی انتخاب شد كه صبح و شام همه‌جا حتّی در سينماها خوانده می‌شد.
 اركان ملّيت ما بايد مشتركات ما باشد، يعنی وطن (ايران)، اسلام، تاريخ بعد از اسلام كه تا امروز تداوم داشته و تاريخ مشترك همه ايرانيان است، و همچنين احساس همبستگی و خواست همزيستی با هم و آيندۀ مشترك. البته ملّت بزرگ ايران بايد يك زبان مشترك (فارسی) رسمی داشته باشد، ولی به مانند كشورهای آزاد و پيشرفته چند زبانی (سوئيس، بلژيك، كانادا و...) زبان‌های ساير اقوام ايرانی (ترکی، عربی، ترکمنی ...) همچنانكه در قانون اساسی ما تا حدودی پيش‌بينی شده، بايد در مدارس تدريس شود تا هم ستم ملّی از بين برود و هم ضمن ريشه‌كن كردن بی‌سوادی، مردم زبان‌های يكديگر را بهتر بفهمند.
 جريان باستانگرائی و ناسيوناليسم آريائی با تكيه بر زبان فارسی به عنوان ركن اساسی وحدت ملّی به علت نديده گرفتن و حتی دشمنی با اقوام غيرفارس (ترك‌ستيزی و عرب‌ستيزی) كه اكثريت ايرانيان را تشكيل می‌دهند و همچنين به علت دشمنی با اسلام كه دين و فرهنگ بيش از نود و نه درصد ايرانيان است و بيش از هزار و سيصد و پنجاه سال اساس وحدت و يكپارچگی ما را تأمين نموده و ما را به شكل ملّت واحد درآورده است، بالاخره به شكست انجاميد و انقلاب اسلامی پاسخی به تمامی اين افكار و اقدامات ملّی‌گرايانه و باستانگرايانه فاشيستی بود كه بی‌پايه و اساس بودن آن را ثابت كرد.
 حقيقت امر اين است كه فرهنگ امروزی ما با تلفيق فرهنگ ايرانی كه مجموعه‌ای از فرهنگ‌های اقوام اين مرزوبوم است (نه يك قوم ويژه) و فرهنگ اسلامی شكل گرفته و هويت و مليت ايرانی را تشكيل داده است.
ناگفته نماند كه زبان فارسی يكی از زيباترين و شيرينترين زبان‌های دنياست و شايد بهترين زبان برای سرودن شعر باشد. زبان فارسی قرن‌ها محمل عشق و عرفان و پيام‌آور محبت و دوستی و زيبائی بوده و با نيروی محبت و عرفان دل تركان و پادشاهان ترك و مغول و ديگران را تسخير كرده و زبان دربار پادشاهان ترك، هند (بابری‌ها) و ايران، عثمانی و مصر (مماليك) و مردم با احساس اين كشورها بوده و كوتاه سخن، زبان دل ما بوده و هست. متأسفانه در زمان حاكميت پهلوی‌ها تحميل به زور و تحقير و جريمه جای محبت را گرفت و در نتيجه زبان فارسی تا حدودی شيرينی سابق خود را از دست داد. متأسفانه حالا هم ملّی‌گرايان افراطی می‌خواهند به همان شيوۀ دوران پهلوی زبان فارسی را از دل ما خارج كنند و به زور به حلق ما فرو ببرند
جای تعجب است كه اكثريت قريب به اتفاق بنيانگذاران باستانگرائی و ناسيوناليسم آريائی ترك و يا ترك تبارند و يا غيرفارس، مثلاّ آخوندزاده، جلال‌الدين ميرزای قاجار پسر فتحعليشاه، ميرزا ملكم‌خان (ارمنی) و در نسل بعد، سيدحسن تقی‌زاده، حسين كاظم‌زاده ايرانشهر تبريزی، دكتر محمود افشار، سيد احمدكسروی، ابوالقاسم آزاد مراغه‌ای، تقی‌ارانی، ملك‌الشعراء بهار (گرجی تبار جديدالاسلام)، تيمورتاش، داور رضازاده‌ شفق، فروغی (يهودی تبار)، ميرزا رضاخان افشار بكشلو،‌ دكتر جواد شيخ ‌الاسلام‌ زاده، يحی ذكاء و...
 اين در حالی است كه شاهنشاه آريامهر پهلوی دوّم! در كتاب خود وقتی كه از پدرش تعريف می‌كند، وی را برخلاف پادشاهان قاجار كه  ترك بودند، از خانوادۀ اصيل ايرانی می‌شمارد.[۱۹] يعنی قاجار كه از تركان ايرانی و يا به قول بعضی‌ها ايرانيان ترك‌زبان بودند، به نظر شاهنشاه ايران ترك بوده و از خانوادۀ اصيل ايرانی نبودند. بنابراين شاهنشاه! ملّی‌گرای ما بمانند ديگر ملّی‌گرايان افراطی تركان ايرانی و حتّی پايه‌گذاران ملّی‌گرائی و پان فارسيسم را هم ايرانی نمی‌دانند. البته به زعم خودشان حق هم دارند، چون آن‌ها ايرانی را معادل فارس می‌‌دانند و مانند دكترخانلری غيرفارس را ايرانی نمی‌دانند. البته در مورد نوابغ و پادشاهانی كه كارهای بزرگ انجام داده و در تاريخ صفحات زرينی برای خود و ايران باز كرده‌اند، استثناء قائل شده و آن‌ها را ايرانی فارس تبار می‌خوانند و ترك بودن آن‌ها را انكار می‌كنند، مثلاّ در مورد فارابی (ابوُ نصر محمد ابن محمد ابن طرخان ابن اوزلوق)، سهروردی (شيخ اشراق) نظامی گنجوی، مولوی، عراقی، شاه اسماعيل، نادرشاه و... 
 در خاتمه كلام سخنان خود را اين گونه خلاصه می‌نمايم:
  ملّی‌گرائی اروپائی معمولاّ به فاشيسم و ديگرستيزی می‌انجامد. هرچند در كشورهای حوزۀ بالكان و كشورهای عربی ملّی‌گرائی سبب تجزيه امپراطوری عثمانی و استقلال اين كشورها گرديد، ولی بعد از تشكيل دولت‌های ملّی، خود آن‌ها دربارۀ اقليت‌های قومی شيوۀ استبداد و سركوب را پيش گرفتند كه بهترين نمونه‌های آن را می‌توان در عراق در مورد كردها و تركان كركوك و يا در يونان و بلغارستان، در مورد تركان باقيمانده در آن كشورها مشاهده كرد. بنا بر اين ناسيوناليسم اروپائی سكه‌ای است که يك رويش آزاديخواهی و استقلال‌طلبی و روی ديگرش فاشيسم و ديگرستيزی و سركوبگری است.
 اين ضرب‌المثل فرانسوی را يكبار ديگر در اينجا تكرار می‌كنم: وطن‌خواهی عشق به خودی‌هاست و ناسيوناليسم نفرت از ديگران است.[٢٠]
در پايان از خداوند می‌خواهم همۀ افراد ملت ما را مانند هميشه در پناه خود نگه دارد و تخم نفاق را كه دشمنان ايران و اسلام برای تأمين منافع استعماری خود در سرزمين‌های اسلامی با تبليغ ناسيوناليسم قوم‌گرای افراطی كاشته و پرورش داده‌اند، از ميان ما بردارد و به جای آن محّبت و وفا را در ميان ما ايرانی‌ها استوار و استوارتر سازد تا در سايۀ "وحدت كلمه" و وحدت (در كثرت) به زندگی بهتر و سعادت واقعی دست يابيم.[٢۱]
 پی‌نوشت‌ها
[۱]- گلن ‌باركلی، ناسیونالیسم قرن بیستم، ترجمۀ یونس شكرخواه، تهران: نشر سفیر، ١٣٦٩
[۲]- Nations and Nationalism. E. Gellner, Cornell University Press 1992, London. New York.
[۳]- بیگدلو، رضا، باستانگرائی در تاریخ معاصر ایران، تهران: نشر مركز، ١٣٨٠
[۴]- همان
[۵]- همان
[۶]- پورپیرار، ناصر، ١٢ قرن سكوت، تهران: نشر کارنک، ١٣٧۹
[٧]- به نظر عده‌ای از دانشمندان معاصر، قسمت عمدۀ ترکان از قبل از میلاد در ایران به ویژه آذربایجان سکونت داشتند.
[۸]- بیگدلو، رضا، باستانگرائی در تاریخ معاصر ایران
[۹]- همان
[۱٠]- جلائی‌پور، حمیدرضا، كردستان؛ علل تداوم بحران آن پس از انقلاب اسلامی، تهران: ١٣٧٢
[۱۱]- بیگدلو، رضا، ص ٦۴.
[۱۲]- ریچارد فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا
[۱۳]- ایرج افشار، نامه‌های لندن، ص ١٩٢ (تقی‌زاده، ح)، به نقل از رضا بیگدلو.
[۱۴]- پدر تقی‌زاده اهل اردو
منبع: صفحه کانون دمکراسی آزربایجان در فیسبوک
http://www.facebook.com/pages/kanwn-dmkrasy-azrbayjan